Friday, February 24, 2017

گفتگوی شیدا محمدی در برنامه چمدان بی بی سی

م"علاوه بر این، به نظرم نمی‌توانیم شکاف دقیقی میان تن و فرهنگ قائل شویم و غیر ممکن است بتوانیم جنسیت را از جنس جدا کنیم. همان‌طور که فمنیست‌های نوگرا همچون ژولیا کریستوا مدعی‌اند زنانگی و زن وجود ندارد و این مفاهیم، مفاهیمی متافیزیکی‌اند، به قول خانم کریستوا، مفهوم زن فقط از نظر سیاسی امکان می‌یابد نه از نظر فلسفی." م
...

Thursday, December 15, 2016

فلسفه شادی و شادکامی در ادبیات فارسی

  ارسطو شادکامی را در خوب بودن، نیکی کردن و زندگی در سایه آن می دانست و مارتین سلیگمن در سال ۲۰۰۲ میلادی،  با بیان نظریه شادکامی که به مفهوم “اودایمونیا *” ارسطو شباهت بسیاری دارد، گام بزرگی را در جهت تعریف شادکامی برداشت. او شادکامی حقیقی را رسیدن به فراخنای شناسایی و رشد توانایی (کنجکاوی، نیروی حیاتی و قدردانی) در 
بازی، کار و عشق بیان کرده است. خیام نیز در رباعی زیبایی تعریف خویش را از شادکامی بدین‌گونه بیان نموده است.م

برخیز و مخور غم جهان گذران/ بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی / نوبت به تو خود نیامدی از دگران

خیام معتقد است که بخشیدن، روح را آزاد و ترس را از بین می‌برد. او با اشاره به زود گذر بودن ایام، زراندوزی را می داند.م

هم دانه‌ی امید به خرمن ماند/ هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا بجوی/ با دوست بخور گر نه بدشمن ماند

تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه؟
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پركن قدح باده كه معلوم نيست
كاين دم كه فرو برم برآرم يا نه


شمس معتقد است كه : عالم بس بزرگ و فراخ است . تو در حقه كردی كه همین است كه عقل من ادراك می كند .. در عالم اسرار اندرون آفتابهاست ، ماه هاست ، ستاره هاست در اندرون من بشارتی هست. مرا عجب از این مردمان است كه بی آن بشارت شادند . اگرهر یكی را تاج زرین بر سر نهادندی بایستی كه راضی نشوندی كه ما این را چه كنیم . ما را گشاد اندرون می باید.
(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)

حافظ که غم را در فانی بودن جهان می بیند چاره اش را جز در می ناب نمی یابد که در این فلسفه با خیام همگون است.م

می خور كه هر كه آخر كار جهان بدید

از غم سبك برآمد و رطل گران گرفت

غم زمانه كه هیچش كران نمی بینم

دواش جز می چون می چون ارغوان نمی بینم


خیام به گذرانی زمان واقف است و بر تنها چیزی که می توان ارزشی نهاد همین نقد است یعنی عمر که خود مایه افسوس است. او زندگی را تنها در همین "دم" می جوید.م

گر یک نفست ز زندگانی گذرد / مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سودای جهان / عمر است، چنان کش گذرانی گذرد


از دي كه گذشت ، هيچ از او ياد مكن
فردا كه نيامدست فرياد مكن
بر نامده و گذشته بنياد مكن
حالي خوش باش و عمر بر باد مكن

مولانا جان عاشق را دور و دون از غم می داند. او نیز در غزلیات شمس می گوید:م

در خانه غم بودن از همت دون باشد

و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد


اگر چه حافظ بر این باور است که این قرعه ای است که به نام هر کسی نمی افتد در حقیقت او در عاشقی "گزیده شده است" در حالی که مولانا "خود برگزیده است" از این رو در عرفان ایرانی غم معادل عشق است چرا که در عشق باور و شناخت به خویش نهفته است که خالی از رنج نمی باشد. در مناقب العارفین آمده است: م
م" حضرت خداوندگار تبسم کنان فرمود که ایشان را (منصور حلاج. بایزید..) مقام عاشقی بود وعاشقان بلاکش باشند و ما را مقام معشوقی است.م
( افلاکی . مناقب العارفین. ج1.ص467)

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل دیوانه ی ما بود كه هم بر غم زد

