Thursday, July 10, 2014

زوجی

ترجمه ی شعر "شوهر زن های همسایه" از کتاب عکس فوری عشقبازی به عربی با ترجمه ی مریم العطار.م


My work on my window

زوجي الذي يمارسُ دورَ الزّوجِ فوق جميع سطوح بيوت العالم

كل ليلة يضاجع السماء التي تطلّ من تلك النافذة

و في الصباح

رائحة البصل المطبوخ و عطر "اسكادا" ينتشر في وهم الغرفة

زوجي يعرف من الاسلام : اربع زوجات بعقد المُتعة

و من اليهود : الجانب الايسر للرجل

و من المسيح : بكارة عذراء ..م


هو يُعير أهمية لكل نسوة الجيران

و لكل صديقاتي في ايام الطفولة

هو يفرش بساط المائدة لكل اولئك النسوة

و يتحدث عن جمالهنّ و يصِفُ صدورهنّ

و في كل مرة يكبّ فوق رأسي فضلات بساط المائدة

و يقول :م

يجب ان ننجب طفلاً آخرَ هذا العام .م


sheida_mohammadi

ترجمة مریم العطار

Thursday, July 3, 2014

الشاعرة العراقية مريم العطار تترجم نص ( آخر رسالة غرامية) للكاتبة الايرانية شيدا محمدي

  ترجمه ی شعر آخرین نامه ی عاشقانه به عربی با ترجمه ی مریم العطار در روزنامه ی قطر. م




(آخر رسالة غرامية)


غزالي الميت لا أستطيع الكتابة الآن, أنا أسكن الظلام ولو رجعتُ الى الوراء ... كنت أريد كتابة رسالة اليك, لكنّي لا أستطيع فهم الألوان, سطر وسط الطريق واقفٌ مثل شخص كنت بإنتظاره و قالوا رحل و ضاع في دلو فارغ ..م

من هنا و بعد الهواء بارد و مظلم 
من حسن الحظ ان قليل من الموسيقى بقي في أذني

أنت بين أشجار الأرز المبللة قبةٌ ممتلئة بأرواحٍ ثملة .
خيول ملونة تعبر من عينيك في رحيل دائم إلى صبح تنبؤا به,م 
لو اختلطت في محبرتك وأتيت إلى ذهنك !، هذا سيكفي.م 
ليت ليّ نفسٌ مليء بالعصافير وأجنحتها و المطر !م
ليتك أيُّها الظلام كنت هو..م

بيتٌ في الفوق و نار مخفية في عنق الهواء
غزالي الميت (البيت الأحمر في البطاقة التهنئة هو فقط في مخيلتي، وسرير أبيض و دافئ, أردت أنّ أكتب...) لا أستطيع و هذه المدينة في نومٍ أبدي.م

أعرف إنني لم أعد هنا 
تماماً كذلك الوقت حين كنت شجرة و طاولة و ساعة و أنت ما كنت شيئاً!.م
سطرٌ يقف في منتصف الطريق و عين كأنها تريد أنّ تُحدق على أشكال الألوان البرية.م
بدفئك أنت, من هنا و بعد .. لم تعد هناك صحراء و لا صوت و لا حصان و لا سلاح ..م
الوداع شتائي البارد و الجميل 
الوداع رحلاتي الظالمة 
قل لرواة الأحلام عن أحلامي عن كهوف كانت تبحث عني بأصوات غير مرئية 
أخبرهم عن قلادتي البنفسجية (عن تلك الجنة التي سرقتها ليّ) تلك الجنة الَتي كانت تعرف يديك جيداً.م 



