Thursday, December 3, 2009

Nia

به اصرار و آشنایی Nica، با برنامه "Nia" آشنا شدم. می گفت:

You have taken so many serious courses this term, it's better if you take one class for fun and exercises.

من هم یک روز با او رفتم سر کلاس و با "Kathy" آشنا شدم. زنی میانسال با اندامی کشیده و لبخند شیرینی که هیچوقت فراموشش نمی شد. کمتر زنی را به روشنی و سبزی او در زندگیم دیده ام. آنقدر انرژی اطرافش مثبت و گرم بود که در غمگین ترین و بدترین حالت هایم وقتی او را می دیدم، شاد می شدم.

اواسط نوامبر برای پروژه پایان ترم، گفت که باید گروهی کتاب درست کنیم و به جزنوشته، احتیاج به عکس و فیلم هم داشت. قرار شد هرکس نقطه نظرش را درباره این برنامه بگوید. "Nia" برای من فراتر از مدیتیت بود. یک ریتم موزون بود بین بدن و فکرم. موسیقی های زیبا و نادری که کتی انتخاب می کرد، فراتر از وجد بود. یک روز نیمه از خودم، به کلاس رفتم. تنها روز بارانی شهر بود. باران مرا شوریده می کند. موسیقی آن روز کتی هم عجیب بود. تا در را باز کردم گفت:

What a beautiful rain-

انگار شمس در طریقی ملایم در او می زیست. نه! شاید هم به عرفان آمریکای لاتین نزدیک تر است او. وقتی موسیقی را شنیدم، رهیده شدم. یکدفعه گفت:

Free dance-

دراین زمان هرکس به صدای طبیعت درونش گوش می دهد و به سازاندامش اعتماد می کند. یکباره مثل رود رها شدم. مثل آتش در خودم زبانه کشیدم. هی چرخیدم. واله..دیوانه...رها...همه گنبد های فیروزه ای در من چرخ می زدند. همه مناره ها در گلویم بلند شده بودند و همه صداها انگار از حنجره ام بیرون نمی زد. شکل سکوت می شد که در موسیقی می ریخت. صدای اذان همسایه عربم شده بودم. کتی انگار فهمیده بود که حال عجیبی دارم. یک دوربین دستش گرفته بود و همه آن 5 دقیقه را که من روی موجها سوار بودم، از من عکس گرفته بود. هفته پیش صدایم کرد و عکسها را نشانم داد. یکی را او پسندیده بود برای کتاب که می گفت:

your face is glowing _

و من عکسی را انتخاب کردم که موهایم آشفته، هنگام چرخش روی بازو و صورتم ریخته بود. کتی گفت:

"In this picture, your face is fuzzy" -

گفتم: "اما شیدایی در آن پیداست" خندید و همان را امروز دیدم روی عنوان نام من برای کتاب انتخاب کرده است.