در قصه ارباب معرفت چنین می خوانیم: " حافظ در قید زمان بود و مولوی از بند زمان رسته.... مولوی فرح بن فرح است اما حافظ شقایقی که همزاد داغ است. حافظ غمگین و شرابخواه است و مولوی بی غم و بی باده مست"م

( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص256)

حافظ : شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

مولوی : باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش


رواج اندیشه های جبر گرایانه اشاعره، از قرن دوم تا نهم بسیاری از شاعران و نویسندگان بنام ایران زمین را در سیطره تفکری جبری قرار داد. از میان همه شاعران نامی این چند قرن، شاید تنها به صراحت بتوان از مولانا نام برد که خود را همواره از این دایره تنگ تفکرات جبرگرایانه به دور داشته است. نزدیک به دوهزار بیت از مثنوی معنوی به اثبات اختیار اختصاص می یابد. همین تفاوت، شادمانگی وصف ناپذیر متفاوت تری را در کلام او می ریزد که بعد از چند صد سال با خوانش غزلیات سماع انگیز او این وجد و حال با گسست و شکست زمان خود را به انسان غم آلوده و اندوه نصیب همه قرون می رساند.م

ای شکران ای شکران کان شکر دارم ازو

پند پذیرنده نیم ،شور و شرر دارم ازو

خانه ی شادی ست دلم،غصه ندارم، چه کنم؟

هرچه به عالم ترشی،دورم و بیزارم ازو

کی هلدم با خود؟کی؟می دهدم برسر می

گل دهدم در مه دی،بلبل گلزارم ازو

من خوش و تو نیم خوشی،جهد بکن تا بچشی

تا قدحی می بکشی،زانکه گرفتارم ازو

(غزل2146)

"از عصر خنیاگران باستانی ایران تا امروز آثار بازمانده هیچ شاعری به اندازه مولوی با نظم موسیقایی هستی و حیات انسانی هماهنگی و ارتباط نداشته است. تنوع اوزان در غزلیات مولانا بسیار درخور تأمل است. در یك صد غزل حافظ دوازده وزن به كار رفته، سعدی هیجده وزن و مولوی بیست و دو وزن. این تنوع اوزان عروضی در دیوان شمس به حدی است كه كمتر وزنی از اوزان شفاف و شاد عروض فارسی را می توان یافت كه در دیوان شمس مورد استفاده قرار نگرفته باشد. بدین گونه دیوان شمس جامع ترین سند اوزان شعر فارسی به ویژه اوزان شفاف است. چون خواستگاه طبیعی وزن در دیوان شمس، حركت سماع و رقص و تپش قلب و نبض سریانده است و چنگ و چغانه مولوی با حركت های طبیعی زندگی و قلب انسان كوك شده است در دیوان شمس با همه تنوع اوزان جای چندان زیادی برای اوزان كدر و غمگین وجود ندارد علت این امر آشكار است زیرا مولانا عاشق سماع و رقص بوده و آهنگ‌هایی كه به هنگام سماع می نواخته اند غالباً شفاف و شاد و پر جنبش و پویا بوده است و این آهنگ ها حركت اصلی را در موسیقی شعر سبب می شده است".م

(شفیعی کدکنی، محمد رضا. موسیقی شعر. ص 312)

جنتی کرد جهان را زشکر خندیدن

آنکه آموخت مرا همچو شکر خندیدن

گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم

عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

به صدف مانم،خندم چو مرا درشکنند

کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا

جان هر صبح و سحر ،همچو سحر خندیدن

گر ترش روی چو ابرم ،زدرون خندانم

عادت برق بود وقت مطر خندیدن

گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون

بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن

از چهل و هشت وزن عروضی كه مولوی در غزل های خود به كار برده است هیجده وزن یا به ندرت در شعر فارسی به كار رفته است یا اصلاً پیش از مولوی به كار نرفته است. حداقل می توان سیزده وزن را از ابتكارات خود مولوی دانست.م

(پورنامداریان، تقی.در سایه آفتاب . ص 183)