* شيدا محمدي sheida-mohammadi
الشاعرة العراقية مريم العطار تترجم نص

Sunday, June 8, 2014

بی قرارم چو مرگ در پی طاووس

Oman
دیدمش در جامه ای سفید با چشمان سورمه کشیده و ته ریشی خوشرنگ. هیبتی چون مردان عرب با دشداشه. در ساحل دریای عمان بودیم. کنار خط ساحلی همان هتل ماه آپریل. رفتم نزدیک. انگار همدیگر را می شناختیم از قبل. مثل سلام بود. مثل بال زدن کبوترها روی بام کودکی ام. بوی زنبور می داد. بوی رازقی. بوی یاس امین الدوله خانه ی پدری. پشت چشم هایش مشبک های مخبر الدوله بود. مانکن های  لباس عروس پشت آن پنجره. پس بود. خود پیش بود. پستان برآمده از شیر بود. بوی جفت گیری می داد. می ترسیدم نفسش حامله ام کند. می ترسیدم دستش را از کنار، کنار بکشد و مرا به کنار خویش و از همه به کنار. می آمد به سمتم از سوی باغ عدن. از سه جهت اما. به روی خودش نمی آورد عبور را. وقف فقط بود. می رفتم به سمتش انگار بادی که در کوزه بپیچد صدایش صدای خودم بود حتی. گفتم سلام. کوزه گفت سلام. تشنه ام بود رویم نشد با این همه پررویی بگویم آب. گفت آینه را بردار و برو پشت آبادی. بدون آنکه نشانی بدهد می دانستم از دهکده ی دوران کودکی ام حرف می زند. از کوچه ای که وقت عبور به من سنگ زدند از پشت بامشان چون کیف و کفشم شهری بود. خم شدم که سنگریزه بردارم، سنگ شد. مثل شهرم شد. طوفان شن آمد. چه یال های قرمزی. از زیر پیراهنم هزار چشم. سنگین بود هوا مثل خواب. می خواستم یادش بگیرم. آمد کمی نزدیک تر. هوا هوای لواط بود. موهایش از زیر دشداشه، سیاه و تابدار. نفسم بند می آمد از تن جوانش. در نگاهش همه ی گذشته ام بود. همه ی رازی که شعر شده بود. در پلک زدنی همه را خواندم. گفتم ابن الوقت وقتش است. در دوردست سامرا بود. کوچه ی تنگ سلطان احمد بود. بوی بسفر می آمد. زانوانم می لرزید. می خواستم بیفتم و توان افتادن نداشتم. طوفان شن شد در تهران. خودش را بیشتر کرد. خم که شدم زن لوط بودم اما در دل نهنگ یونس. گفتم نترس. نشانی دستمال و حجله را می دانم. من آن چکه ی آخر همان خونم به همان مهر و نشان. خنده اش گرفت پدرسگ. دستش که از غیب می ترسید رودابه را با گیسوانش تاب داد و زال از ریسمان بالا آمد. راه در من افسرده شده بود. می خواست معاشقه کند با کلمه. با شب غریب و مرکب. خط نستعلیق شد تنم. جنینم را دوباره سقط کردم دو هزار و شش بار. چیزی نگویید اگر دیدید مرا روی تخت بیمارستان. در می خواهم می خواهم ها. بیایید خیلی رام. بیایید چون هندوانه. چون شهریور. نقاب از صورت بکنید اینجا. اینجا خود یا. اینجا خود شاید است. بیا فقط بیا.
 پروانه رفت. نوشابه نوشیدیم. اهواز هوایش ناپاک شد. پسرم را آورد روی کف دهانش. نمی توانستم تفش کنم. گفت بخوان به اسم او. گفتم "حول حالنا الی احسن الحال"  بوی پرتقال می داد. در خونم مبتلا به تنبلی. گفتم امان و شیطان در من نوشید. به وقت موقع شدم. کلاه کجی شدم در معبد بودا. زبانه ی فروکشنده شدم در مسجد ایاصوفیه. خوابم می آید و سر و صدای این پرنده های ابابیل. فیل ها در پی ام عاج بریده و از شانه هایشان خون می ریزد و دست من سفید است از جنایت. باد اسرار مرا برداشت و انداخت در تنگه ی هرمز. آخ هرمز من. نیلگون من. بگذار کوسه های این خلیج تنم را تکه تکه کنند. بگذار موهایم رو به این خلیج شورابه بزند. بگذار همین جا پای این معبد قدیمی بمیرم. نگاهش دیوار ندبه شد. زنان دور شیون می زدند. مادربزرگم ام یجیب می خواند. من عزیزم شدم. عزیزم عزیزم به تو نگاه می کنم با شاه مقصود. با تسبیح های امام زاده صالح. می بینی معشوق را در نگاه معصوم من؟ می بینی این ساطور بالای سرم را. توبه من از شک نیست از اقرار به گناه ناکرده است. سنگم نزن این همه با وسواس رحمتت. ببین سهراب چقدر ساده می رود به  سر وقت خدا. به سلامت ای ابدیت. یاشار نزدیکی دلم بود. خود دلم بود. گفتم شعرم را بخوان. شعری شد و شمس و شراب انار آورد خانه ام. گلندل دوباره قرار من شد. قبرستانش شادابم کرد. و آن پایین شیدا در برکه های انگور بود. مادرش داشت در بادیه می سوخت به جای او. بوی چوب پنبه می آید. بوی زردالو های شهریار. گفتم سلام سایه های قدیمی مریلند. از دستم گرفتند قرابه و قر را.  گفتم سنگم بزن. "هل جزا الاحسان الا الاحسان؟" حرفی نمی زد شش انگشتی. سوز می خواند سوره اش. من اما حدیث طولانی آهی بودم بر لب های مهرداد. تقدیرش بودم. انگشت اشاره اش را که چرخاند، بدر با فنجان های طلا برایم قهوه ی ترک آورد. گفتم در این بیابان از من سینا می خواهی؟ من گمراه شده ام ای گمنام. گفت وقتش است. گفتم این همه بی تاب تو بودم و می اندیشیدم عشق است پس تو خودش بودی. خود قشنگ مرگ. بیا و درسته مرا بنوش. بیا و از دست هایم شروع کن. از این انگشت ها که گل می مالند و کوزه می سازند. از این هوای مرغ سوخاری و هویج سرخ کرده. گفت برگرد از همین راه که آمدی. گفتم ماشینمان میانه ی راه ماند. دم غروب بنزین خالی کردیم. من داشتم دوباره "بار هستی" می خواندم از بس بار سنگین ترزا در چمدان دل من است. خسته شده ام از بس مرا چون در تاشو باز و بسته می کنی. گفت راه خود ببرد تورا. راه افتادیم در سکوت بیابان و درختان حرا. از دور گلدسته ی مسجدی پیدا بود، اما ما دنبال شل می گشتیم. هوا شرجی بود و شر شر عرق می ریختیم. مهرداد گفت آنجاست. آنجا چون سنگی افتاد در غار حرا. آنجا را خواب نیمه ای برده بود. غرور یک گرگ در من به کمین نشسته بود. گه گاه خود اتفاق بودم با بلدرچین های باغ رضا. از دورهای کردستان صدای دف می آمد ناگهان. می شد خواهر هشت دست و سربند عبدالله گلابی باشم. زن مستی در همدان باشم، دانا چون علی آشوری. دانه های برف. نرم و یکریز روی شبی مست. روی صدای بنوش بنوش ما تا دم صبح. نوک پا رقصیدن علی باشم دست در کمر و موی یار. درهای گورهای گروهی. اعدام استخوان های پاک در تن من. صحنه ی مغولی در مینیاتور. مگس فراری روی زنجبیل. وزوز مزاحم این اضطراب. این اضطراب. با خودم زمزمه می کنم نامه های خطی مراد را. دلم شاد می شود. می خواستم از خط وسط جاده سوت بزنم اما صدایم کلاغ شده بود هی می گفتم قار قار می خواند تیک تاک. مثل روزی که با یاشار رفته بودیم سبزی فروشی ارمنی ها. از کوچه ی پشتی بر می گشتیم روی کهن ترین چنار سال یک ساعت کوکی سبز بسته بودند به شاخه. گفتم نگاه کن سالوادر دالی آمده است به استقبال ما با آن سبیل مضحکش. خندید چون چارلین چاپلین. گفت بخند زن خوب خنده های تو خوب است. گفتم این نشانه نیست ای ناتمام؟ باید تمامش می کردیم. اما آفتاب به نیمه رسیده بود و جاده کش می آمد مثل صدای کشدار بال ها. مثل صدای آهسته ی دنیا. هنوز از زندگی من پانزده دقیقه ای نگذشته بود که علی آمد با ماشین سفید و یک بسته تخمه کنارش. شیشه ی پنجره را داد پایین. با عربی غلیظی گفت که از آن سمت جاده ما را دیده که از کاروان عقب افتاده ایم. دور زده است و خلاف راه آمده است. چاق و کوتاه بود اما چشم های آشنایی داشت مثل قهوه خانه های مراکش. مثل مکتوب. دلم می خواست زیر سایبانش قلیان بکشم. دمادم بشنوم از زیر سروهای مکار. می خواستم تکراراین دروغ باشم. در ماشین را باز کرد گفت بیا بیا بالا اینجا نه ساربانی است نه شتربانی. زانوی گل گرفته ام را خم کردم. مهرداد انگلیسی با او حرف می زد من اما هیچ چیز جز سی و دو حرف مقدس نمی شنیدم. آب خنکی داد به دستم. گفت بیا روشنایی. گفتم از کجا آمدی علی؟ گفت از چراغ جادو. گفتم خود کمکم کن هستی. خود ببین هستی. خندید دیوانه. مرا که از خودم می ترسیدم حتی برد کنار پمپ بنزین. گفت تو نیا در این گرما. آفتاب نفیر می کشید. من جعبه ی کتاب ها را باز می کردم. دانه دانه نامه ها را می گذاشتم در گنجه. دانه دانه موهایم می ریخت در شمس العماره. یکباره دلم می خواست برقصم. رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست. رستم پوزخند زد، گفت بیا شاهنامه ات را تمام کن. چه کسی گفته آخرش خوش است؟ گفتم یعنی من از این سردابه پایین بروم به سرچشمه ی مقصود می رسم؟ گفت "هرچه در پی آنی آنی" من اما جز سی و دو حرف مقدس هیچ چیز نمی دانستم. علی گالن قرمز را پر کرد. چای و نبات هم برایم خرید. از پنجره خم شد. چشم هایش بیشتر از لب هایش بود. خود زعفران بود. نمی گذاشت مرگ که این همه پی اش بودم انگشتش را بگذارد روی برگم. شاخه ی طوبا را داد بالا. گفت بیا و با من برقص اینجا. کتاب های خانه ی علی آشوری گریه ام انداخت. بوی مشک می داد. بوی بگذار بخوانم. گفتم سطر عزیز، ای دمی که می دمی نفس نفس در دست من، مهربانی تو مرا ادامه می دهد. مهربانی تو مرا خیس می کند از سجده. مهربانی تو مرا نوشتن می کند در این حریق. هیچ نگفت سکوت. کلاه از سر برداشت دعای خیر. هوا تاریک شده بود که سورنا را نواختند. علی گفت بسم الله. چقدر شرح و حال این شیر خوش است. چقدر روزگار دارد این بیابان. چقدر ماه دارد قصه های من و شما. باز گفت اقرا باسم ربک الذی خلق و ماشین راه افتاد. اشک من نیز. گفتم کجا ببینمت؟ گفت "بخوان مرا تا اجابت کنم شما را" بی قرارم چون مرگ در پی طاووس. و من این طاووس را یکبار در سال دو هزار و نه در نرده های کتابخانه ی فیروزه ای دیده بودم. منتظر بودم زیر درخت اکالیپتوس. نسیم خنک خرداد می وزید. لیلا هنوز عاشق بود به آن ساعت. باربد هنوز مرا صدا نکرده بود شیدا. هنوز نگفته بود "ماشینت بوی خوبی می دهد. بوی تو را" من هنوز عاشقی بلد بودم در پیراهن. هنوز به چشم هایم سرمه می کشیدم. می رفتم سر قرار با پاشنه های بلند شکسته و کیف های براق از ماتیک. گفته بود تو هیچ وقت مثل زن ها در کیفت ماتیک و آینه نداری. گفتم مثل شاعرها هم قلم و کاغذ ندارم. بعد عقیقش را درآورد و مرا عقد کرد در انگشت هایش. تلو تلو خوردم تا درختچه های کوتاه . تا بلندی های پالاس وردس. اقیانوس آرام نفیره می کشید در موج هایش. گفت آماده ای؟ و من خودِ جواب بودم. گفتم پس ترس که می ترسیدم تو بودی؟ اشاره اش بر دهنم. اشاره اش در دهنم. اشاره اش با دهانم. قفل شدم. پاهایم را قفل کردم دور کمرش. گفت بریزم. گفتم بریز و شب بارانی شد بر روزهای من. این همه سال تاریک را آمدم تا بیابان های حتا تا خواب تو را ببینم و امروز که روز موعود است به جای سینه ی عروس دل بزدل گنجشکی را برایم هدیه آوردی که به جای قناری رنگش کرده بود. نا ندارم که بخندم یا زیر دستانت بزنم که دستم انداخت. مثل خود غم چمباتمه می زنم در خودم. می گوید زنگ نزن اینجا. اینجا یعنی پوسیدن. اینجا یعنی خیرگی. می خواهم هنوز خیره باشم به تو و روی این کلمه که هنوز نگفته ام. می گویم بگذار یکبار ببینمت. می گوید آتش را این همه به یادم نیاور. به جایش خود جا شو و به پسرت زنگ بزن. این طوری زل نزن، آلوده می شوی به چهل سالگی. به یکبار دیگر. باید از ته دل دوباره بشوی. دوباره یعنی لخت بشوی در خودت. به  ناخن هایت لاک بزن. دوباره تنگ شو. دوباره خاک بخور. دوباره خودت شو با گلوی شرحه شرحه.  دلم یکباره حاضر می شود. دلم یکباره برای حزن خداداد تنگ می شود. می خواهم ذره ذره زمان را بچکانم در آن سال های جادویی تا دوباره او مرا آنطوری نگاه کند. آن طور را نمی توانم برای شما بگویم، خود شما تعبیرش کنید عاشقانه. از بس دستمالی شد دیگر نگفتمش در سه شنبه های موعود. متبسم چون جنگجویان، چند دست رخت و شمعدان و نقل و نبات می ریزم ته این کلوچه می پیچم دور دستمال آبی می روم زیر درخت آلبالو. مرگ اسبی می شود. سوارش می شوم بی سوار. می رویم گوشه های ساحلی عمان. صخره های سنگی هزاران ساله با غارهای سرد مرا می کشند در خویش. از سوراخ ها تنها چند بز کوهی سر می زنند. چند بز کوهی آخرین خاطره ی زنده ی من است.

