Tuesday, August 18, 2015

....
ساعتِ برگردم گردیده است       و دستِ خودم نیست        برمی گردم
درختی سوخته ام توی این تخت
و دهانم دهانِ سیاهِ زنی که اسمت را صدا می کند.
...
...

Thursday, August 6, 2015

Before Infinity Ends

The Czech Center of the International PEN in Prague has published "Before Infinity Ends" including nine of my poems. Many thanks to Dr Radek Hasalik for translations and efforts.
This is one of my  poems from Crimson Whispers یواش های قرمز  which has been translated to three language.

   مجموعه "پیش از پایان بی نهایت/ ابدیت" ترجمه هشت شعر من به زبان چک - توسط دکتر رادک هاسلیک - است که به تازگی توسط "پن" پراگ منتشر شده است.  شعر "سالونگ" از کتاب یواش های قرمز با ترجمه انگلیسی دکتر احمد کریمی حکاک.م  



قفل دارکوب و کلید کاج ها

در گرگ و میش این هوا
صدای دارکوب و این کاج های سوزنی          که آدم های یواش غروبند
با همین درخت هایی که اسمشان را نمی دانم
و هر روز  با باد          حرف های قرمز می زنند
از اسمت خوشم می آید سالونگ.


دارم با صدای بلند ابرها
شعر می گویم
آفتاب را قفل کرده ام
زیر زیزفون ِ همین حوالی
 دریا  -  
           بیا اینجا!     

شیدا محمدی

Solvang, 28 آپریل 2008



Solvang

In the dim light of this dusk
Amid the noise of a woodpecker on these needle pines,
Whispering humans standing in twilight
of all these other trees whose names I do not know,
Who chatter in red with the wind,
I like your name.

I am writing a poem
with the high pitch of those clouds,
and I have bound the sun
to a nearby linden tree.

Come on up, ocean!


Translated by Dr. Ahmad Karimi Hakak





Solvang

Ve mdlém světle soumraku
Uprostřed rámusu datla na jehličí borovic,
Lidský šepot v šeru
všech ostatních stromů, jejichž jména neznám,
Vy, kdo tlacháte v šarlatu s větrem,
Vaše jméno se mi líbí.

Píši báseň
tou vysokou oblačností,
a svázala jsem slunce
do lípy poblíž.

Pojď nahoru, oceáne!


* Solvang je město v Kalifornii, USA
Translated by Dr Radek Hasalik


Wednesday, August 5, 2015

احساساتِ بیان نشده هیچ وقت فراموش نمی شوند!

احساساتِ بیان نشده 
هیچ وقت فراموش نمی شوند!م

م- آندری تارکوفسکی / نوستالژیا

صبح رفته بودم مطب دکتر زنان. همیشه اضطرابم از چند روز قبل شروع می شود. از صبحی که بیدار می شوم تا دقایقی که رانندگی می کنم این ترس رهایم نمی کند. موسیقی گوش می کنم و رویایم را چون پرنده ای وحشی رها می کنم تا برود و بر نگردد. برای همین یادم نمی آید چه وقت می رسم؟ کجا پارک می کنم؟ چطور دکمه آسانسور را می زنم و در را باز می کنم و روی صندلی نارنجی ولو می شوم؟ هیچ کدام یادم نیست تا وقتی که دختر جوان مکزیکی اسمم را صدا می زند و برگه را می دهد تا اسم و ساعت و تاریخ را پر کنم و من همیشه از او می پرسم امروز چندم مرداد است؟
امروز هم با خودم کتاب برده بودم. مطب دکترها بهترین وقت برای کتاب خواندن و نوشتن است. مثل سالن انتظار قطارها، فرودگاه ها، ترمینال ها. من هم کتاب"این خروس از کیست که سر ندارد" بهروز شیدا عزیز را که چند وقت پیش از سوئد برایم فرستاده بود با خودم برده بودم و غرق خواندن بودم که زن میانسال سفید پوستی صندلی به صندلی خودش را جلو کشاند تا فاصله ما به اندازه یک صندلی شد. موهای سفید و صورت گل انداخته ای داشت با ماتیک سرخابی. یک بلوز نارنجی و شلوارک سفید پوشیده بود که با وجود طبیعی بودنش در کالیفرنیا، رنگ های شادش برایم جالب بود. نگاهی به دور و برش انداخت و صدایش را کمی پایین اورد و گفت:م
_I am so nervous. 
- Why?
_this is a my first time.
-oh
مضطرب بود. هر بار سرش را جلوتر می آورد و من می توانستم آن نگاه پریشان را در چشم های رنگینش ببینم. اما در عین حال خیلی هم برایم عجیب بود. م
- He is a gentle?
زدم زیر خنده. داشتم به دست های دکتر فکر می کردم و حس دست ها. دست های پیر، دست های جوان، دست های چروک با رگ های بیرون زده آبی، دست های سفید و خپل، دست های زبر و خشن، دست های بی وفا، دست های آشتی، دست های غفلت، دست های دوستی...می توانستم تا بی نهایت به حس دست ها و جنسشان و تاثیرشان فکر کنم اما زن دوباره مرا پراند از گزینه های خالی. م
- Do you know him? he's a gentle?
سرم را به نشانه تایید تکان دادم در حالیکه در ذهنم داشتم جستجو می کردم. دنبال دست می گشتم. دنبال لحظه هایی که از ترس منقبض می شوم. لحظه هایی که با وجود مکندگی هواکش و خنک کننده های قوی خیس عرق می شوم. لحظه هایی که زیر تنها پارچه پوشیده در تخت فرو می روم. فرو می روم.فرو می روم... و دستیار دکتر با رنگ صورتی، با رنگ آبی، با رنگ خاکستری صدایم می زنند از این اتاق به اتاق دیگری. از این تخت به تخت دیگری و همه این لحظه ها سعی می کنم با خواندن کتاب حواس اضطرابم را پرت کنم.م
_ I had a bad experience with female doctor. 
_ I am sorry. Things happen.
she is not gentle at all.-م