مطلبم را که نوشتم برایش فرستادم. بلافاصله جواب داد که خیلی لذت برده و خیلی روی او تاثیر گذاشته است. از همه ما خواسه بود در کلاس درباره همان متن صحبت کنیم. نوبت به من که رسید گفتم: من در سرزمینی بزرگ شدم که شاید برای شما خیلی دور و دیر باشد، اما به لطف اخبار این ماهها، حتما اسم ایران به گوشتان خورده است! در کشور من که سیاستش گره خوردگی عجیبی به مذهب دارد، تمام قوانین اسلامی است و دراین قانون من به عنوان یک زن باید حجاب داشته باشم.این شکل ظاهر قضیه است که باید درهرمکان عمومی، همه مو و اندامم را بپوشانم...بپوشانیم. در محل عمومی نمی توانم..نمی توانیم، آواز بخوانم...نیم، برقصم...برقصیم، حرکات موزون انجام دهم...دهیم، با مردی که دوست دارم نمی توانم راه بروم، او را ببوسم، بخندم...و در معنا از کودکی با کتاب های درسی و فقهی به ما یاد دادند که اندام زن شرم آور است و حس نفرینی گناه را در ما به عنوان یک زن ِ رشد نیافته بارور کردند، آنچنان که بلوغ و ترکیدن اندامم...انداممان، نفرت انگیزترین حادثه آن سالها بود. من و نسل من با این حس رشد یافتیم و یقین دارم ما حتی در خلوت ترین کنج زندگیمان، حتی با مرد زندگیمان هم احساسی از شرم و درد داشتیم و داریم. این حس با من بود تا وقتی به آمریکا مهاجرت کردم. در اینجا شکل دیگری از یغما و استثمار را تجربه کردم. زنی که در محل کار، مدرسه، خانه، فروشگاه می بینم، گاهی به مراتب جدی تر، منظم تر و پایبندتر به اصول اخلاقی و خانواده نسبت به سرزمین من است. حتی زنهای مذهبی اینجا، به واقع به آنچه می گویند باور دارند. آنچه اینجا در زندگی واقعی لمس کردم بسیارمتفاوت بود از آنچه در هالیوود و مدیا تبلیغ می شود. در مجلات و فیلم های اینجا، زن به عنوان برده سکسی مورد بهره برداری قرار می گیرد، و همه همٌ و غم زنها و مدلها، چربی اطراف شکم و اندازه دور کمر ...است. در آمریکا هم، زن به نوعی سانسورمی شود و ما هیچوقت چهره واقعی او را که درگیر مخارج سنگین خانه و بچه داری و رانندگی و درس ...است نمی بینیم.

در همین موقع "Judi" یک مجله از کیفش درآورد که اسمش یادم نیست، اما از همین مجله های مد و زیبایی که عکس 20 مدل برهنه، که همدیگر را سخت در آغوش گرفتند را چاپ کرده بود. قصه زنها این بود که یکی از آنها که به علت سزارین، جای عملش پیدا بود و چربی اضافه داشت، از اینکه این قسمت از عکس را ببرند،امتناع می ورزد و با این حرکت شجاعانه، دیگر مدل ها هم به یاری او می شتابند و می گویند خسته شدند از این فشار و استرس استودیوها و تهیه کننده ها که از قسمت های ناقص! آنها برای مدل شدن دائم ایراد می گیرند و آنها را درفشار می گذارند. و گفته بودند، پیری و چروک پوست حقیقت است. افتادگی سینه، پهلو و باسن...حقیقت است و هر کدام درموقعیتی نشسته بودند که عیب اندامشان پیدا بود و با این همه چقدر زیبا بودند. حالا برای من، به عنوان زنی که از شرق می آید و با فرهنگ غرب هم آشنا شده، یافتن یک تعادل و ایستادن در اِستوای ِ وجودم چقدر بزرگ و زیباست. کلاس غرق تحسین و تفکر شد.

امروز بعد از خستگی بسیار جابجایی و تا به تا شدن میان کارتون ها و باز و بسته شدن میان خاطرات و جا باز کردن میان اتاقی کوچک و تنگ و روبرو شدن در آینه با خودم و ناپیدا، رفتم کلاس. همیشه باز کردن یک نامه مرا مثل بچه ها شاد می کند. غافلگیری گرفتن یک بسته خوب، مثل کتاب "روشنک" در این روزها سخت دلشادم می کند.یا همین امروز که کتی صدایم کرد و مرا در آغوش گرفت و یک بسته بنفش زیبا به من داد وگفت:

_ تو امروز شکل بهار شدی. همه لباسهایت بنفش و صورتی اشت.

گفتم: مثل کاغذ کادوی تو.

هر دو خندیدیم. این اولین بار بود که از استادم هدیه می گرفتم. یک کارت زیبا هم رویش بود. برایم نوشته بود:

Sheida,

I hope for you a beautiful journey as you continue to discover the beautiful woman that you are, in peace, love and dance.

در میان کاغذ کادوی بنفش هم، یک تی شرت صورتی بود با آرم "Nia" که رویش نوشته بود:

I love my body.