مسجد اقصاست دلم ، جنت مأواست دلم

حور شده ،‌ نور شده ، جمله آثارم از او

قسمت گل خنده بود ، گریه ندارد چه كند ؟

سوسن و گل می شكند در دل هشیارم از او

خانه شادی است دلم ، غصه ندارم چه كنم ؟

هر چه به عالم ترشی ، دورم و بیزارم از او

خیام در طول حیات خود شاهد وقایع مهمی از جمله انقلاب دولت سلجوقی و سقوط آل بویه، جنگ های صلیبی و سپس جنبش باطنیان بوده است. او زمانی از شادکامی و لذت از زندگی شعر می سرود که شیعه و اهل تسنن، اشعری و معتزلی در اوج بحث و مناظره بودند، فیلسوفان به اتهام کفر در زندان بسر می بردند. در چنین فضای تعصبی، جنگ و بی ثباتی، مثبت‌اندیشی و دعوت مردم به شادکامی تنها راه مبارزه با افسردگی جامعه و بی‌انگیزگی مردم بوده است. خیام باور دارد که شادکامی، موجب نگرش خوش‌بینانه نسبت به رویدادهای پیرامون می‌گردد. او معتقد است که انسان به طور فطری همیشه در جستجوی حالات خوشایند و لذت بخش می‌باشد.م

نتوان دل شاد را به غم فرسودن / وقت خوش خود بسنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن/ می باید و معشوق و به کام آسودن

خردورزی مایه شادمانی است و همنشین خردمندان بودن. این اساس اندیشه فردوسی و خیام است. م

ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است / رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
با اهل خرد باش که اصل تن تو/ گردی و نسیمی و غباری و دمی است

به عقیده ی اپیکور، اختلالاتی که تعادل روانی را به مخاطره می اندازد و مانع نیکبختی انسان می شود، بیم از خدایان و ترس از مرگ است. هر کس که می خواهد سعادتمندانه زندگی کند، باید بر ترس خود از خدایان و مرگ چیره گردد. اپیکور بیم از مرگ را نیز بیهوده می دانست. به عقیده ی اپیکور، روح نیز مانند کالبد، طبیعتی جسمانی دارد و از اتم-ها ترکیب شده است. استعداد دریافت حسی، خصلتی تصادفی است که از پیوند گذرای اتم های روح و جسم به وجود آمده است. با مرگ، این پیوند گسسته می شود و از این طریق توانایی دریافت حسی نیز از میان می رود. بنابراین اگر مرگ به معنای عدم کامل دریافت حسی باشد، یعنی اینکه با عدم آگاهی و بی دردی همراه است، پس ارتباطی به ما ندارد.از همین رو اپیکور در نامه ای به شاگردش منویکویس می نویسد: «به این اندیشه عادت کن که مرگ ارتباطی به ما ندارد. زیرا همه ی چیزهای خوشایند و ناخوشایند مربوط به دریافت حسی است. اما مرگ به معنی فقدان دریافت حسی است…مادامی که ما زنده ایم، مرگ حاضر نیست و به محض اینکه حاضر شد، ما دیگر وجود نداریم." م

چون گل همه من خندم نز راه دهان تنها

زیرا كه منم بی من با شاه جهان تنها
...
چو در سلطان بی علت رسیدی

هلا بر علت و معلول می خند
...
هر كه حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد

تو اگر انكاری ازو من همه اقرارم ازو
جلال الدین رومی

(Eudaimonia)*
در آخرین نشست "ضرورت ادبیات در زندگی انسان معاصر" به فلسفه شادی و شادکامی در ادبیات می پردازم. مشتاق دیدار شما ساعت شش شامگاه در جردن سنتردانشگاه ارواین کالیفرنیا هستم.م
:لینک صفحه شاعر مهمان  - جردن سنتر- دانشگاه ارواین
http://www.humanities.uci.edu/persianstudies/spotlight_det.php?id=357

Thursday, December 8, 2016

Nostalgia in literature

The term “nostalgia or the feeling of homesickness has been derived from a Homeric term, nostos, which means homecoming. Homer used this term in his epic, Odyssey,to show how homesick Odysseus grew when he freed himself from the war. However, the modern derivative of this modern term is a medical research. A student, Johannes Hofer, coined this term during his study over the
homesickness of the mercenaries, associated anxiety and mental pain he observed among them. However, in literature, it is employed to discuss a general interest in the past, or the personalities of the past and subsequent feelings of pleasure or pain. Online Merriam-Webster dictionary defines nostalgia as,“pleasure and sadness that is caused by remembering something from the past and wishing that you could experience it again.” Therefore, it means that it is not only sadness or sickness, but also the pleasure of remembering the past or taking interest in the past. That is why the Romantic Movement in English literature has a special association with nostalgia due to this pleasure and pain of remembering the past.
Examples of Nostalgia from Literature
For I must now confess to you that I suffer from home-sickness — that I long so
ardently and earnestly for home, as sometimes, when no one sees me, to pine for
it. ... So dearly do I love the scene of my poverty and your kindness. O so dearly, O so dearly!
(Little Dorrit by Charles Dickens)