معذب شده بودم. دلم می خواست برگردم به کتاب. به فصل رقص پروانه ها. به تاریخ فراماسونری ها. به تمثیل مردان اسلام. به دستان روحانیون که تماما خون است. جادوگر است. بی مرگ است. هم آمر است هم مامور. هم قاتل است هم معذور. به یک شر تاریخی. به فراماسونی تباه. اما زن دایم حواس من و جمله ها را پرت می کند. دیگر خودم را کمی جمع می کنم. ترس و تشویشم مرا به نفس نفس انداخته. زن مو نارنجی که حسابدار دکتر است صدایم می زند. می گوید پول نقد یا چک؟ کیف بزرگ سیاه و زردم را باز می کنم. انگشتانم را در جیب های کیف فرو می کنم در پی پول نقد. دستم می خورد به گردنبند شیشه ای. انگار جیوه ای است و میان آن گویی نقش پروانه ای. سبز و زرد و لاجوردی. آخرین خانه ام در شهر"پسیفیک گرو" هم پروانه بود. روزی که با لیلا به شهر رسیدیم و رفتیم بر روی صخره های سنگی" نقطه عشاق" پروانه سفیدی دور ما چرخ می زد. نزدیک من بال های سفید و بزرگش را چون پلک عروسکی به هم می زد. لیلا از خوشحالی جیغ زده بود. گفته بود" شیدایی پروانه...پروانه سفید خیلی خوبه. نشانه تغییر" بعد دست مرا کشیده بود تا لبه صخره ها و موج به سنگ ها می خورد و قطره هایش می پاشید روی صورت ما. باد تندی می وزید. سرمایی که با آفتاب دم غروب سازشی نداشت. گفتم "پروانه نشانه سوخته بالی هم هست" صدایم اما با خنده مستانه لیلا و موج ها به هم آمیخت. شهر اما هنوز سمبل پروانه هاست. سمبل تغییر. م
چند لحظه ای مکث کرده بودم در شفافی پروانه و باز رویا مرا برده بود تا صخره های سنگی "نقطه عشاق"، تا خانه ساحلی ام و پروانه ای که او به من داده بود. کلودیا صدایم زده بود باز که پول را نقد می پردازم؟ و من زنجیر پروانه را سُرانده بودم داخل کیف و پول را داده بودم به او و برگشته بودم روی صندلی نارنجی. م
:زن دوباره تنه سنگینش را جابجا کرده بود و گفته بود
م- می دونی من تجربه خوبی با دکتر زنان نداشتم.م
م- پیش می آید. م
م- نه منظورم "زن" است. دکتر قبلی ام زن بود. خیلی خیلی خشن بود.م
م_ اها...من هم همین طور.م
م- اسمش شینسی نبود؟
م- نه. م
بعد نگاهی به زنان داخل سالن انتظار انداخت. تلویزیون های تبلیغاتی داشتند کرم پوست و شامپو و تقویت کننده تبلیغ می کردند. زنان یا خیره بودند به صفحه یا داشتند مجلات مد را ورق می زدند. م
- ببین همه جوانند و حامله.م
تازه توجه ام جلب شد.م
م- برای همین کسی به ما اهمیت نمی دهد. م
نگاهی به شکم صاف و خالی خودم انداختم. نمی دانم چرا همین طور لبخند می زدم. نمی دانم می فهمید که چشمانم با او نیست. که با حواسم رفته است به خیلی دورها.م
م- برای همین کسی به یک زن پیر اهمیت نمی دهد. نمی فهمند چقدر من اضطراب دارم. می خوداهم دکتر خیلی نرم  و مهربان باشد.م
همین موقع زن سورمه ای صدایش زد. نفس راحتی کشیدم. لبخند پهنی روی صورتش بود. دختر خاکستری داشت روکش تخت معاینه را عوض می کرد. وقتی در را پشت سر می بست داشت لبخندی پر از مهر به من می زد. لبخندی پر از راز مگو.م

Tuesday, July 28, 2015

نگاهی به مجموعه‌ی شعر «یواش‌های قرمز» سروده‌ی شیدا محمدی

آزاده دواچی مترجم، شاعر و فعال حوزه زنان نقدی بر کتاب "یواش های قرمز" در روزنامه شهرگان کانادا نوشته است که در تاریخ 16 جولای منتشر شده است و منتخب سردبیر بوده است! اما متاسفانه تا امروز از نگاه من دور مانده است. م
با سپاس از حضور آرام و بی ادعای آزاده عزیز که همیشه صدا و رسانه ای برای زنان سرزمینش بوده است. شما را دعوت به خوانش این متن می کنم. م