Saturday, November 28, 2009

Kayahan+-+Bir+Ask+Hikayesi+by+Aluxton

Wednesday, November 25, 2009

کارتون های خالی غروب

از وارونه کلید که می گذرم، لبخند می زند. می گوید:

I really miss you_

Me too_

برای او فقط کلمه "Miss" است و برای من معنا و عمقی که در زبان فارسی می یابد. بعضی وقتها با همه کاستی زبان فارسی در معادل سازی کلمات جدید، فکر می کنم چقدر وسعت کلماتی مثل " دلتنگی" "غم" یا "سپاس" و "دوست و دوستی" در زبان فارسی عمیق و لایه ای است.

موهای فرش را می ریزد در صورتم و می گوید:

?What are you doing? I think you are so busy right now, ha-

سر تکان می دهم. می گویم چه بعد از ظهر دلگیری بود دیروز. می گوید: هان؟ می خندم. کارتون های خالی را نشانش می دهم. کتاب های پراکنده، سفال های رنگی و مجسمه هایم را. با محبت اندام کوچکش را رها می کند در بغلم و می گوید:.

I'm here for you-

می روم سمت قوری کوچک سفالی و از او می پرسم:

? Would do you like to have hot tea-

با میل سر تکان می دهد.

Green tea please-

تند تند دستانش را میان روزنامه و سفال ها می گرداند و تا من، موهایم را جمع کنم و بزنم بالای سرم، کلی از مجسمه ها را میان نایلون محکم پیچیده و لبخند زده است. در ساختن مجسمه هم بسیار سریع است. بعضی از ظروف سفالی را جلوی چشمانم می رقصاند و می گوید، اینها را بفروش. می گویم هنوز نمی توانم کارهایم را با کسی تقسیم کنم. گلدانها و کوزه های سبز و آبی را که بر می دارد چنان با تحسین نگاه می کند که فکر می کنم عکس نگاهش آبستره می افتد در عکس رنگها.

می گوید: تو در ساختن و پرداختن رنگ بی نظیری، این کوزه ها خیلی آنتیک هستند، انگار از زیر خاک در آمدند.

چند نت کوچک که شاگردان کلاس در میان بطری ها گذاشتند برای خرید، نشانش می دهم و هر دو از خوشحالی می خندیم. اما او هم هنوز نمی تواند مجسمه های زیبا و پر مفهومش را بفروشد. گاهی فکر می کنم نمایشگاه برای زنان دردمند و تنهای او کوچک است. حتی خانه های بزرگ و زیبا، با دستهای پر کلام زنانش غریبه اند. خودش هم با آن حجم کوچک، دل و تفکر بزرگی دارد.

خسته که می شود، روی عطر چایی پهنش می کنم. می گوید:

Let us listen to some music-

می برمش کنار کامپیوتر و این آهنگ "Kayahan" را برایش می گذارم. مدتی با دستهای یخ کرده در دستهای مورمور من به آهنگ گوش می دهد و خیره می مانیم به نامعلوم.

بعد هر دو که پر می شویم، می گوید، عجیب است، نه تو زبان ترکی می فهمی و نه من، ولی چقدر پر از حس بود. چقدر قلب مرا لمس کرد.

گفتم مثل مجسمه های تو، ما به زبان مشترک دست یافتیم، این فراتر از زبان روزمره است. باز با هیجان موهای فرش را فرو کرد در بغل من. بی مقدمه گفت:

دلم می خواهد عکس های قدیمت را ببینم. وقتی در ایران بودی. یا زمانیکه روزنامه نگار بودی، ممکن است؟

به بسته رسیده ای فکر می کردم که داشت در آفتاب تنبل روی میز چرت می زد. به عکس سالهای دور. تو در پمپ بنزین خیابان زرتشت بودی، من در آفتاب دلپذیر پاییزی لس انجلس. تو گفتی شب شده است و تهران سرد. گفتم اینجا بهاری است و هوا گرم. گفتی داری می روی خانه. گفتم دارم می روم کالج. گفتی عکسها دستت رسید. گفتم آره. هر دو سکوت کردیم. من اما به تو نگفتم که وقتی عکس ها را با "نیکا" نگاه می کردم، به او گفتم، انگار من در سالهای دور این سالها را زیستم.

