Saturday, April 18, 2015

Saturday afternoon(May 9) with Sheida Mohamadi and Hamsafaran

Diaspora Arts Connection is proud to present poetry reading by journalist, poet, and writer Sheida Mohamadi. Ms. Mohamadi will be reading to us from her latest collection of poetry, Yavash-haye Ghermez, and her earlier work. The fabulous music group, Hamsafaran, will also perform some music pieces from their own beautiful compositions, based on Iranian contemporary poetry. The poetry reading will be in Farsi. 



شوهر زن های همسایه

Saturday, May 9, 2015, 3:00 pm, 110 Barrows Hall, UC Berkeley. 
$15 donations welcome at door.
Map: https://goo.gl/maps/1P829


من و تو درخت و بارون

About Sheida Mohamadi
http://sheidamohamadi.com/

Sunday, April 12, 2015

یواش های قرمز | Naakojaa.com

یواش های قرمز | Naakojaa.com

گرچه تی اس الیوت گفته است "آپریل ستمگرترین ماه هاست" اما این بهار برای من شادترین ماه ها بود. بهتشی بود در اردی بهشت. سفر به شهرهای جادویی سپس تولد "یواش های قرمز" پس از چندین سال وقفه و عدم عبوراز مرزهای بی مجور وطن و هبوط به "ناکجا" در ابدیتی ممکن.م
 وقتی "در کوچه های ماهوتی" نامزد جایزه شعر خورشید شد در بخش کتاب های منتشر نشده، من هنوز در "خانه نویسنده" مریلند بودم(2010. همان وقت ها انتشارات مروارید پیشنهاد انتشار کتاب را داد، درست پس از وقایع انتخابات 1388. اگرچه می دانستم با وجود شور و اشتیاق تغییر و تحول در ایران بخصوص در حوزه نشر کتاب نام من از مرز  سانسور نمی گذرد، اما مهر و امید آقای حسن زاده مدیر انتشارات مروارید مرا واداشت تا این رویا را ماه ها با خود نگه دارم. تا دوباره و دوباره دیوار و دیوار و دیوار. م 
 وسوسه انتخاب کلمات، آهنگ درونی آواها، صداها، ایماها چون وسواس گزیدن ناشری بود ورای مرزهای ایران که شعر و مخاطب شعر را بشناسد و بشناساند و این همه از مرکز زندگی من (کالیفرنیا) دور و دورگزین بود. اگرچه دیرکرد نشر"ناکجا"چون سکوت و وقفه های عاشقی بود اما این بهار در پراگ "خواست و خاطره ها را به هم آمیخت" و "یواش های قرمز" حرف های ناگفته ی چهل تا سال شد. م
این کتاب را می توانید یواش چون عاشقی هایمان بخوانید در گوش معشوق و او در گوش عاشقی دیگر تا...تا باد چنین بادا:م

اینجا
از همین شمعدانی های روبرو
طوفان آمد و
همه گل کاغذی ها را برد.م


Saturday, March 14, 2015

Dívám se na Istanbul opilýma ušima

It makes me ​happy to see one of my favorite poems - "Istanbul" - extending its reach to other tongues and cultures within a relatively short time; and this I owe to Dr. Faride Pourgi, Dr. Hashem Khosroshahi and Dr. Radek Hasalík for their beautiful translation to English, Turkish and Czech respectively -- all three endowed with a rich literary tradition.


Ceramic Urn creative by Sheida Mohamadi

I Look at Istanbul with Drunken Ears

This road has been intentionally brought here with the blue bus       with the strange crowd of pigeons
And the impatience of the shirt and the skirt and the boots
Something has happened in the mirror                              what is the matter with you Istanbul?
You have put on somebody and this is the scent of the beloved from your shoulders                         the scent of earth and geraniums
the evaporating colorful scent.

O, City with the eyes of the sea and colorful waves
Beyond the vapor in your back, walls of swear words and love letters
What is the matter with you Istanbul?
Where are we going with my feet of bronze in the middle of the night?
With these sweet smelling dead offering tea and cigarettes why are we sitting here?
I want to make love to this stone man under the rain, o city
To sing barefoot to Bukhara, to listen to the body of the poplars
The air is an orchard of mint tonight
Do you hear?
- Your health            your health!