گوشه ای از اتاق شاعر/ عکس از شیدا محمدی

یکی از تکنیک‌های کنونی در شعر فارسی تمایز میان شعر و نثر و به نوعی به‌چالش کشیدن دنیای این دو در شعر است‌. این تکنیک را که در بسیاری از آثار شاعران مدرن در ایران می‌توان دید، هم می‌تواند نوعی تنوع در ساختار شعر به وجود آورد و هم با گریز از چینش کلاسیک شعر بر تنوع در تکرار و تمرکز در روایت بیفزاید‌. با این حال همیشه این چالش باقی می‌ماند که چه قدر این تنوع در تکرار نثر و نظم در شعر می‌تواند نظم در ساختار شعر را حفظ کند و از سوی دیگر به‌چالش میان دو فرم از .نوشتار تبدیل نشود
از سوی دیگر این دگوگونی در نظام شعر به شاعر این قدرت را می‌دهد که مانور در سطح شعر بدهد و هر بار سطرهایی را ایجاد کند که می‌تواند به صورت دگرگونه‌ای از ساختار عادی شعر بنا شود.‌م
مجموعه‌ی شعر یواش‌های قرمز سروده‌ی شیدا محمدی که به‌تازگی از سوی نشر ناکجا منتشر شده‌است، دارای این‌چنین ویژگی‌هایی است‌. نگاهی کلی به ساختار اشعار این مجموعه دگرگونی در ساختار منظم شعر را نشان می‌دهد. شاعر به‌این ترتیب به‌تجربه و طیف وسیعی از ساختارهای شعر دست زده‌است‌، که هر کدام قدرت مانور بیشتری را به شاعر داده است‌. اکثر اشعار این مجموعه با تنوع در قالب‌ها ساختار متفاوتی را بنا کرده‌اند . تم غالب در اشعار این مجموعه تجربیات زنانه‌ی شاعر از محیط مهاجرت و محیط خانگی آشنا برای بسیاری از زنان ‌است که گاها به صورت روایی و گاه به صورت منظم بیان می‌شود‌. شعرها ساختار تعریف شده و مشخصی ندارند‌، اما همه‌ی آنها الگوی یکسانی را در بیان دریافت‌های شاعر بیان می‌کنند‌. آشنا زدایی‌، بازی‌های کلامی‌، برهم زدن نظم دستوری اشعار و دگرگونه‌گی در فرم و اجرا از ویژه‌گی‌های اصلی اشعار این مجموعه هستند.م

product_thumbnail


آینه که ایستاد
عقربه‌ها دهان باز کردند بلعیدند مرا
دندان‌هایم سفید سفید سفید
در سفالی کاسه و دستت چرخاند و چرخید در سرم
تاریک شد لب‌ها و حرف حرف کم آورد مرا
تو را دلتنگ بودم
   وقتی چروک چروک می خوردم در ملافه
 از آینه برمی گشتم
چشم
زل زده بود به انگشت‌هایم
از چروک تنم بیرون نمی‌ریخت
منم
زنم
بسیار گریسته بود در تو ( صفحه ی ۱۴

تکرار در فرم به همراه آشنا‌زدایی و وارد کردن تجربیات زنانه اکثر سطرهای شعری را ساخته است‌. اما این تجربیات به صورت واضح بیان نمی‌شوند، بلکه با چینش متفاوتی در ساختار پیش می‌روند استفاده از کلماتی که تنها مرجع زنانه دارند به‌همراه کلمات عادی اما به کار گرفته شده در همان تجربیات ساختار متفاوتی را در شعر بنا کرده است . کلمات در اکثر اشعار از فرم‌های عادی خود خارج می‌شوند و عموما حاو‌ی معناهای ضمنی و متفاوتی هستند برای مثال در این شعر که سطرهای شعر دگرگون می‌شوند این دگرگونی در سطر همراه با دگرگونی معنایی هم هست و از سوی دیگر نظام موجود در شعر را هم بر هم می‌زند و به صورت نثر در می‌آید.م

آن روزها به گمانم تبریز سینه سرخ‌تر از حالا بود
  با چشم‌های درشت باغ باغ زرد آلو و این صدای خنده‌ی من هنوز آنجا
و آنجا
خندیدن با ریشه‌های بی حیا و شاد‌. با کوه‌های مغرور و بی‌باک. با ارواح عاشق و جنگجو‌. با برف‌های خوشبو –
دستش را روی سرت گذاشت و گفت به‌آب نگاه کن. من داشتم می‌پیچیدم دور تبریزی‌ها و تو چه نگاهی‌! من
چه قدر می خندیدم و باد داشت دنیا را می برد ( صفحه‌ی ۱۸ 


نگاه زنانه‌ی شاعر به چیدمان عناصر شعری با تکنیک تنوع ساختاری در‌هم می‌ریزد و در عین حال شاعر می‌تواند از کلیشه‌های رایج در شعر فاصله بگیرد و با همین ساختا‌ر روایی فرم متفاوتی را از روایت زنانه در شعر بنا کند‌. برای مثال در این شعر که از آشپزخانه و قابلمه و ماهیتابه ‌آشنا زدایی شده است و شکل متفاوتی در بازسازی معنا گرفته است :م

آشپزخانه اینجا خوشحال و چقدر براق
قابلمه‌های مسی و این ماهیتابه چقدر مست
کی مگر اینجا آمده‌؟
کاشی‌ها چرا این طوری پلک می‌زنند‌؟
این سنگ‌های سفید
بوی نعنا بوی پاکت خیس گیلاس
این صندلی با تن من دست‌های تو را دارد
تنگ می کشد آغوشش را
و من با پیراهن چیت گلدار
در باد می رقصم دوپا طرف گل سرخ و یک پا نزدیک ماه