حرفم را انگار نفهمید ولی گفت:

.Sheida, your appear very strong woman and mature in this picture-

آهم می آمد مثل یک بعد از ظهر پر رخوت پاییزی. بعد کتاب" افسانه بابا لیلا "را نشانش دادم و گفتم:

_داشتم این کتاب را می نوشتم.

به خط فارسی که نگاه کرد گفت:

_آرزو می کنم یک روز کتابت را به انگلیسی بخوانم، اما با این همه چقدر خط فارسی زیبا و آرتیستیک است. مثل نقاشی است. لذت می برم از دیدنش.

موزیک را دوباره تکرار کردم، گفت:

خیلی دلم می خواهد برقصم. بلند شد. من خندیدم. رفتم سراغ قوری چای. داشت جلوی آیینه تکان می خورد. من بغض کرده بودم. آفتاب داشت روی کارتون های پر، غروب می کرد.

Saturday, November 7, 2009

برشی از فصل 17 کتاب افسانه بابا لیلا


Top of the mountain in Topanga Canyon, Oct. 2009


در بسته می شود و مرد می آید داخل. درون من و پنجره و راهِ روبرو. یک پنجره دارد رو به چنارهای خیس و زرد تهران که بیشتر خاکستری است و دیگر مهم نیست کذام خیابان؟ همه جا شکل هم است و من پشت به او، مقابل اجاق گاز ایستاده ام در حال شعله ور کردن کبریتی که جرقه ای بزند زیر کتری خاموش.

دستهایش را گرد می کند، پنجه در پنجه ی من و می کشد روی خیسی حواسم و آرام آرام نوایش را در گوشم پخش می کند. " عزیزم...نازنین..." می خندد و مرا بر می گرداند رو به آینه. نشانم می دهد، چروک هایی را که پس از تو آمد و ماتیک قرمز را از دستم می گیرد و سایه بنفش را نشانم می دهد و می گوید "این"! و من که نمی دانم بدون تو، چگونه باید آراسته شد، قلم مو را روی چشمهایم می کشم، آبی ِ آبی و او لبهایم را بنفش می کند.

از پیله در می آید مثل پروانه. تارهای تنیده اش را با بوسه می کنم، با صدا، با هزار وسوسه ی بودن. هوس خوابیدن را در سر انگشتانش آتش می زنم و او فتیله ی جانم را بالا می کشد. صدایم می زند. فتیله ی جانم را بالا می کشد. صدایم می زند. اینبار نه از راه دور...نه از او... نه از خاطرات مرده اش. بلندش می کنم از روی تخت و ملافه های زرد و یاسهای پرپر شده که عطر تنم بود، عطر حضور و می گویم" مرا ببین، مرا همانطور که هستم ببین. همانطور که زنده ام، نه آنگونه که در چهره های گم شده در ذهنت جان می دهم." همه تنم فریاد می شود و همه ی خطوط در سرانگشتانم کش می آید و دلشوره مرا شور می زند و موج موج پرت می شوم روی او و می بوسمش، می بوسمش...

می نویسمش در خیالم. در انگشتان یخ زده ام. در گره خوردگی ذهنم و در دستهایی که باز شده در شعرهای او، در صدایش و قصه های پر فریب بودنش.

از دورها می آید. از پشت کوههایی که نمی دانم چه رنگی است؟ چه شکل و چه اسمی؟ از دورها می آید. از شاخه های نازک ترنج و نارنج و نارنگی. از سنگ فرشهای یک در میان. از قلمهای شکسته و نامه های ننوشته.