It was roses, roses, all the way,
With myrtle mixed in my path like mad.
The house-roofs seemed to heave and sway,
The church-spires flamed, such flags they had,
A year ago on this very day!
(Patriot into Traitor by Robert Browning, Lines 1-5).

Function of Nostalgia
Despite changes in its meanings over time, nostalgia has not lost its significance in literature. It is used in poems, novels and plays to evoke feelings of sadness or pleasure a character experiences when recalling his past. It could be the memory of a past event, a victory, a love or a relationship. It is usually employed to evoke the same feelings among the readers, so that they also could feel the tinge of pain, or a bit of love for their near or dear ones. It could be used to evoke the feelings of pleasure as well the readers could feel for some past happenings. It is also that nostalgia has more than one functions to perform, such as alleviation in mood from sadness to pleasure, increase of positive self-respect and removal of prejudice about the past events.

Thursday, December 1, 2016

معشوق و معشوقه در ادبیات فارسی

ظاهرا نخستین بار شهید بلخی (325 ه ق) از واژه "عشق" در شعر استفاده کرده است:ک
عشق عنکبوت را ماند
بتنیدست تفته گرد دلم

رودکی می گوید:م
آن که مستی عشق ست هیچ مستی نیست
همین بلات بس ست، ای بهر بلا خرسند
....
ای آن که از عشق تو اندر جگر خویش
آتشکده دارم سد و بر هر مژه ای ژی

فخر الدین اسعد گرگانی داستان عاشقانه "ویس و رامین" را در نیمه قرن پنجم به نظم کشیده که داستانی است به جا مانده از دوران اشکانیان.  داستانی عاشقانه که در ان ویس (زن پادشاه (پیوندی ناخواسته) عاشق رامین برادر پادشاه می شود. چنان در و این شور می آمیزند که از مرو می گریزند ...وداستان، تعقیب و گریز این دو دلداده است تو سط پادشاه و عشقبازی شورناک آنان ...)م
صادق هدایت در مقالهٔ چند نکته از ویس و رامین اشاره می‌کند:م
م« آنچه ویس و رامین را از سایر رمان های عاشقانه ممتاز می‌سازد نخست موضوع کتاب است، زیرا بر خلاف پهلوانان داستان‌های عشقی قدیم که عموماً از افسانه و یا اشخاص تاریخی گرفته شده‌اند و داستانسرا کوشیده که از جزییات زندگی آنها به خواننده درس اخلاق و دلاوری و گذشت و غیره بیاموزد موضوع «ویس و رامین» بسیار گستاخانه انتخاب شده و گویا به همین علت پهلوانان آن خیالی است و با افسانه و تاریخ وفق نمی‌دهد." م
فردوسی نیز در شاهنامه داستان عاشقانه رودابه و زال و همچنین تهمینه و رستم و بیژن و منیژه را به نظم کشیده است. تهمینه دختر پادشاه سمنگان عاشق رستم می شود که در پی رخش (اسب رستم) پا به ارگ پادشاه سمنگان گذاشته است و او نیمه شب به خوابگاه رستم می آید و به او ابراز عشق می کند. رستم موبدی می طلبد و از پادشاه می خواهد تا آنها را به عقد یکدیگر در آورد. تهمینه سهراب را باردار می شود.م 

پس پرده اندر یکی ماهروی 
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند 
به بالا به کردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جانِ پاک 
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک 

چنین داد پاسخ که تهمینه ام 
تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام
یکی دخت شاه سمنگان منم
 ز پشت هژبر و پلنگان منم
کس از پرده بیرون ندیده مرا
 نه هرگز کس آوا شنیدی مرا
به گیتی ز شاهان مرا جفت نیست 
چو من زیر چرخ کبود اندکیست