How sweet is being in love
These extravagant hands these shops
The whirling Snow pomegranate blossoms
Storks in water
And in shirts shadow of a dark dance.

How did you find this room?
I turned into music with the scent of this bed and this quilt, did you know?
With the noise of these windows we laughed deeply …. with you.
O, city, I know the scratching of this line
These singing umbrellas

Something has happened to me with these clouds!
My eyes cannot say Istanbul
My hands cannot …

By Sheida Mohamadi
Into English translated by Dr. Farideh Pourgiv
Istanbul 25 November 2010

به استانبول نگاه می‌کنم با گوش‌های مست from had light on Vimeo.

Video and Music by Hadi Khojinian 

Dívám se na Istanbul opilýma ušima

Tuto cestu sem záměrně donesl modrý autobus cizí hejno holubů
A nedočkavost košile a sukně a holínek
Něco se stalo v zrcadle co je to s tebou, Istanbule?
Oblékl sis někoho a to je ta vůně milovaného z tvých ramenou vůně země a muškátů
Vypařování pestré vůně.

Ó, Město s očima moře a pestrých vln
Za oparem ve tvých zádech, stěnách nadávek a milostných dopisů
Co je to s tebou, Istanbule?
Kam půjdeme s mou bronzovou nohou o půlnoci?
Touto sladce vonící smrtí nabízející čaj a cigarety proč tady sedíme?
Chci milovat tohoto kamenného muže za deště, ó, město
Bosý zpívat Buchaře, naslouchat kmenům topolů
Vzduch je mátový sad dnešní noci
Slyšíte?
- Vaše zdraví vaše zdraví!

Jak sladké je být zamilovaný
Tyto plýtvající ruce tyto krámky
Vířivý Sníh květy granátových jablek
Čápi ve vodě
A v košilích stín temného tance.

Jak jste našli tento pokoj?
Obrátil jsem se k hudbě s vůní této postele a této přikrývky, víte?
Hlukem těchto oken jsme se dosyta nasmáli .... s vámi.
Ó, město, znám škrábance této drážky
Tyto zpívající deštníky
Něco se mi stalo s těmi mraky!
Mé oči neřeknou Istanbul
Ani mé ruce ...


Sheida Mohamadi
do češtiny z anglické verze přeložil Dr. Radek Hasalík
Valašské Meziříčí, 11. března 2015

Sunday, March 8, 2015

هیچ معلوم نیست چه کار می کند



روز جهانی زن برای جهان من جمع شده است از جان زنانی که با بودنشان به زندگی من رنگ و بوی دیگری بخشیدند. و هر کدام شکلی به شیدای درونم و شعرم داده اند. از میان نام های بسیاری که هستند و هنوز هم پس از نبود صدایشان، در زندگی و یاد من جاری اند فیروزه یحیی است. فیروزه ی نقاش و شاعر و از آن مهم تر ساکت و سخی. کمتر زنی را به بخشندگی دست و دل او دیده ام که در سکوتش هویتی دیگر داشت. تهران بدون فیروزه نیمه ی سیبی است گندیده که همه خوبان مرا یکجا در سیاهچاله ای به نام بهشت زهرا بلعیده است. فیروزه که رفت سه ماهی به من خبر ندادند، پس از آن شب شوم هم چند شبی بیمارستان ماندم از غصه ی جهان بی او. نتوانستم سالی بنویسم حتی در سوگ او چون نمی خواهم باور کنم تهران فیروزه ندارد.م

من 
هر روز 
مرگ را ملاقات می کنم
او 
سر راه جهنم
خودفروشی می کند!م

فیروزه یحیی


فیروزه یحیی، شاعر و نقاش
اگر
نقاش بودی
در این اتاق تاریک
پنجره ای می کشیدی
و نور می کاشتی
به یاد آن رور
آن روز بلند آفتابی!م

Wednesday, March 4, 2015

وه وزش تنومند بال ها


خواب         مرا می دید با چشم های تو
 راه با کت و کلاه از پشت سرم می آمد ُ
سردم بود      
سربالایی سردتر و سردتر  
 تا تو چقدر برف می بارید.

چشم هایم را اگر باز می کردم آفتاب با سر و روی خاکی از شاخه ی درخت می پرید توُو
مثل خودت    پررو و وحشی.