از خیلی دور می آید. از آنجایی که نمی شناسم و از تهرانی که جز در آلبوم عکس، هیچ جا ندیده ام. از خیابان هایی که آسفالت شده اند. از کوچه هایی که بن بست و از خانه هایی که خراب. از آدهایی که رفته اند، مرده اند، اما نه برای او، نه برای قصه هایش، که وادارم می کند در تنبلی مستی و شراب و خلسه به آنها گوش دهم و قلبم را چنگ می زند از دوری، از پستی، از آنچه که نیست و من چنگش می زنم، می خوانمش و می خواهمش که بیا..بیا...بیا...

و یله می شویم در خواب و خاکستر. در عطر یاس و تفاله چای. در ریختن همه ی آنچه روی میز است. در فشار و وسوسه و هراس به خواب رفتن این همه خواب. پلکش را می گشایم، از وحشت گریختن و دور شدن. دیگر کدامینمان، مهم نیست.

آیا گم شده بودم، یا گم شده بود؟ از کجا می ریخت، این همه شلاق بوسه؟ از کجا می زد، این همه موج و می ریخت روی تن من، روی حواس پریده ام؟

_ آخ...آخ...نازنین...همیشگی...صمیمی...

باز مرا می خواندبه نام، به شوریدگی، به شیدایی و من چه داشتم، جز همه ی آنچه که باید بود، که می گشت دور او، که می بایست می بود.

Wednesday, November 4, 2009

چقدر خالی است دستهایم این روزها


San Francisco, Modern Art, 2009

این روزها در چاه های عمیق درونم افتاده ام. چاه های فضایی. هی مرا از فضایی به فضای دیگری می برد. گاهی خودم را گم می کنم. سرگیجه های مدام...سرگیجه های مدام در این دایره. از کلمه ای به کلمه ای دیگر و هر کلمه دیٌار و عیار. هی در خودم تکرار می شوم. در نامها و یادها.م

هی مادرم می شوم روبروی آینه که گُر می گیرد از انتظار. از عطش دیدار. هی گریه می کند. دلم آتش می گیرد وقتی می گوید" قسمتش از روزگار، دوری است و دیری" دلم می گیرد وقتی هی می رود جلوی باجه تا بلیط بگیرد برای لیلا که دو تایی بروند بهشت و مادر را زیر پای بهشت بیاندازند و بِه به بهشت و بهشت می نهند و بر می گردند گشت به گشت، گردن دراز و دست باریک از هر چه تاریک. دلش روشن می ماند به این چراغ که دل من نلرزد از این تاریکی، از این بیداد.

هی مادر می شوم. هی امید..هی امید..هی امید. آخ که نمی کند از دلم. دل به دل می شوم و سرگیجه های مدام...سرگیجه های مدام که به مامان نمی رسد. به این داد بیداد. لیلا تنها می ماند روی تخت و شکمش باد می کند از عشق و چقدر دست های من خالی است برای بغلش، کمکش.

می گویم بگذار این رختها را بیاویزم از چوب رختی و اتو را داغ می کنم و دستم جلز ولز می زند روی تاول ها، سرخ می رقصم. بغض می کند از آخ من و آخیش می شود که هی تو را چه به این کارها؟

رخت ها می مانند همانجا در اتاق به هم ریخته او. که یک ناف گرد است و بوی شیر. بوی شیر. بوی شیر. می افتم روی تخت از سرگیجه های مدام این بغض. می گوید" نمی خواهد تاول بزنی" انگشت هایم اما تاول می زند. می رود دور..گله ها دور سرم می چرخند. گله ها..گله ها...گله ها...در مه. در محو. در مات. گله ها دور سرم می چرخند. بر می گردد با کاسه ای از انار. مامان پشت مرزها باز می می ماند. لیلا می ماند باز با نافی گرد و باد کرده از انتظار می می می ماند. چشم هایش گرد می شود روی دست من. آخ چقدر دستهایم خالی است این روزها.م

Tuesday, October 27, 2009

دریا دریا می ریزم از...