اوج داستان های عاشقانه را می توان در مثنوی های نظامی چون لیلی و مجنون و خسرو و شیرین دید. منظومه لیلی و مجنون در ۴۷۰۰ بیت و در بحر هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف یا مقصوراست. پیش از نظامی شاعری در این وزن منظومه‌ ای نسروده بود و پس از نظامی این بحر، وزن رایج برخی منظومه های عاشقانه گردید. اگرچه وزن لیلی و مجنون با وزن خسرو و شیرین در یک بحر (با کمی تفاوت) است، ولی برخلاف خسرو و شیرین از حرکت و جنبش حکایت نمی‌کند و حتی در وصف زیبایی‌ها هم غم‌انگیز و پرسوز به نظر می‌آید.م 
 تبحر نظامی در سرودن مثنوی و پرداختن داستان های فولکلور به روایت ایرانی، شاعران پس از او را ترغیب کرد تا چون او به سرودن مثنوی بپردازند. امیر خسرو دهلوی و عبدالرحمان جامی.م
بیشتر محققان اعتقاد دارند که بن‌ مایه‌های پراکنده این داستان برگرفته از اشعار و افسانه‌های فولکلور در زبان عربی است که نظامی، ایرانی‌ سازی کرده است. کراچکوفسکی برای شخصیت مجنون، هویت واقعی قائل است و او را یکی از اهالی عربستان در اواخر سده اول هجری می‌ داند؛ ولی طه حسین تردید جدی به واقعی بودن شخصیت مجنون وارد می‌ کند. یان ریپکا افسانه لیلی و مجنون را به تمدن بابل باستان منسوب می‌داند. اما آنچه مهم است و من بر آن تاکید می ورزم، تغییر شخصیت های عشق ورز و عشق خواهی چون ویس، تهمینه، رودابه، منیژه ...به شخصیت ایستایی چون لیلی است که در طول داستان هیچ تحرک و تغییری نمی کند و در برابر همه اتفافات تسلیم است. از این دوره به بعد بخصوص در سبک عراقی ما با کلیت زنانه ای روبرو هستیم که می تواند با هر زن- مرد (معشوق) دیگری جایگزین شود. چهره ای مبهم که در یک فضای اثیری زندگی می کند؛ همچون نگارگری ایرانی. زن زیبا و رعنایی که جامی به دست دارد و زیر سایه ی سروی آن را به مرد کهن سالی می بخشد و میانه ی آنها جوی آبی روان است. ( نقش این مینیاتور در بوف کور صادق هدایت به زیبایی پرداخته شده است و ان نقش ازلی- ابدی لکاته - اثیری زن ایرانی). معشوق در منظومه های عاشقانه کهن فارسی ویژگی های فردی خویش را دارد. مثلا تهمینه در شاهنامه کارکردی فرا تاریخی دارد و نخستین زنی است که عشق اش را به معشوق اش ابراز می کند و با او همبستر می شود. اما در عاشقانه خسرو و شیرین، معشوق در قالب شخصیت های تاریخی بازسازی می شود. شخصیت‌ پردازی در داستان لیلی و مجنون نظامی، مستقیم است؛ ولی شخصیت‌ها همگی دچار سکون و ایستایی بوده و بدون تحرک هستند. در طول ده‌ها سال گذر ایام، مجنون همواره عاشق بی‌حد لیلی است. نه از این عشق کم می‌شود و نه بر آن افزوده می‌شود. در لیلی و مجنون (بر خلاف خسرو و شیرین) روایت بر پایه شخصیت مرد شکل گرفته‌ است. با وجود آن‌ که یک شخصیت مرد و یک شخصیت زن در داستان وجود دارد، ولی عشقی که در این روایت به تصویر کشیده می‌ شود یک عشق عرفانی و فرا زمینی است. از بعد شخصیتی رفتار مجنون در این حکایت نه تنها درخور عاشقان چنین منظومه‌ای نیست، بلکه گاه سفیهانه و غیرمنطقی هم هست. مجنون از عشق بی‌قرار است و در صحرا با حیوانات وحشی دمخور بوده و دربند رازداری و پرده‌پوشی نیست. با این‌حال شخصیت لیلی از نظر زندگی سراسر تسلیم وی اهمیت دارد. به گفته سعیدی سیرجانی لیلی شخصیتی است فاقد هرگونه تلاش. او را از مکتب خانه باز می‌گیرند. در خانه زندانی می‌ کنند. او را به شوهر می‌ دهند، بدون آن‌ که نظر وی را جویا شوند. به شوهری که همه روزه نگهبان او است. کار لیلی اما در این میان فقط گریه‌ است و تسلیم. او حتی راز دل به مادر هم نمی‌ گوید. مادرش سال‌ها بعد و از زبان همکلاسان او پی به راز عشقش می‌ برد.م 
این منظومه سرآغازی شد برای شاعران بسیاری پس از نظامی تا به تقلید از او بسرایند و آن چه پس از این چهره معشوق را در ادبیات کهن فارسی تا نیما و بیش از او شاملو تغییر داد، چهره ای اثیری و ناملموس است. در سبک عراقی "لیلا همیشه لیلاست" معشوقی سنگدل و بی اعتنا به عاشق خویش که هیچ چیز حتی بی وفایی اش او را بارگاه پر شکوه اش پایین نمی کشد و عاشق سراسر تمنا و آرزوست و در این دایره چنان اغراق می ورزد که چهره معشوق دیگر زمینی نیست.م
م"دلم رمیده ی لولی وشیست شور انگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز (حافظ)"م
م"فدای پیرهن چاک ماهرویان باد
هزار جامه ی تقوا و خرقه پرهیز"م
معشوق از این پس (مرد یا زن بودن آن چندان مشخص نیست) ماه رو و زیبا و بی وفاست و با این حال عاشق از این دریوزگی ابایی ندارد برای حتی دیدن کرشمه ای از او. با این حال معشوق دل نازک است و تاب هیچ گله ای را ندارد و در عوض دعا می 
شود توسط عاشق-شاعر خویش.م
م"من چه گویم که ترا نازکی طبع لطیف
تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد!"م
م"اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم"م
م" لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند"م
عشق در این سنت بیشتر عشق مانیایی یا همان شیدایی است. سعدی می گوید:م
م" بدم خواندی و خرسندم، عفاک الله نکو گفتی
سگم خواندی و خشنودم، جزاک الله کرم کردی"م
م" من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم"م
عشق در این نوع از شعر فارسی بیشتر نمایاندن اضطراب و شوق و تلاش عاشق است برای رسیدن به معشوق و این قصه ی پر غصه ذاتا شکوهمند است اما گاه در اغراق های شاعرانه این شکوه فراموش می شود. سعدی اما در وصف عشق اشعار بسیار زبان آور و پر صلابتی دارد:م
م"بار فراق دوستان بس که نشسته بر دلم
می رود و نمی رود نافه به زیر محملم"م
یا حافظ که می گوید:م
م" فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم"م
معشوق در این سبک چندان چهره روشنی ندارد و گویی تنها بهانه ای است برای ابراز عشق. رخساره معشوق نا پیداست و عاشق به نازی از او خشنود. " نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید". تنها در سبک "وقوع" است ( وقوع از آنجا آمده است که شاعر آنچه که بر او واقع می شود را بی پیرایه و صمیمانه می سراید) که شاعر از این "جبر معشوق وار" و این " ارثیه زمانمند" شکوه می کند و چندان تسلیم نیست.م
م" ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چون برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم، پریدیم"م
وحشی بافقی در زمره شاعران معروف این سبک است.م
م" مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه سد بادیه ی درد بریدیم بس است
بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر"م