Wednesday, May 28, 2014

به استانبول نگاه می کنم با گوش های مست / صدای شاعر

شعر "به استانبول نگاه می کنم با گوش های مست" یکی از محبوب های من است. چندی پیش با هادی خوجنیان عزیز درباره ی این شعر و داستان "هنوز برای انگشتان تو برهنه ام" گپی می زدیم و گفتگورفت تا حوالی رادیو کوچه و خوانش هادی عزیز. بعد گفتم طور دیگری هم می شود رفت توی شعر. حتی خود شعر شد. هادی هم  از آن ادم های شاد و مست از مهربانی است که کمتر دیگر در روزهای خیابانی ات می بینی. خواست که من لحن و روح شعر را بدهم به دستش. من هم از ایینه گریزانم. از آن شاعرهایم که پشت به خویش راه می روم. اما او در بودنش ابرام داشت. موسیقی و تنظیم هادی خوجینیان ولوله ای انداخت در استانبول. نمی شد این بار برگشت. باید رو به آینه می ایستادم.م
 
 

Saturday, May 24, 2014

Love Letters - شیدا محمدی - آخرین نامه ی عاشقانه-Sheida Mohamadi





آخرین نامه ی عاشقانه ی / شیدا محمدی
 با صدای یاشار احد صارمی


Monday, May 19, 2014

وقت وزیدن باد بی‌نیازی خداوند است، / سامان سخن گفتن نیست (جوینی)

امروز چون گربه ای چمباتمه زده بودم روی کوشک کنار پنجره و نگاه می کردم به دریا. نگاه می کردم. نگاه می کردم. نگاه



Monterey, California

Thursday, May 15, 2014

شب رفت و سحر نشد، شب آمد...

 
Jumeirah Mosque
 

روزهای اول بعد از تردید های اولیه برای مهاجرت به جزیره یک احساس عجیبی مرا محصور کرده بود. چیزی مثل یک هاله ی نورانی در درونم. یک اشراق. مثل وعده ی انجام نشدنی با خورشید. یک حس ناشناخته و مرموز. صدای کشنده ی بیا بیا. انتظار یک اتفاق موهوم. یک دیدار اسرارآمیز. یک رابطه ی عاشقانه و اتفاقی. آنقدر تصادفی مثل اینکه بپرسی ساعت چنده؟ و من روزنامه ام را ببندم و نگاهت کنم و یکباره برگردیم به عصر دیجیتال. به متروی سریع السیر شهری که نه از زیر زمین بلکه از روی هوا می گذرد و من دستم آویزان دستگیره ای از لیبا بپرسم کدام ایستگاه باید؟ کلاهش را بردارد و بخندد، بعد هلال های بزرگ و پنچ پره ی طاق بزرگ را نشانم بدهد و بگوید آنجا. تلالو کوچکی از دریا پیدا شود و من حیران بپرسم از سلیمان اینجا؟