Tiburon, March


دریا شلوغ بود. پاپتی و لخت هی می دوید میان باد و آفتاب. هی شلوغ می کرد. باد خنده اش گرفته بود. هی می خزید زیر موج ها و تن ِ آبیش را غلغلک می داد. آفتاب اما طنازتر از این حرفها بود. تنش را کش می داد و هی می کشید روی تن ِ خیس دریا. موج ها گرم می شدند. نرم می شدند. از حالی به حال دیگر می شدند. آفتاب هی کش می آمد و موج ها سُر می خوردند روی سَرهم تا تن آفتاب را پایین بکشند، بو کنند، بمکند و بخندند. آفتاب اما سُر می خورد و می لغزید زیر ابر و دل دریا می گرفت. باد سر به سرش می گذاشت و دریا دیگر حوصله نداشت. دلش آفتاب می خواست و عشقبازی با موج ها. دلش می خواست خیس شود. خیس از این تشنگی و تشنگی و تشنگی. خیس بریزد از تن باد بیرون و یک روز بی محابا، دور از چشم باد، قبل از اینکه ابرها را صدا کند و ماهی ها خبرچینی، آفتاب را بکشد زیر پوست سردش و مک بزند تن گرمش را و بلغزند در تن یکدیگر و بروند زیر گوش ِ گوش ماهی ها نجوا کنند، بخندند تا مروارید ها بیدار شوند، بخندند. ماسه ها سفید شوند و تن آفتاب را بپوشانند تا همین طور تشنه و خیس در بغل دریا بخوابد. خیس ِ خیس.

Friday, October 16, 2009

گفتگوی رادیو همصدا با شیدا محمدی

گفتگوی شبنم اسداللهی در رادیو همصدا ( اتاوا) با شیدا محمدی پیرامون شعر و سانسور در ایران که در روز یکشنبه ۴ اکتبر اجرا شد. متن کامل این گفتگو را می توانید در فایل دانلود شده، گوش دهید.

در گوشه ای از این گفتگو، شبنم اسداللهی به خوانش بخشی از شعر " عکس فوری عشقبازی" از کتابی به همین نام پرداخت و از شیدا محمدی درباره انتشار زیر زمینی کتاب و سانسور در ادبیات پرسید که گوشه ای از پاسخ شیدا محمدی را می خوانیم.

" ...آنچه برای من مهم بود در تجربه شاعرانه زیستن، گذشتن از محدوده ها و مرزهای خود سانسوری بود و غلبه براین ترس درونی، پس از آن از سانسور بزرگی که گریبانگیر عرف و سنت ماست. و این عرف و سنت، آمیختگی غریبی با مذهب ما دارد که این مذهب به هر شکل و عنوان، بازدارنده است."

به گمانم بزرگترین قدم برای یک هنرمند، روبرو شدن با کاستی ها، محدودیت ها و بزرگی های درون خویش است چرا که به قول شمس:

همه عالم در یک کس است

چون خود را دانست همه را دانست

تاتار در توست

تاتار صفت قهر توست.

و برای من این صفت تاتار، " خودسانسوری" بود که در وهله اول زن بودن مرا، در وهله دوم زبان مرا و در وهله سوم شاعر بودن مرا سانسور می کرد. به همین دلیل نمی خواستم تن به این سانسور بدهم، و کتابم را به صورت افست و به شکل زیر زمینی در ایران منتشر کردم.

در ادامه شبنم اسداللهی از شیدا محمدی خواست که بیشتر درباره این سانسور و خود سانسوری توضیح دهد. و اینکه آیا این سانسور در بین هنرمندان هم وجود دارد؟

شیدا محمدی در این باره گفت:

" فکر می کنم این سانسور ریشه در عرف و سنت ما دارد و این سنت گره خوردگی عمیقی با مذهب ما. و این مذهب تنها معطوف به اسلام نیست، چرا که همه ادیان ابراهیمی با همه اختلاف ها و جنگ و ستیز با یکدیگر در یک چیز مشترکند و آن نگاه به زن است که او را نیمه دوم مرد و نیمه دوم موجودیت آدمی می دانند. در نتیجه همواره در آن سرزمین باید خودت را به عنوان یک زن ثابت کنی و این باور را بقبولانی که به عنوان یک انسان از حقوق برابری با نیمه دیگرت به عنوان مرد برخورداری. اما قوانین ما بویژه قوانین فقه اسلامی، این اجازه را به شما نمی دهد که یک زیستگاه مشترک با همنوع دیگرت به عنوان مرد داشته باشی.