در قرن دهم - در مکتب وقوع که بنا را بر حقیقت گوئی نهاده بودند - و علی القاعده باید از معشوق زن حقیقی سخن بگویند ، از معشوق مرد حقیقی سخن گفتند زیرا سخن گفتن از زن خطرناک بود. محتشم کاشانی از شاعران معروف این مکتب در « رساله جلالیه » ۶۴ غزل درباره شاطر جلال سروده است که همه او را در کاشان می شناختند
نخستین بار شیخ ابوسعید ابوالخیر - عارف ایرانی- اشعار عاشقانه فارسی را با تصوف در آمیخت و پس از فتوای امام محمد غزالی صوفیان اشعار عاشقانه را در مراسم سماع می خواندند. نخستین بار در اشعار سنایی غزنوی (قرن پنجم و ششم هجری) می توان در امیختگی عشق و عرفان را به وضوح دید. او در حدیقه الحقیقه فصلی به نام " فی ذکر العشق و فضیله" دارد. پس از سنایی، عطار نیشابوری در منظق الطیر هفت وادی عشق و راه وصل به معشوق که حالا دیگر فرا زمینی است را شرح می دهد.
م"بعد از این وادی عشق آید پدید
غرق آتش شد کسی کانجا رسید"م
مولانا، هستی را بی عشق نمی بیند و در مثنوی این امیختگی (عشق به الوهیت) را به وضوح شرح می دهد.م
م"ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی
زاری از ما نی تو زاری می کنی
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد"م
در غزلیات معشوق به ابرمرد نیچه می ماند. آن انسان کاملی که در شمس می نمایاند و جاذبه عشق او چنین مایه تحول او می شود.م
م"مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم"م
با این حال راه عشق راه بی پایان و پر خطری است که هر کسی تاب پیمودن ان را ندارد. حافظ در این باره می گوید:م
م"راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز انکه جان بسپارند چاره نیست"م
م"الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها"م
با وجود این که عشق اساسی ترین مرحله و مسئله عرفانی است اما عارفان از شرح و توصیف ان اظهار ناتوانی کرده اند.م
م"هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از ان
گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بی زبان روشن تر است"م
در سبک هندی حضور عشق در شعر کمرنگ می شود و کسی به فکر باز تعریف عشق و عاشق و معشوق نیست. شاعران دوره بازگشت نیز به سبک های پیشین باز می گردند اگرچه زبان و اسلوب شعری شان دیگر به زیبایی و صلابت پیشینیان نیست. تنها در زمان معاصر است که شاعر در مواجه با جهانی دیگر(برآمده از فلسفه و شناخت علمی انسان از جهان پیرامون خویش و آگاهی بر قدرت درون اش) معشوقی زمینی با ویژگی های انسانی و دیدنی خلق می کند که برابر با خود اوست. نه پرستیدنی و نه دور از دست. بیش از هر کس احمد شاملو است که لیلی را از آسمان به زمین می آورد و از عشق او "تفاهمی آشکار" می سازد و از آیدا اسطوره ای جدید می سازد کسی که او را از "عزیمت جاودانه" رهایی داده است و در کنارش به آرامش رسیده است.م
م" دوستش دارم
چرا که می شناسمش 
به دوستی و یگانگی.
....چرا که سعادت را 
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقی که 
به جز تفاهمی آشکار 
نیست.
بر چهره زندگانی من
که بر آن 
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی می کند
آیدا
لبخند آمرزشی است.
نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظری از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی 
به هیات او در آمده بود
آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گریز نیست" م
و فروغ فرخ زاد عشق را دیگر نه از زبان مسلط مردانه که از زبان زنی توصیف می کند که نه تنها دیگر تسلیم نیست بلکه خود خواهان معشوقی است که او انتخاب می کند چه برای عشق ورزیدن و چه برای عشقبازی.م
م" گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود"م