تنوع در ساختار شعر در اکثر اشعار با زبان واسازی شده در ارتباط است به‌این ترتیب شاعر می‌تواند از خلال همین واسازی‌های معنای ضمنی را در شعر بنا کند، اکثر این واسازی‌ها زمانی است که نگاه زنانه‌ی شاعر و تجربیات او برای مثال از عشق وارد شعر می‌شود، به این ترتیب فضای شعر دستخوش تغییر و دگرگونی شده و همین دگرگونی در اکثر شعرها تکرار می‌شود. اما از سوی دیگر نگاه منتقدانه‌ی شاعر به پدیده‌های اجتماعی هم به ظرافت لا به‌لای این دگرگونی‌ها وارد می‌شود‌. برای مثال در این شعر که این تکنیک اجرا شده است و شعر اجرای متفاوتی را گرفته است

در باد
این دست قرمز که چشم‌های سیاه مرا می‌خرد
گوشواره‌ها و سرمه‌دان و آینه و این دفتر پنهانی را
این دست گوشت‌آلود و خپل
در باد
تن تو که دیگر آتشکده‌ی فارس نیست دشت مغان نیست
بوی سیمرغ و شیر نمی‌دهد
و این دست قرمز
که پرده از صورتم می‌کشد
تا شب شقیقه‌هایم
از گریه‌های ماه خیس نشود ( صفحه‌ی ۲۶

زبان در اکثر اشعار این مجموعه نیز دستخوش تغییرات و دگرگونی‌های فراوانی شده است‌، به این ترتیب شاعر دست به تجربه‌ی زبانی چند گانه در اشعار زده است . اما ویژگی اصلی زبان در این مجموعه نقب زدن و گذشتن از سطح و اشاره‌های ضمنی است‌. زبان اشعار در این مجموعه یک زبان ساده نیست، بلکه مجموعه‌ای از اشارات ضمنی و چند وجهی است که به مرور و با ساختار شعر در نوسان و حرکت است‌. اما در همین زبان نگاه متفاوت شاعر هم وارد می‌شود و با وصل شدن به ساختار چندگانه تجربه‌ی شعری شاعر را نمایان می‌سازد‌، از سوی دیگر این نوع زبان اشاره‌ها‌ی معترضانه و ضمنی بیشتری را از روایت‌های شاعر بیان می‌کند که به‌تدریج و از خلال زبان خودش را نمایان می‌سازد‌. به این ترتیب شاعر از آن ساختار کلاسیک و از پیش تعیین شده‌ی روایت فاصله می‌گیرد و به بازسازی مجدد فضا‌ی شعر می‌پردازد، فضایی که در سلطه‌ی تجربیات شاعر است

قاشق‌های نقره‌ای مادرم در آشپزخانه پرواز می‌کنند‌. لباس‌ها بی اتو‌، روی کاکتوس‌ها افتاده‌اند‌. جوراب‌های کثیف تو را پا کرده‌ام و با شلوار سیاه راه راهت والس می‌رقصم . خانه دور سرم و این ماشین لباسشویی می‌چرخد و هی ظرف‌های کثیف در کف آشپزخانه بازی می‌کنند و من هی جیغ می‌زنم سر این گلدان‌ها و شمع‌ها را فوت می‌کنم‌. تولدم مبارک‌! تایپ می‌کنم و خیس می‌شوم از عرق خشک شده‌ی دست‌های تو. کانال تلویزیون را عوض می‌کنم تا خمیازه بیاید در پلک‌های باد‌کرده‌ام‌، من از لاک صورتی روی پیانو متنفرم‌." (‌صفحه‌ی ۴۲‌

آن چیزی که شاعر در این شعر به‌ آن پرداخته است نمونه‌ای از اعتراض به زبان متفاوت در شعر است‌، نقدهای شاعر و وانمایی هویت زنانه‌ی او شکل دگرگونه‌ای در زبان می‌گیرد و به صورت نمادین و ساختاری بیان می‌شود‌. این فرم از اعتراض به موقعیت‌های مردسالار در شعر نه تنها از طریق زبان‌، بلکه از ساختار هم صورت می‌گیرد و در اکثر شعرها تکرا‌ر می‌شود‌. ‌برای مثال در شعر بالا پرواز قاشق‌های نقره‌ای اشاره استعاری است و یا ظرف‌های کثیف در کف آشپزخانه بازی می‌کنند و من هی جیغ می‌زنم سر گلدان‌ها‌، نوعی اشاره ضمنی و استعاری به موقعیت زن در خانه دارد که با برهم ریختن ساختار در شعر و از طریق زبان به مخاطب منتقل می‌شود‌. نمونه‌ی دیگر از این نوع نقد و واسازی زبان و ساختار را می توان در شعر زیر دید‌، شاعر با وارد کردن یکباره‌ی زبان عامیانه در ساختار شعر و در عین حال واسازی متفاوت به‌صورت روایت قادر است که به صورت استعاری از خشونت‌های رایج علیه زنان پرده بردارد و همه‌ی اینها به صورت ضمنی و استعاری در شعر نمایان می‌شود

الو … پیراهن قرمز مسخره‌ات را پوشیده‌ای‌؟ با توام‌، مگه کری‌؟ چرا هر وقت حرف می زنم … الو … با توام … چرا زنگ 
نمی‌زنی‌؟ نه‌، دروغ نگو‌!… الو … قطع و وصل میشی …‌ دلم برات تنگ شده …‌ الو …. میگم پس من چی؟

نفس‌های بریده بریده اتاق
گلوی کبود در
حالا باید دیوار‌ها جیغ بکشند
حالا باید دیوارها جیغ بکشند (‌صفحه‌ی ۴۹


