Saturday, February 14, 2009

مداد تراش

خانه عمو بوی مداد تراش می داد. مداد تراش بزرگ قرمزی که عمو برای حسین گرفته بود و صدایش می زد: "حسین جان، جعبه اش پر شده،‌ خالی کن." و او هی مداد ها را داخل چرخ دنده گرد فلزی می گذاشت و می چرخاند، می چرخاند، می چرخاند و از پشت صفحه فلزی سرد، رنگ های قرمز ،سیاه و سبز، با خرده چوب های ریز و ذارت معلق می ریخت درون آن جعبه و من مسحور مداد تراش، دلم می خواست حسین از اتاقش بیرون برود و من جعبه مداد رنگی ام را بگذارم جلویم و تک تک رنگها را درون آن چرخ گوشت بچرخانم و به جای گوشت، خرده های چوب و شکل هایی مثل گل از آن جعبه جادویی بیرون بیاورم و فردا صبح که معلم می گفت " حالا مداد رنگی هایتان را در بیاورید و یک درخت نقاشی کنید" من با خوشحالی رنگ زرد و آبی و سبز را جلوی چشمهای براق و مات زهرا می گرفتم و او با حسرت می گفت" چقدر نوک مدادت تیز است" و من می گفتم عمو این مداد تراش را برای حسین جایزه گرفته، چون نمره دیکته اش بیست شده است."م

اما حسین از اتاق بیرون نمی رفت و مداد تراش را به سینه اش چسبانده بود و هی از لج چشم های حسرت زده من ، مداد های نوک تیزش را هم، داخل لوله فلزی سرد می کرد و هی می چرخاند، آنقدر که نوکش می شکست و قد دراز مداد، کوتاه می شد.م

بابا اما حواسش به من نبود. داشت در اتاق پذیرایی اخبار جنگ را با عمو دنبال می کرد و همگی با هم حرف می زدند. گوینده خبر و عمو که تفسیر می کرد و بابا که از شدت وحشت و شگفت هی " ای وای " می گفت.م

مامان اما در آشپزخانه داشت دستور پختن لوبیا پلو را به زن عمو می داد که فکر نمی کنم هیچ وقت یاد گرفت. ولی من ترشی های او را دوست داشتم و خانه به هم ریخته اشان را که پر از توپ بسکتبال، فوتبال و شورت ورزشی و راکت بود و عمو را که به جای مداد تراش، برای من یک عروسک صورتی گرفته بود و آرام دستهای کوچک مرا کشید و داخل هال برد و با مِن مِن گفت " شیدا جان تو دیکته ات بهتر است، به حسین کمک کن" و من با بغض گفتم " او نمی خواد. نمی ذاره من به مداد تراشش دست بزنم"م

عمو دستش را از روی شانه ام بر داشت. با لحن دلخوری گفت " کمکش کن دیگه" بابا داد می زند" یه بمب زدن" عمو می دود سمت تلویزیون، حسین از اتاق بیرون می آید . با چشمهای گردش به بابا و عمو و تلویزیون نگاه می کند و من آرام می روم داخل اتاق، مداد تراش قرمز را بغل می کنم و همه اتاق بوی خرده مداد می گیرد. بوی خوب مداد تراش.م

2 comments:

Hadi.Khojinian said...

چی جالب .دیروز پس از پایان کارم هوس خریدن مدادتراش بزرگ کردم درست مثل مال حسین .چقدر با این مداد تراشیدن ها خاطره دارم ولی من همیشه با خواهرم تراشیدن مداهایمان را تقسیم می کردیم .مرسی از نوشته ات .اوه داشت یادم می رفت .وقتی مدادهای رنگی می تراشم خیلی آرام می شوم و نمی دانم چرا زندگی دور و برم برایم ساده و ساده تر می شوند شاید به خاطر این باشه که زندگی ما هم دائما در حال تراشیده شدن است ! خوش باشی رفیق

Anonymous said...

salam

jaleb bud

gijam nmidanm che beranam
bad moghei omadam
bedrood