و برای نخستین بار معشوق مرد را به صورت محسوسی در شعر فارسی وارد می کند. قبل از او معشوق شعر فارسی معمولا زن است و اگر مرد هم باشد ( معشوق مذکر شعر سبک خراسانی ، یا مکتب وقوع ) مردی است که در مقام معشوق زن توصیف شده است . در شعر زنانی چون رابعه و مهستی هم معشوق مرد چهره روشن و مشخصی ندارد و چندان قابل تشخیص از معشوق کلی شعر فارسی نیست. فروغ به این معشوق فردیت بخشیده است. حال آنکه معشوق در شعر فارسی مانند انسان شرقی ، یک موجود جمعی است نه فردی ، هویت مشخصی ندارد و ایجاد عکس العمل نمی کند.م
در شعر "معشوق من" چهره تاریخی معشوق در ادبیات فارسی را به کلی دگرگون کرد و مسیر شعر فارسی را به ويژه برای شاعران زن پس از خویش تغییر داد.م

م"معشوق من
با آن تن برهنه ی بی شرم
بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بی قرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال میکنند
معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است
گویی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را
تایید میکند
او وحشیانه آزاد ست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پاک میکند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی ‚ در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غمهای آدمی را
غمهای پاک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابلای بوته ی پستانهایم
پنهان نموده ام."م
....