در پایان می‌توان گفت که نگاه کلی به اشعار این مجموعه حکایت از تلاش شاعر برای تجربه‌ی متفاوت از زبان و ساختار و به کارگیری آن به نفع تجربیات زنانه‌ی خودش دارد‌، زبان در این مجموعه همراه با ساختار نوسان داشته است و تلاش شاعر برای بر‌هم زدن آن نظم کلاسیک استفاده‌ی متفاوت برای بیان تجربیات زنانه خودش بوده است‌، که در اکثر شعرها توانسته است اجراهای موفقی را به نمایش بگذارد
--------------------
انتخاب سردبير » نگاهی به مجموعه‌ی شعر «یواش‌های قرمز» سروده‌ی شیدا محمدی July 16, 2015

آزاده دواچی مترجم، شاعر و فعال حوزه زنان، دارای مدرک کار‌شناسی مترجمی زبان انگلیسی؛ فوق لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی، گرایش ادبیات تطبیقی ایران و فلسفه‌ی غرب است و هم‌اکنون مشغول به تحصیل در مقطع دکترای زبان و ادبیات انگلیسی در استرالیا با گرایش مطالعات فمینیسم پست کلنیال در حوزه‌ی ادبیات و نقد ادبی فمینیسم و حقوق زنان در ایران و کشورهای جهان سوم است. از دواچی تاکنون یک مجموعه شعر به عنوان «پروانه‌ای در راه است» در سال ۸۶ منتشر شده است و دو کتاب دیگر وی در محاق توقیف گرفتار شده‌اند. Azadeh Davachi, Ph.D. Student Faculty of arts, School of English Literatures & Philosophy ‎ ‎ Post-colonial Feminism and Feminist Literary Criticism University of Wollongong, Australia

Sunday, June 28, 2015

شعرخوانی شیدا محمدی در کتابخانه ارواین به همراه گروه همسفران

کلمه های خیس    کلمه های شهوتناک     کلمه های وحشی
کلمه های خیره  روی میز    روی چشم هایت    روی دیوار

کلمه ها مرا رساندند به سفرهای تو درتو. به دیدارهای خوشبو. به دیدارهای خوابناک. به موسیقی. به سماع. م
صدای طربناک لیلا و بهنام.م


لیلا محمدی و بهنام ضیایی، گروه همسفران

من اسم ها را می شناسم 
حروف     حیران و شیدا
و راه از همین جا می گذرد با محبوبم


و یکی از این راه ها می رسید به کتابخانه ارواین. جشن شعر و موسیقی به مناسبت میلاد یواش های قرمز. در روز جمعه ششم ماه جون. به همراه موسیقی گروه همسفران.
اما شعرخوانی و کتاب بهانه ای بود برای آشنایی با مینو شریفان کتابدار کتابخانه ارواین که برگزار کننده برنامه های فرهنگی و هنری در ارواین است و صمیمت و متانتی که در صدایش بود و من به وسوسه همان صدا، به مهربانی حضورش رفتم. دوستی میان ما به واسطه گفتگوی رادیویی کوتاه من و ماندانا زندیان شکل گرفت. اولین مصاحبه پس از انتشار کتاب یواش های قرمز در ماه آپریل. سوال های جانداری که تنها از جانِ جستجوگر ماندانا بر می آید و کنجکاوی عمیق و مهربان او. و همه این زنجیره ها مرا رساند به یک مجلس خوش آرا و جان افروز با دوستانی که سالیانی دور افتاده بودم از دیدار و گفتارشان. و آشنایی با مشتاقانی که 
هر کدام پیام آور آشتی و آشنایی بودند.م

مینو شریفان، لیلا محمدی، رضا گوهرزاد، شیدا محمدی، تورج دریایی و بهنام ضیایی در کتابخانه ارواین

جاذبه این جلسه ها همین است. همین که ساعت شش عصر دکتر تورج دریایی، شاد و دوست وار بیاید به شعر تهران تو گوش بدهد. همان شهری که واسطه دوستی و الفت ماست. شهری که شعرهای مرا با او دوست می کند و ترجمه های او را برای من عزیز و گران بها. و هم او اولین کسی است که کتاب یواش های قرمز 
را خریداری می کند تا آداب گردانیدن را میان ما بگرداند.م

 دکترتورج دریایی و شیدا محمدی

 و شجاع عادل عزیز که از پس سال ها، هنوز عطر همان لبخند و سلام نخستین را با خود به روزان من می آورد و با صبوری می نشیند کنار کتاب ها و تا پایان جلسه شعرها را ورق می زند و ورق ها را به 
خریدارانش می سپارد. م


شجاع عادل و شیدا محمدی

محبوبه و فرزداد همتی. یاران دفترهای شنبه. یاران شعر و مستی و شراب. آذرین صادق که با وقار تا پایان شعرها نشست و گوش داد و کتاب خرید و امضا گرفت بی آنکه به یاد من بیاورد که نام او را با کس دیگری اشتباه گرفته ام. و عباس که تمام عصر، متین و آرام کنار ردیف چوبی کتابخانه ایستاد و عکس گرفت، تنها وقتی شعر برگشتن از کبودی تنم را می خواندم گریست. و رضا گوهرزاد و چشم های حلقه بسته از اشکش وقتی به موسیقی لیلا و بهنام گوش می داد. وقتی آنها شعر شبانه را می خواندند. وقتی شعر 
هنوز می تواند هویت نسل بی وطن من باشد.م




و در پایان دوستان تازه آشنایی که اگر چه نامشان در یاد من نیست اما نفوذ گفتار و دیدارشان در خاطره شب های من باقی مانده است.