 - روی میز مربا  روزنامه  و نسترن های بی حیا
 اتاق           له و لُورده از دست و بوسه و صدا
به خودت بیایی
 دست به دست می رویم تا پاهای ِ گلی ِ این
تا خیال ِ قشنگ آن.

 بوی صبحِ چشم ها
 آسمان چقدر براق
شکوفه های خیس درخت ها .

با دست های تو چشم هایِ حالا را می بینم
با نفس های تو صدای کوچه هایِ دماوند
برف چه شاد در خونم می بارد.



 
شیدا محمدی

یکشنبه 2 آگوست 2009 ,Santa Rosa

شعر "وه وزش تنومن بال ها" در سوم مارچ در سایت ایرون دات کام به سردبیری جهانشاه جاوید منتشر شده است.م

Saturday, February 28, 2015

آنتالوژی شعر زنان ایران به زبان ترکی

دکتر هاشم خسروشاهی به تازگی کتاب "زنانی که در ماه بدر به دف سرخ می کوبند را منتشر کرده است که آنتالوژی شعر زنان ایران  به زبان ترکی است . شعر "به استانبول نگاه می کنم با گوش های مست" که پیش از این هم با ترجمه ی ایشان به زبان ترکی در انکارا به چاپ رسیده بود در این مجموعه است. به همین بهانه شهرزاد سمرقندی در برنامه رادیو زمانه با او درباره کتاب و تجربه او در ترجمه به گفتگو نشسته است. دکتر هاشم خسروشاهی از میان شعرهای این مجموعه شعر "به استانبول نگاه می کنم با گوش های مست"را به عنوان نمونه به زبان ترکی خوانده اند که می توانید در اینجا بشنوید.م
https://soundcloud.com/radiozamaneh/tfrcwkvkfoxp

İstanbul’u seyrediyorum sarhoş kulaklarla

bu yolu buraya mavi otobüsle kasten getirmişler     tuhaf güvercin dalgalarıyla
ve gömleğin, eteğin ve çizmelerin dur duraksızlığı
aynalarda bir şeyler olmuş galiba   ne oldu sana İstanbul?
sen birisini giyinmişsin ve bu sevgilinin kokusudur omuzlarından           toprak ve sardunya kokusu
kendi uçarı renginin kokusu

ey deniz gözlü rengarenk dalgalı şehir
ardındaki pusta küfür dolu duvarlar var ve aşk mektupları
ne oldu sana İstanbul?
benim tunç ayaklarımla gecenin bu saatinde nereye gidiyoruz?
çay ve sigara ikram eden bu hoş kokulu ölülerle neden burada oturuyoruz?
ben yağmurun altında bu taştan adamla sevişmek istiyorum ey şehir!
Buhara’ya kadar yalın ayak söyleyeyim ve kulak kabartayım kavaklara
hava nane bahçesidir bu gece
duyuyor musun?
şerefe              şerefe!

sevdalanmak ne de hoştur
bu savurgan eller               bu mağazalar
sufi kar                narçiçekleri
suda martılar
ve gömleğin içinde            karanlık bir dansın gölgesi!

bu odayı nasıl buldun
ben bu yatak yorganın kokusuyla müzik oldum           biliyor muydun?
bu pencerelerin çığırtısıyla taaaa yürekten… güldüm seninle

bu satırın hışırtısını tanıyorum ben ey şehir
bu şarkı söyleyen şemsiyeleri

bu bulutlarla bana bir şeyler olmuş!
gözlerim İstanbul diyemiyor
ellerim yapamıyor...

Poem by Sheida Mohamadi
Translated by Dr. Hashem Khosroshahi



این هم لینک گفتگوی مترجم کتاب "زنانی که در ماه بدر به دف سرخ می کوبند"با شهرزاده سمرقندی.م


http://www.radiozamaneh.com/207731

این هم متن فارسی شعر برای علاقمندانی که تا به حال آن را نخوانده اند.م
https://vimeo.com/95980812

 به استانبول نگاه می کنم با گوش های مست

این راه را با اتوبوس آبی رنگ عمدا اینجا آورده اند   با فوج عجیب کبوترها
و بی قراریِ پیراهن و دامن و چکمه ها
انگار در آینه خبرهایی شده      چیزیت شده است استانبول؟
تو کسی را پوشیده ای و این بوی معشوق است از شانه هایت    بویِ خاک و شمعدانی
بوی خودِ فرّارِ رنگی اش.