این بار یکبارگی. این بار چون دیوانگی. این بار چون جاودانگی. همیشه کولی وش از پی دوباره. پس دوباره. بی قرار. فرار. از پی هنوز اما. فرقم نبودهیچ بار. ازهمیشه تا کنون سنگین تر، همه ی بستگی ها و دلبستگی های سرزمین مادری تا سرزمین موعود را مورچه وار آمده بودم پی قالیچه ی سلیمان. انگشتری اش را که نشان داد  چون پرنده ای بی نام پریدم پی سیمرغ در جبران نقصانی که نمی دانستم در خویش است. پروازم داد در نامعلوم تا تیر خورده سقوط کنم رو به سنگینی تحمل ناپذیر همین  هستی. زندگی از همین دست که ما مدرنش می خوانیم. تنها و دور از خویش و دیگری. یخ زده در جعبه های سیمانی. در شهر آسمانخراش و سنگ. در بی حوصلگی آهن و تکرار و تمددی از این دست هیچ مرا آسودگی نبود.م
ناخن جویده چنان از شوق سبکبال بودم که ذره ای در هوا. معلق در هوای بی بارگی. اینبار از یکبارگی. از نو باز نوتر شدن. سرگردان میان صحرای سینا. سرزمین موعود دورتر و من چون شیئی بی حجم، بی شکل تر از بی شکلی در فضا اصابت می کردم به حجم های بی واژه. بی نام. بی حس. از ابر و باد و مه گرفتی ام به کفران ناسپاسی و مرا آوردی در سرزمین آفتاب. در بیابان سین. سرزمین شن و شتاب. چشمانم چنان لبریز شد از دیدار دریای سرخ که ابهت مردمان تنومند، رعب بازگشت را از من ربود. مرگ چون نعمتی از من دریغ شد و محکوم شدم به زندگی جاویدان در سن بی سنی. هی چهل ساله بازگشتم. هی چهل بار سرگردان تر از باد خودم را به باد سپردم که هر که بادا باد نوش، نوشاندیش هبوطی دیگر را. هیجان این هبوط چنان بی خودم کرد که آدم از دیدار حوا. لخت چون مادرزاد از مادر این دهر زایاندی مرا تا جبرانی باشم بر گناه ناکرده ی قومم. برق گوساله ی سامری مرا رساند به طواف چهل ساله ی این طور؟ یا آتش سرخی که در سینه ی کوه بود چنین صحرای سینا را به دیدگانم بی نهایت کرد؟ که بدایت در این بی نهایت بود. که آتشی که نمیرد منم.م
 در میانه ی سماع رقصاندیم. نوشاندیم. مست که شدم به جای دستانم، پستانهایم را فشردی تا خشکی چروکیده اش را زهرخندی کنی به طعنه ی الهه ها و من از همه ی رب النوع های مستی و سکر و شراب، چشم های خیره سرم دوخته شد به آلت سرگردان آپولو که چون شماطه ای زنگ دار در تنبان روزهای من افتاد که جان نداشته ام را بی جان کرد و چنان زهدان زخم خورده ام را مکید که باد کردم و شکم بر آمده ام مایه ی حیرانی مردمان شد و هر بار که از من پرسیدند بارداری؟ شرم زده از جیب بی نورم دست به گریبان ماندم شرمنده ی زائوهای در راه و گفتم چهل سال است که جنینم را روز چهلم در خواب می بلعد و هر بار درد زایمان مرا می گیرد و فغان که بر می آورم تنها بادی از من رها می شود. نه خونی و نه جنینی. از همین روست که سنگ شده ام تا سنگم بزنند و طعنه ی هراسبار سنگسار در زمینی که زنا رواست  بر من ناروا تا به این بهانه بخواباندم با معشوقه ی سنگی هر شب تا صبح از خیال لمسی به آرزوی لمسی که آرزو آدمی را حریص کند، چنان که من هر صبح عجوزه وار برخیزم با موهای ژولیده و دل پریش تا شیشه ی این آسمانخراش ها هر بار منعکسم کنند در تکرار روزان و شبان . هر آنچه اندوخته بودم در انبان این سالها چون نفرینی پرتاب کرد در دامن این شهر تا شیونش حدیث هجرانی لیلایی شود که حوا از آدم ربود. من سیاهنامه ی گیسوان توام لیلا. تعبیر چشم های سیاه تو، بی آنکه دیگر در خیمه ی به یغما رفته ام از ستم باد و آفتاب هیچ مجنونی سری بساید به آستان که شب و روزم خرقه ی انداخته ای بود در پی آن پشمینه پوش تندخو. م