م"دلم مرد می خواهد
مردی مثل سپید رود
با پوستی روشن تر از ماسه ها 
صدایش آرام
هنوز از این گوش ماهی ها.م

دلم مرد می خواهد
مردی با چشمهای تابستانی
با چشمهای بستنی
با چشمهای نمی گویم !م
تنش صخره ها و موج های نارنجی
و دستهای من
پرنده های سفید تنهایی. م

دلم مرد می خواهد
مردی با زنگوله های کوهستانی
که از باد برمی گردد 
تا در باران های تاریکم 
دستِ ماه کبود را بگیرد
با رود بخواند. م


شنیده ام به سرش که می زند
از مرگ جلو می زند
از دور مرا نگاه می کند
که در این سطر
قرمز می رقصم."م

شیدا محمدی از کتاب "یواش های قرمز"م
....
.....






جمال الدین حائری، زنان شاهنامه: پژوهش و نقالی از آذرگسب تا همای، تهران: پیوند نو

فروغ فرخ زاد، تولدی دیگر، معشوق من

شیدا محمدی، یواش های قرمز، با چشم های نگو

مینورسکی، ولادیمیر: «ویس و رامین: داستان عاشقانهٔ پارتی» ترجمهٔ مصطفی مقربی

هدایت، صادق: «چند نکته از ویس و رامین

گرگانی، فخرالدین اسعد: 12) ویس و رامین با مقدمه و تصحیح و تحشیهٔ محمد روشن با دو گفتار از صادق هدایت و مینورسکی انتشارات صدای معاصر ۱۳۸۱ تهران

صفا، ذبیح الله، تاریخ ادبیات ایران ج ۱ انتشارات ققنوس چاپ دوم ۱۳۸۱ تهران 

خرمشاهی بهاء الدین، حافظ نامه،– جلد دوم

دکتر زرین کوب، سر نی، انتشارات علمی – چاپ چهارم

سیروس شمیسا، معشوق در شعر فروغ فرخ زاد
.....

 این مقاله به صورت سخنرانی در مرکز سامویل جردن- دانشگاه یو.سی.ارواین- شامگاه اول دسامبر 2016 ایراد شد. م

Wednesday, November 2, 2016

ضرورت ادبیات در زندگی انسان معاصر



Please join us for a series of lectures titled "The Necessity of Literature in the Life of Modern Human" by our poet-in-resident, Ms. Sheida Mohamadi on 4 Thursdays, November 17, December 1, 8, 15, 6:00-8:00 pm in UC Irvine's Persian Center Conference Room (HG 1341).

These lectures are free and open to the public. No registration is required. Seating is first come, first-served.

The lectures will be in PERSIAN....

This event is presented by UC Irvine's Jordan Center for Persian Studies and Culture

Poster By Kourosh Beigpour

Thursday, October 20, 2016

گفتگوی سارا دهقان با شیدا محمدی درباره کتاب تازه او


 گفتگوی سارا دهقان در صدای آمریکا با شيدا محمدی شاعر و 
پژوهشگر ادبی
 درباره کتاب تازه او "تا پلکم مژه می زند طاووس می شوی" و انتشار دو ماهنامه "طرح"م

Thursday, September 15, 2016

دو ماهنامه طرح

:دوستان عزیز
خرسندیم که خبر انتشار اولین شماره دو ماهنامه "طرح" را به شما بدهیم. دو ماهنامه ادبیات و اندیشه با آثاری از :م
بکتاش آبتین، بهرام اردبیلی، علیرضا حسینی، محمد زندی، شیدا محمدی، عباس صفاری، الهام گردی، سپیده جدیری، سیامک تقی‌زاده، آزیتا قهرمان، فرشته وزیری‌نسب، علیرضا بهنام، ساناز سید اصفهانی، بیژن نجدی، فرهاد بابایی، فروغ سجادی، کورش بیگ‌پور، بی‌تا ملکوتی منتشر شده است و هم اکنون نسخه چاپی و الکترونیکی آن از طریق سایت آمازون و انتشارات  اچ اند اس قابل دسترسی است.م
Or

از دوستانی که مایل هستند در شماره بعدی با طرح همکاری کنند، خواهشمندیم آثارشان را به ایمیل آدرس زیر ارسال کنند:ی
طرح تنها حق چاپ آثار منتشر نشده را برای خویش محفوظ می دارد.س
طرح به هیچ نهاد و ارگانی وابسته نیست و تنها تلاش دارد طرحی مستقل در حوزه ادبیات و اندیشه بزند.م

با سپاس
شیدا محمدی / کوروش بیگ پور