و این تفاوت را جامعه از کودکی به تو می آموزد. به تو می آموزد که " تو دختری و تو پسری" و به تعاقب آن عادتها را و آداب را به تو می آموزد. و به گمانم آنچه می تواند ما را نجات دهد، نگاه کردن به این تاریخ است. تاریخ اندیشه و تفکری که گذشتگان ما در آن زیستند و مرور آن و یافتن ضعف ها و کاستی هایی که با موجودیت انسان امروز در تقابل است. و فکر می کنم این جنبش ها و فعالیت های اخیر در میان جوانان ایران بیانگر این است که آنها به این آگاهی رسیدند و در پی بر هم زدن این ناهمگونی هستند."

اما آنچه در تجربه شاعرانگی دریافتم این است که فرهنگ سانسور تنها در برگیرنده حکومت های استبدادی نیست اگر چه حکومت های خودکامه ای چون جمهوری اسلامی تغذیه کننده این فرهنگ و خوراک دهنده این تفکر هستند. یعنی یک سیکل معیوب که حکومت های مستبدی چون جمهوری اسلامی از آن استفاده می کنند.

اما اگر ما هنرمندان به این دریافت برسیم و به جای اینکه سوار موج شویم، به نقش آگاهی دهنده و روشنگر هنر برسیم و ردی از این تفکر از خودمان به جای بگذاریم، رسالت هنریمان را انجام دادیم و این کار میسر نیست مگر اینکه ما ابتدا از قید سانسور درونی بگذریم، سپس از حلقه ناپیدا و مرموزی که بین خود هنرمندان وجود دارد که به نوعی دچار توطئه سکوت و تخطئه کار یکدیگر می شوند.

و یاد بگیریم که دنیا به اندازه همه فرصت های ما، گنجایش دارد و در وهله اول خودمان را بپذیریم و در وهله دوم دیگران را و این فرصت را به یکدیگر بدهیم که در فضای متفاوت، نگاه متفاوت و تفکر متفاوت و مخالف با خودمان زندگی کنیم، چرا که در جامعه ای که همه یکسان بیاندیشند، دیگر تفکری وجود نخواهد داشت، تفکر متفاوتی رشد نخواهد کرد، و اگر ما هنرمندان همزیستی در این صدای متفاوت، نگاه متفاوت، تفکر متفاوت و مذهب متفاوت با خودمان را بیاموزیم و این فضا را ایجاد کنیم برای خودمان و دیگری، آن وقت حکومت های دیکتاتوری چون جمهوری اسلامی، نمی توانند از این حلقه های پیچیده سانسور برای سرکوب و خفقان استفاده کنند. چرا که وحشتی که حکومتی مثل جمهوری اسلامی از کلمه دارد که از تیراژ کتاب ها و روزنامه ها پیداست، بیانگر قدرت شعر و رمان است."

....فکر می کنم آدمها از چیزی مثل تفکر نمی ترسند چرا که میل آدمی همواره چرخش میان دایره عادت است، چرا که عادت به داشته ها ، آرامش می دهد و هنرمندی که منتظر می ماند تا ببیند مردم از او چه می خواهند، و پشت تقاضای مردم حرکت می کند، پیش از مرگش مرده است. هنرمندی که خود به این حقیقت دست یابد، یعنی حقیقت " آگاهی" ،می تواند منتشر کننده حقیقت باشد. حقیقتِ " آزادی" که در آگاهی نهفته است.

و ضعف هنرمند امروز این است که باورش را به توده مردم از دست داده است، در حالیکه همین مردم هستند که به راز ساده زیستن پی بردند."