Thursday, February 26, 2009

صدایم در نمی آید

خواب دیدم بی بی با چادر گلدارش که به کمر بسته، در اتاق بزرگ پذیرایی می گردد. ایوان آبی را آبپاشی کرده و پنجره های آبی رو به جاده، باز است و باد در دل کویر می پیچید. آن سوی تپه، تونل تاریکی بود که در کودکی من، مثل یک راز ترسناک مانده بود. قدّم به پنجره بلند نمی رسید و اعظم که قد بلند و موهای بور داشت ، مرا بلند کرد و روی رختخواب پیچ گذاشت تا به دوردست کویر نگاه کنم. این تصاویر زنده است مثل عید سال 63 یا چندم که یادم نیست و شاید آخرین عیدی بود که همگی در خانه ی بی بی برای نوروز جمع شدیم. همه ی فامیل.م
او در اتاق می چرخید و به عروس ها می گفت که چای کجاست و سماور را چگونه آتش کنند و چه کسی گوسفند را قربانی کند و ک...من اما دنبال بوی کاه گل بودم و آب میان کوزه و بوی خوب سبزه ها که هنوز زیر برف مانده بود. خوابم اما مثل نقاشی آبستره است و همین چند تکه کلاژ به هم ریخته خاطره من از بی بی بود. بعد از این همه سال که مرده بود.م
وقتی بیدار شدم، برای چندمین بار آرزو کردم قبل از نابودی کامل طبیعت و همه معماری و سنت های قشنگ کهن، به یک سرزمین پاک و دست نخورده از تکنولوژی سفر کنم و مهربانی همیشگی مردمان شهرها و دهکده های کوچک را مزمزه کنم.م
بوی کاه گل و رنگ کوزه هنوز خاطرم بود. داشتم در هوای آفتابی و آبی اسفند ماه ِ شهر " هزار بلوط" رانندگی می کردم. خوابم مثل نقاشی آبرنگ، با آنهمه رنگ بهاری پخش شده بود در ذهنم. سر کلاس به بی بی و تدارک مهمانی بزرگش فکر می کردم. به کودکیم و قد کوچکم برای پنجره های آبی او و نیز گنجینه کوچکش که پر از گردوی درخت کهنسال حیاطش و میوه های خشک شده بود. به پروژه جدیدم برای دیزاین جعبه کادو فکر می کردم .م
هوس قهوه و بوی خوش آن را کردم. رفتم کافی شاپ و یک قهوه گرفتم. وقتی سوار ماشین شدم، سی دی اشعار حافظ و مولانا را با صدای شاملو گذاشتم. شیشه را کمی پایین کشیدم تا بوی اسفند ماه را استشمام کنم که یک ضربه شدید تکانم داد. بعد دوباره و دوباره. تکان مثل موج می آمد و می رفت.م
عکس بی بی با چادر گلدارش افتاده بود روی شیشه. سرم هی محکم می خورد به صندلی. بعد یک سایه سنگین هم آمد کنار راست ماشین و هی خودش را هل می داد روی آفتاب داشبورد و فرمان. دستم را بالا آورده بودم و هی صدا می زدم " آی "..." آی" اما ماشین هی عقب و جلو می شد. لرزش شدیدی بدنم را گرفته بود. صدای آژیر پلیس و چراغ گردان افتاده بود داخل آینه کوچکم. شاملو داشت می خواند:م
گفتم که خدا داد مرادت به وصالش
گفتا که مرادم به وصالش نه همین بود
صدای بوق و آژیر در صدای شاملو می پیچید. خیابان بند آمده بود. مرد داشت ماشینش را از میان تایر من بیرون می کشید. پیرزنی با
موی سفید و لبان قرمز پشت تصویر من ایستاده بود و می گفت:م
I’m sorry
در ماشین را باز کردم. زن عمو داشت درون سینی بزرگ نقره، استکان های چایی را می گرداند. به من که رسید به صورتم خندید و گفت:م
م _قربون اون چال خنده ات بشم.م
از خجالت می خندم. زن دوباره می گوید:م
I’m sorry. Are you OK?
پلیس دستم را می گیرد و می برد آن طرف خیابان. مدرسه تعطیل شده و خیابان شلوغ است. ماشین ها سرعتشان را کند کردند. همه چیز کند می گذرد. بدنم به شدت کوفته است. اما زخم و خونی ندارم. مرد با گواهینامه و کارت بیمه می آید نزدیک من. سرم را روی پیشانی ام گذاشتم، گردنم به شدت درد می کند.م
بی بی می گوید " اینجا دم درنخوابی ها. پاشو جات و بنداز پیش مامانت اتاق بزرگه.م
سرم را بالا می آورم. آمبولانس رسیده و زن گردن مرا محکم توی دستش گرفته و می گوید:م
We want to move you slowly. Don’t worry. Ok?
ساکت می مانم. آفتاب می خورد توی چشمانم. پلیس تند تند عکس می گیرد. یکی گواهینامه مرا می گیرد. خسته ام دلم می خواهد روی بلوک های سیمانی بخوابم. صدایی با آفتاب سمج در گوشم وزوز می کنند.م
Open your eyes. Were do you live?
حوصله ندارم جواب بدهم. یکدفعه شعر " تا پلکم مژه می زند، طاووس می شوی" یادم می آید. یکی با من می خواند انگار:م