ای شهرِ با چشم های دریا و امواج رنگارنگ
 در بخار پشت سرت دیوارهای پر از ناسزا و نامه های عاشقانه
چیزیت شده است استانبول؟
با پاهای مفرغی من کجا می رویم این وقت شب ؟
با این مُرده های خوشبو که چای و سیگار تعارف می کنند   چرا این جا نشسته ایم؟
می خواهم زیر باران با این مردِ سنگی معاشقه کنم ای شهر
تا بخارا پا برهنه بخوانم  گوش بخوابانم به تنِ تبریزی ها
هوا   باغِ نعناست امشب
می شنوی ؟
- به سلامتی     به سلامتی !

چقدر عاشقی می چسبد
این دست های ولخرج    این مغازه ها
 برفِ صوفی   شکوفه ها ی انار
لک لک ها در آب
وتوی پیراهن ها   سایه ی رقصی تاریک.



این اتاق را چطوری پیدا کردی
من با بوی این تخت و لحاف موسیقی شدم     می دانستی؟
با قشقرق همین پنجره ها از ته دل...   با تو خندیدیم. 

خش خش این سطر را می شناسم ای شهر
این چترهای آوازه خوان را
من چیزیم شده با این ابرها!
چشم هایم نمی توانند بگویند استانبول
دست هایم نمی توانند ...

Istanbul 25 November 2010


 Jacob Steinberg  به سردبیری Cityscapes در ضمن این شعر با ترجمه  دکتر فریده پورگیو نیز در جلد دوم
 منتشر شده است. در این مجموعه به شعر چهل شاعر آمریکایی با موضوع شهر و فضای شهری می پردازد.م

 I Look at Istanbul with Drunken Ears
                                                                           
This road has been intentionally brought here with the blue bus             with the strange crowd of pigeons
And the impatience of the shirt and the skirt and the boots
Something has happened in the mirror                     what is the matter with you Istanbul?
You have put on somebody and this is the scent of the beloved from your shoulders     the scent of earth and geraniums
The evaporating colourful scent.

O, City with the eyes of the sea and colourful waves
Beyond the vapour in your back, walls of swear words and love letters
What is the matter with you Istanbul?
Where are we going with my feet of bronze in the middle of the night?
With these sweet smelling dead offering tea and cigarettes                     why are we sitting here?
I want to make love to this stone man under the rain, o city
To sing barefoot to Bokhara, to listen to the body of the poplars
The air is an orchard of mint tonight
Do you hear?
- Your health            your health!

How sweet is being in love
These extravagant hands        these shops
The whirling Snow           pomegranate blossoms
Storks in water
And in shirts        shadow of a dark dance.

How did you find this room?
I turned into music with the scent of this bed and this quilt, did you know?
With the noise of these windows we laughed deeply   …. with you.
O, city, I know the scratching of this line
These singing umbrellas
Something has happened to me with these clouds!
My eyes cannot say Istanbul
My hands cannot …

Sheida Mohamadi
Translated by Dr. Farideh Pourgiv
Istanbul 25 November 2010





Sunday, February 8, 2015

بانو و سگ ملوس


من از این  بادی که می وزد از دهان تابستان 
تو را بو می کنم و عوعو عو
عوعوعو ای یار وحشتناک
ای یارِ نیمه شب.

حتما رفته  بودم بنارس
حتما آنجا به دست یکی از معشوقه های تو کشته شده بودم
حتما آخرین صحنه عوعوی سگی  و چند درخت  و اناری که می افتاد.

حالا باز برگشته ام و در حافظه ام بوی استخوان و شانه های تو
بوی آبی آن پیراهن
و سوسوی آن ستاره های دور.

از آن زندگی باران به یادم می آید      یادش خوش
مهتاب و کوچه ی تاریک پشت پنجره

عوعوعو
عوعوعو ای یار شبیه شعله های آتش
ای یار خودخواه.

شیدا محمدی
Oman, April 2014



 شعر "بانو و سگ ملوس" مجله الکترونیکی عقربه، شماره سی و یکم، بهمن ماه 1393