Saturday, October 11, 2008

پاییزانه


زنگوله های کوهستانی آپارتمانم

شب خنکی است با اینکه مهر ماه این همه مهر می کند، باز آفتاب لج کرده و از هُره این پنجره پایین نمی رود و همه ظهر، سایه ام دراز می شود و عرق می ریزد و هی نفس نفس می زند.م
امشب اما، هوا خنک است. دم دم خنکیِِ قصه و خاطره دارد. نمی دانم من اینگونه پاییز را دوست دارم یا تو هم که یادت رفته کمی به آفتاب نگاه کنی؟ به پوست ترک خورده انارهای باغ، که کم کم سرخ و خونی می شوند؟ به لیمو ها که بویشان مستم می کند؟ به خرمالو ها که چقدر آخ در دلم می نشانند؟ خیلی وقت است به من هم که نارنجی می شوم، نگاه نمی کنی.م
مهم نیست عزیز। من پاییز را به خاطر همین بهانه ها دوست دارم। مثلا همین امروز که چقدر صورتی بود. چقدر با کتانی و دامن راه رفتن خنده داشت. زیر درخت افرا ایستادن و خیره شدن به برگهایش که مثل خورشید می درخشیدند و خانه هایِ شادی که کنار پیاده رو نشسته بودند منتظر، تا من و تو دست به دست هم وارد شویم و فریبا برایمان چای تازه دم بریزد و شینگی نان سیری هندی بپزد و طبیب زاده هی بنویسد: م
در این جهان،ک"
دو زن است،ک
یکی آنکه دوست می داری اش
و دیگری آنکه دوست می داردت."ک
و من و تو طناب بازی کنیم و بخندیم به فلسفه قاراشمیش. این نوعش هم بینظیر است مگر نه؟ می دانم می خواهی بگویی این کلمه ترکی است و معنایِ ...اما حالا دلم می خواهد بی خیال این حرفها باشم. می خواهم مثل همین بعد از ظهری که با من آمده بودی کتاب فروشی و پشت در بسته ماندی و برگشتی تا کمی هوا به کله ات بزند و مرا به یاد بیاوری و به یاد بیاوری که اصلا تو امروز مرا ندیدی، و به یاد بیاوری که تو چند روزی است که مرا ندیدی و من به یاد بیاورم با آن صندل های سیاه براق می خواستم به دیدن مردی بروم که روزی در آیینه ایستاده بود و به من گفته بود چقدر بنفش به لبهای من می آید و یک پیراهن زرد به اندازه شانه های من خریده بود و پاییز سال پیش آمده بود گلندل دیدنم با یک عروسک صورتی بزرگ و من خندیده بودم . امروز هم قرار بود با هم برویم همان هتل سانتا مونیکا که یک شب دیروقت آنجا، پای شومینِه لابی اش قهوه خورده بودیم و من هی بی آنکه به تو چیزی بگویم گریه کرده بودم و تو آن روز یادت رفت برای سیگارهای خاموش من کبریت بگیری و بیاوری این طرف سال و چنین روزی، کنار خانه گرم فریبا برایم روشن کنی تا همه تابستان گذشته از شدت تنهایی نلرزم.ک
حالا لبهایت را جمع نکن، قربان آن بهانه چشمهایت! زمستان حافظه کوتاهی دارد. باور کن. همه چیز را فراموش می کند. مثل تو که هی یادت می رود به من بگویی دلت برایم تنگ شده است. یا زنگ که می زنی، حال گنجشکهای درخت اکالیپتوس را هم بپرسی یا همین بونزای قشنگم را که از ترس، نصف صورتش خشک شده و لخت نشسته روبروی آفتاب.ک
شعر تازه ای ننوشتم اما حالِ تازه ای داشتم. مثل اینکه کسی دلم را تکان داده بود. یک چیزی مثل گم شدن. گم شدن در زمان . موقع رانندگی به این موضوع فکر می کردم. به اینکه با یک تلنگر، مثل شنیدن یک موسیقی، عطر خوب قهوه یا غروب آفتاب که در ایینه بغل ماشین می رقصد یا همین بهانه های کوچک، آدمی چقدر پرتاب می شود در تونل یادهایش.ک
هی صورتها کج و کوله می شوند. از تو، دستهایت به یادم می آید. از مادر صدایش را. از بابا ،چشمهای سبزش و از برادرم، کتکهایی که به او زدم و یکدفعه اشکهایم سرازیر می شود.ک
رادیو، آهنگی قدیمی از ابی پخش می کند. چشمهای من خیس است. از تپه ها سرازیر می شوم. نورهای شهر پراکنده شدند، مثل رویایی آویزان در شب. می دانم خانه من پایین همین تپه است. فکر می کنم چقدر خوب است چیزی، کسی منتظر من باشد. مثل نامه ای که هیچوقت نمی رسد یا یادداشتی از تو. یا یک چیز کوچکی، جز قبض های پرداختی. اما هیچ چیز نیست. جای ساییده شدن کفشی هم نیست. سوزی از لای درخت روبرو می خورد توی صورتم. زنگوله های کوهستانی ام، هیچ وقت صدا نمی کنند. انگار کوهستان به خواب رفته است. یا باد ِ این حوالی، خیلی ملایم بر خاطر ما می وزد.ک
در را باز می کنم. نامه ای نیست. شعر تازه ای هم نیست. پیغام گیر تلفن هم خالیست. بونزای نیمه خشک منتظر من است. به تاریکی خانه سلام می کنم. شیر داغی می نوشم و فکر می کنم، چقدر سکوتِ سفال هایم را دوست دارم.ک

4 comments:

excavator bucket said...

yeah! its much better,

Hadi.Khojinian said...

ببین تازه از سر کار آمده ام .خواندمت .خستگی ام رفتش پی کارش .دمت گرم هم زیان جان

inmorix said...

سلام...همینجوری گذرم افتاد به اینجا....وبلاگ جالبی دارین...یه سری از نوشته هاتونو خوندم....بازم بهتون سر میزنم....شاد باشین و ÷یروز

Hossein Dindar said...

چقدر واژهء اندوه٬ غلوّ می کند درباره ء این لذّات دردآلود