می خوابی روی گبه های آبی و گلبه ای
صدایم در نمی آید
یکی یکی
باز می شود دکمه های سبز و
فشار می دهی
آه...می ترسم، بغلم کن!ک
می ترسم، بغلم کن!ک


تلفن کنارم زنگ می زند. زن هی سوال می کند. گردن مرا محکم می بندد به تخته باریکی. پسر جوانی هم دست و پایم را. می گویند که آنها تیم حرفه ای هستند و می ترسند که من دچار شکستگی شده باشم. می دانم که حالم خوب است. دلم می خواهد برگردم خانه و شروع به نقاشی کنم. اما بدنم محکم به تخته چوبی بسته است و صدای آمبولانس ناراحتم می کند. به لیلا زنگ می زنم. پیغام گیر جواب می دهد. بعد دوباره سعی می کنم به " تو" زنگ بزنم. هیچ کس جواب نمی دهد. به شدت احتیاج به دستشویی دارم. بدنم به شدت می لرزد. سردم است. زن می گوید نمی توانم بدنم را تکان دهم. می پرسم:ک
Were am I?
In the ambulance.

سرم چسبیده به تخت. مامان سرم را بلند می کند. موهایم را از زیر سرم در می آورد و پخش می کند روی متکا. پتو را محکم می پیچد به تنم و تا زیر چانه بالا می آورد. بعد موهایم و صورتم را نوازش می کند تا خوابم ببرد. دلم می خواهد پلک هایم سنگین نشوند و این لحظه تا ابدیت ادامه یابد. اما خوابم می برد.م
Don’t sleep. Open your eyes.
بعد همین طور پشت سر هم سوال می کنند. دلم می خواهد بروم دستشویی، اما نمی گذارند. دست و پا و سرم بسته است. می برند مرا زیر دستگاه " کت اسکن". مرد سیاه پوست مهربانی است که سعی می کند مرا به حرف بگیرد. دندان هایم می لرزد. می گوید بعد از عکس پتو رویم می اندازد. پنجه های پایم کرخت شده است.م
بی بی در ِ ایوان را می بندد. گردو های تازه اش را که در دستمال قرمز پیچیده می آورد کنار شیشه ماشین و می گوید:م
ببخشید کم است. امسال کسی نبود این درخت را بتکاند با این همه نوه و نتیجه !م_
بعد دهان بی دندانش را نشان می دهد و می خندد. ماشین از سر گردنه که می گذرد، خاک زیادی بلند می شود. به پشت سر نگاه می کنم و به تونل سیاه مرموز زیر پل. بی بی کوچک و کوچک تر می شود. ما از کنار باغ ها می گذریم. از تنه های پیچیده شده مو به چوب. بی بی ناپدید می شود و این آخرین نوروزی است که از او به یاد می آورم.