من با آن چشم ها راه های دوست رفته ام
باران های تاریک و تنها باریده ام
چشم  شما را دیده ام.


عکس هایی از حاشیه برنامه:م




بهنام ضیایی، آهنگساز


لیلا محمدی، خواننده






Monday, June 22, 2015

عشق وطن من است/ گفتگوی سپیده جدیری با شیدا محمدی در روزنامه شهرگان کانادا


حکایتِ شعر شیدا محمدی و عشق، به راستی نیز چنان‌که خودش می‌گوید، حکایت آدمی و وطن است. شعر او در عشق و با عشق نفس می‌کشد؛ چنان عشقی که نظیرش را نه در شعر نسل امروز، که در افسانه‌هایی که از ازلی بودنِ عشقِ شیرین و فرهاد باقی مانده است باید جست‌وجو کرد. این است که از او می‌پرسم: سخن گفتن از عشق به این شکل، تا چه میزان می‌تواند همچنان در شعر امروز جایگاهی داشته باشد؟ و او پاسخ می‌دهد: عشق وطن من است

 این شروع خوب گفتگو من با سپیده جدیری در روزنامه شهرگان کانادا ست به مناسبت انتشار یواش های قرمز .عمیق ترین کلمه ها را می توان میان دو شاعر شنید. میان کنکاش و گفت و شنود آنها. از همین رو این گفتگو را بسیار دوست دارم. نگاه پرسشگر و دقیق سپیده جدیری و شیوه خواندن شعرها را از منظری دیگر. این مصاحبه به تازگی به همراه سه شعر از این  مجموعه در روزنامه شهرگان منتشر شده است که می توانید در این لینک بخوانید.م



 Spring in Prague, Sheida Mohamadi and Sepideh Jodeyri

یک – پیش از هر چیز، از آنجا که به نظرم رسید نامِ هر شعر در کتاب شما خودش بخشی از شعر است، دوست دارم از زبان خودتان بیشتر در مورد علت این نوع نام‌‌گذاری‌ها بدانم و همچنین انتخابِ نامِ خود کتاب.م

ما کی می گوییم قرمز؟ قرمز کجا اتفاق می افتد؟ یواش کجاست؟ یواش در خودش یعنی چه؟ "قرمز" آن آتش مست. عشق پنهانی. حرف پنهانی ست. رنج ناشی از کاوشی عمیق. م
و "یواش" آن خالیِ عمیقی است که در ما آرام گرفته است و پنهان از آن سخن می گوید. هشدار می دهد. "دستش را روی سرت گذاست و گفت به آب نگاه کن" از کیفیت نگاه سخن نمی گوید بل با نشانه ها نشانت می دهد که "شو" بشو. که خطر کن. عاشق شو. از گوشه امن، از خوشبختی ساختگی پرهیز کن. سفر کن. سفر شو. عشق شو.م 

در گرگ و میش این هوا

صدای دارکوب و این کاج های سوزنی که آدم های یواش غروبند

با همین درخت هایی که اسمشان را نمی دانم 

و هر روز با باد حرف های قرمز می زنند 

از اسمت خوشم می آید.م

بریده ای از شعر سالونگ/2008

" یواش های قرمز" نشانه های عاشقانه ای است که تنها با پنهان کردن آنچه بیان می کند می تواند مخاطب را مورد خطاب قرار دهد. اما جهانی كه قابل درك است، زبان است؛ و تاویل از طریق زبان است که اتفاق می افتد. هانس گادامر معتقد است كه انسان، زمانی معنای واقعی یك متن را در می‌یابد، كه پیش از آن، سؤالاتی برایش مطرح شده باشد. به عبارت ساده‌تر، او معتقد است كه هر نكته در یك متن، در واقع، پاسخ به یك سؤال است. او، میان متون مكتوب و ذهنیت فعال خواننده، اعتقاد به نوعی جریان عقیدتی دارد. متن، پیامی را ارسال می‌كند؛ و ذهنِ خواننده، بلافاصله آن را دریافت می‌كند
اما برگزیدن این نام "یواش های قرمز" برمی گردد به سال 2008 و شعری به این نام. م

دستانم از گندمزار می روید
از فکرِ مستی که همین الان به سرم می زند
 لخت شو لخت شو محبوبم.م
بریده ای از شعر "یواش های قرمز" 2008



دو – آینه در چند شعر شما نقش پر رنگی را ایفا می‌کند، هر چند از آن نقش نمادینِ شعرهای شاعرانِ پیشین فاصله گرفته است و انگار شعر شما تعریف جدیدی از آن به دست می‌دهد. چرا در این اشعار، آینه و آینه بودن دغدغه‌تان بوده است؟

معنای هر چیز از برخورد ویژه ی آگاهی "من" و جهان بیرونی حاصل می شود. و جهان بیرونی عینیتی است که در ذهن من حاضر می شود و آگاهی به این اندیشه، تخیل و یادهاست که آینه ای می سازد از دنیای ذهنی شاعر برای خواننده متن. آینه ای که وضعیت شاعر را منعکس می کند.، آن وضعیت "تعلیق" را؛ و ذهن خواننده آینه ای است که معنای متن را بر بستر شرایط تاریخی در خویش منعکس می کند.م 

سه - «هوا/ هوای وقت است/ یا!/ هوا/ هوای بیاست.» این سطرها جای تقدیم‌نامچه‌ی کتاب نشسته و در عین این‌که خودش یک شعر کامل است، از مضامین عاشقانه‌ی شعرهای کتاب حکایت دارد. یعنی خواننده با خواندن این سطرها آماده می‌شود که کتابی از شعرهای عاشقانه را پیش روی خود ببیند، و همین طور هم هست. حال، یک سؤال: این‌که در سراسر این کتاب، عشق به عنوان تنها دغدغه‌ی ذهنی شما معرفی می‌شود، مختصِ این کتاب است یا همه‌ی شعرهایتان از گذشته تا حال؟ به نظر شما سخن گفتن از عشق به این شکل، تا چه میزان می‌تواند همچنان در شعر امروز جایگاهی داشته باشد؟ 

انسان زیست جهان را از طریق زندگی اش تجربه می کند پیش از هر اصولی. و ادبیات بیش از هر چیزی نوعی فلسفه است و فلسفه من در هستی، پیچیدن در این عشق است که از طریق شعر، این اندیشه روایت می شود. اما دوران تاریخی که شاعر در آن می زیید شرط مهمی است در خوانش متن. این شرایط تاریخی اگر چه برای شیدا، همین زمانی است که بر ما می گذرد اما برای منِ شاعر، جستجو در پی مطلوبی است که نیامده است. ایجاد موقعیتی است که امکانش نیست اما در حال شدن است. امید به آینده ای روشن است برای انسان معاصری که پیچیده در تباهی و تنهایی است. عشق اگرچه پاسخ دلهره ی هستی نیست، دلهره ی وضعیت وجودی در برابر خویشتن، در برابر انتخاب آزادانه ی انسان و دلهره بی خبری از نتایج آن. اما عشق تنها انتخاب آزادی است که انسان وحشت زده از تنهایی و تنها ماندگی در بحبوحه جنگ و نابسامانی و بی پناهی می تواند به آن بگریزد. توانایی برای تغییر است. امکان گزینش است.
عشق غلبه ی خیال پیوستگی است بر هراس فرو پاشی.م
عشق وطن من است.م

چهار – شیوه‌ی تصویرسازی‌ها و کارکرد کلمات در شعرهایتان، همگی حکایت از نو بودن و سبکِ خاصِ شیدا محمدی بودن دارد؛ سطرهایی نظیر: زبانم چقدر خنگ است؛ این شیشه‌ی شراب با دهان من دهان تو را دارد؛ دارم با صدای بلند ابرها شعر می‌گویم؛ مردی با چشم‌های تابستانی/ با چشم‌های بستنی؛ و دوباره جای پای چقدر بزرگِ تو؛ تا تو چقدر برف می‌بارید؛ هوا/ باغِ نعناست امشب؛ من با بوی این تخت و لحاف موسیقی شدم... فرآیندی را که یک شاعر، صاحب امضا می‌شود، چگونه می‌توان برای شاعرانی که عادت به شبیهِ همدیگر نوشتن دارند توضیح داد؟ از تجربه‌ی خودتان در رسیدن به سبکی خاص برایمان بگویید.م

نوشتن برای من اعتراضی ست علیه فراموشی. فراموشی که پیش از مرگ اتفاق می افتد. تلخ تر از مرگ است. نوشتن اعتراضی است به آن صدای غالب. صدایی که فراموشی می آفریند. تسکینش در سکوت من است. در سکوت ماست. در پذیرش. در تسلیم. نوشتن برای من طغیان است بر همه ی آنچه که بوده ام. بر همه ی آنچه می توانسته ام باشم. چرا که شعر عین زیستن است برای من. خود شدن است. و شدن ممکن نیست مگر اینکه آگاه باشی بر انتخابِ آزادت در برابر خویش. یعنی دانستن اینکه مرگ گریز ناپذیر است و پیش از آن تنها تو فرصت پذیرش این مسئولیت را داری. مسئولیت در برابر خویش و این سخت دلهره آور است. سخت پناه جو است. در برهه هایی من نیز چون گنجشکی پشت سنگ پناه گرفته ام، غافل از اینکه باران و آفتاب بر من سلطه دارند. آسمان پوششی ندارد، پس باید لخت شو. لخت در برابر آینه خویش. م
تجربه خود بودن و خود زیستن. خواندن و خواندن و خواندن و نگاه کردن. این هنری است که بیش از هر دانشی، بینش می طلبد. نگریستن به خویش، به خودِ خودش. به آوازهای کمیاب. به تاریکی های در راه. به تنهایی های بی پایان. به رنگ. به بو. به حرف که این همه تنها اینجا می بارد و عشق...م

پنج – با دو شعر «به استانبول نگاه می‌کنم با گوش‌های مست» و «هوای باران و فرشته» بیش از تمام شعرهای کتابتان هم‌ذات پنداری کردم... خود شما کدام شعرهای کتاب را بیشتر به روحیات امروزتان نزدیک می‌دانید و چرا؟

بی شک این دو شعر محبوب من هم هستند به ویژه پس از ترجمه به زبان های متعدد. با این همه سالها در سوگ آن "آهوی مرده ام" بودم که پیش از این دست مرا می شناخت. دستی که "گردنبند بنفش را از بهشت دزدیده بود". حالا اما پس از رها شدن از این تعلیق، چنان سبکبار و بی دل شده ام که گویی همه اینها پیش از من بوده اند و دیگر متعلق به من نمی باشند اگرچه همه ی آنها نیمه ناتمام من هستند. نیمه خاموشم. م

شش – شما کتاب داستان هم در کارنامه‌تان دارید. این روزها هم داستان می‌نویسید؟ می‌شود روایتگری در شعرهایتان را به داستان‌نویس بودن‌تان مربوط دانست؟

همیشه گفته ام که روحی وحشی و کولی وش دارم. سفر در زندگی و روایت من جاری است و از همین رو شعر من تصویری است و تصویرهایم، شاعرانه هایی است که طبیعت و ساکنین اش به من بخشیده اند. پس من روایتگر خیال آن خواب هایم در بیداری. روایتگر آن جستجوی بی پایان در پی خویش، اراده غلبه بر خویش. شاعری، کودکی است و تنها شاعرانند که کودک می مانند. کودک در مواجهه با شگفتی نخستین. نخستین کلمه. نخستین دیدار. نخستین معاشقه... شگفتی روبرو شدن با هر آنچه در جستجویش هستی. حیرانی. عاشقی. دلشکسته، پریشان و تنها می شوی و هنگامی که هیچ نیستی، هیچ چیز جز صدای درونت، آنها را رو به آینه روایت می کنی. این یعنی داستان. داستانی چون "مراکش دور است"1؛ "هنوز برای انگشتان تو برهنه ام"؛2 روایت " عشق آموخت مرا جور دگر خندیدن"3"نامه های سرخ از اتاق زرد"، 4"با خلق اندک اندک بیگانه شو، با خویش به یکباره" 5 " شمع خندید به هر بزم، از آن معنی سوخت! خنده بیچاره ندانست که جائی دارد" 6 "بیقرارم چو مرگ در پی طاووس" 7 "شب رفت و سحر نشد، شب آمد" 8 "جانا چه گویم شرح فراقت/ چشمی و صد نم جانی و صد آه" 9 "فراقِ دوست، اگر اندک است ؛ اندک نیست" 10
 و در سایت رندان  Iran.com منتشر شده در_
 منتشر شده در فصلنامه باران شماره 38-39_ 
منتشر شده در سایت آزادی بیان 5_
4، 5، 6، 7، 8، 9، 10 Snapshot of Infinity منتشر شده در بالاترین و_

هفت – کتاب بعدی که باید از شیدا محمدی چشم انتظارش باشیم، مجموعه شعر است یا داستان یا در حوزه‌ی دیگری‌ست؟ درباره‌اش بیشتر برایمان توضیح دهید.م

شاید همه ی اینها سپیده خوبم. با این همه شعر "جانِ جانان" است مرا.م 
مجموعه شعرهای کوتاهم و هایکوها را برای کتاب بعدی آماده چاپ کرده ام که زبان و فضای شعرها متفاوت از کتاب "عکس فوری عشقبازی" و "یواش های قرمز" است. همچینین مجموعه داستان های کوتاهم را که در این اقامت ده ساله در آمریکا نوشته ام. و سفرنامه هایی که روایت سرزمین هایی است که دیدار کرده ام و یا چون مسافری در خلد در آن سکنی گزیده ام. قصه ی آدم هایی که ملاقات کرده ام، گفت ها و شنیده هایی که شاید روایت تاریخی باشد از زندگی شاعری در غربت. با این همه زمان چرخه ای ما اندک و فرصت ها نامحدودند سپیده عزیزم. بگذار با سطری از شعر " در این هوای تنبوری" حرفم را به پایان برسانم

بیرون این گلدان هیچ چیز جدی نیست

نه اتش سوزی ملیبو

نه شعارهای روی دیوار قندهار

نه این همه جنازه های بو گرفته در بغداد.م

سه شعر لحن زخمی خودم ، با چشم های نگو و به استانبول نگاه می کنم با گوش های مست را هم می توانید در همین شماره در روزنامه شهرگان بخوانید. م  برای آن دوستانی که کتاب را تهیه کرده اند یادآوری می کنم نسخه بی غلط شعر با چشم های نگو پیش از این در پیوند سرا و همچنین در شهرگان منتشر شده است. م


Tuesday, June 9, 2015

ّ"From" translated by Dr. Touraj Daryaee

From Dr. Touraj Daryaee's page: 

Sheida Mohamadi who is a friend and wonderful poet was here in Irvine on Friday and read from her latest book of poetry which was just published in Paris. I was able to translate one of the shorter ones for the English speaking audience. Hope to have her back in Irvine. 
جمعه پیش شیدا محمدی٬ شاعر خوب ما در ارواین بود و اشعارجدیدش را از کتاب "یواش ها قرمز" که بتازگی در پاریس به چاپ رسیده خواند. صدای او هر شعری را زیبا می کند٬ اما شعرهای خودش نیز بخودی خود دلنشین می باشند. در میان شعرها یکی از آنها که کوتاه بود را امروز ترجمه کردم.م


From…


You were standing there
clouds
they were passing above your shining face*
and they were passing
days (and)
days (and)
days
they were passing above your shining face*
and I
here
have been left behind from you
and the moon
from …

"Shining face" literally moon-face / moon visage روی ماهت

By Sheida Mohamadi Mohammadi
Translated by Dr. Touraj Daryaee


Photo by Sheida Mohamadi, Amsterdam 
از...


آنجا ایستاده بودیُ
ابرها
از روی ماهت می گذشتند،
می گذشتند
روزها
روزها
روزها
از روی ماهت می گذشتند؛
ومن
این جا
جا می ماندم از تو
وماه
از...


شیدا محمدی
Santa Rosa,8 March 2009