Wednesday, September 10, 2008

از منظر دیگر نگاهی به شعر رندان خانم محمدی





یک رویه ندیدن شعر ،سرسام سکوت نمی آورد...م

این نوشته توسط شاعر و وبلاگ نویس، حسین دیلم کتولی بر روی شعر ترادی دستهایم دوباره می لرزند در سایت رندان شماره ماه آگوست نوشته شده است که بنا بر خواست ایشان اصل مطلب در اینجا منعکس می شود.م

**********************************
وقتی روبرویم شعر یا داستانی ست تحریک می شوم بخوانم ، شاید ببلعم ،یک بار ، دوبار ،چند بار می خوانم مثل حیاط خانه مان بند کشی می کنم ،جای هر کلمه ،جای هر جمله وتمام خطوط ومرز ها را نگاه می بعضی وقتها بهتر می بینم اسم کار را شعر یا داستان نگذارم ، بخوانم وخودم را به چیز های بهترومهم تر برسانم ،همین اتفاق برایم در کار (رندان ) شیدا محمدی افتاد
وقتی آسمان
کتش را تنگ روی سرش می کشد...م
به شعر نمی رسم به کلمات ،به خواهش هاو خواسته های ذهنی می رسم که قلقلکم می دهد،متن را باز می کنم همه چیز از آسمان می ریزد تمام دلتنگی ها ،خفه شدنها وچرخش ها،حتی بهتر بگویم بقول قدما..سرنوشت به اسمان ربط دارد .کار در بند دوم حرکتی تند وپر بارتر را آغاز می کند،استفاده خوب از کلمات که ،مزمزه کردن برای یافتن طعم وقار قار اما بشکل قرقره کردن است انگار راوی کلاغ می شود یا دهان همه را سیاه می کند،کلمات در دهان صدا می دهند اما بشکل قار قار وبعد ساعت که باز منقار سیاه دارد ، آیا صدای ساعت همان کلمات راوی را بانگ می زند ؟ تاکید شاعر بر:م
« ساعت با منقار سیاه تاصبح..»
یک نوع اصرار در خستگی وبیزاری را می جوید وتلفن که باید تاصبح در پیوند زمانی وانسانی باشد سرسام سکوت می گیرد ، چرا همه اینها ارتباط با « تو »م
دارد ...«من از تو خفه میشوم .........» « من از تو کبود می شوم.........»م
اگر این کبودی در ارتباط نزدیک وهوس خواهی بود جور دیگری نشان داده
می شد اما این کبودی کبودی دیگریست ،مثل کبودی آسمان که به نفرین ابدی محکوم شده .م
سرسام تلفن در اشیاء رخنه می کند در« رخت های چرک» ،در« قاشق های نقره ای مادر » در « لباس های بی اتو » ..«ماشین لباس شویی ».........همه این دور زدنها در جشن تولد ی صورت می گیرد که «تو »نیست وباز همان ساعت که :م
با منقار سیاه تا صبح.................م
نُک می زند به کلمات ،به اشیاء به قلم راوی که کلمات را سیاه می نویسد...،م
به نظر می رسد هر متن از درون نویسنده بیرون می اید از نا خواسته ها وخواسته ها، و حالتها ،روحیات وگاه خواسته ها وگذشته های نویسنده را نشان
می دهد. م
برمی گردم از ابتدای شعر به تمام اشیاء وحرکت های کلامی شاعر :م
عروسک صوتی ...فنجان چای ...تلفن ...رخت های چرک ...قاشق های نقره ای مادر .....جوراب های کثیف ....لباس بی اتو ...آشپز خانه ...ماشین لباسشویی...ظرف های کثیف ...مارا به تفکرات ذهنی وزنانگی تفکر نزدیک می کند اما اینکه چراهمه اینها در ریخت وپاشی تعمدیست، در هرجای جهان محکومیت وسختی زن را دراجتماع وجامعه انسانی نشان می دهد وبی اختیار به یاد کتاب «جنس ضعیف » «اوریانا فالاچی » می افتم نویسنده ای که در یک گزارش اوضاع زن در جهان را نشان داد.................م
در این شعر زن از جنس اشیاء است ویا پیرامونش جهان خشک وبیروحی است که نه صدای کودک می آید ونه خنده ی همسر تنها «توت فرنگی های » شیرین وترش هم حال آدم را بهم می زند البته صخره های زرد سیکامور وجاده 118 اگر چه از راوی عبور نمی کنند ولی در درون راوی وجود دارند سنگینی وطولانی بودن . صخره را با خودش حمل می کند.م
م« سئوال دیگر چرا« در این ماه» «آن ماه از تو متنفر می شوم » آیا نمی توانست بنویسد همیشه از تو متنفرم ...یقینا این ها قید های خاص زمانی هستند که مثلا در این ماه جشن تولد ...در آن ماه .. نشانه های دیگری باید باشد.م
با چند بار خواندن نه تنها اشیاء می چرخند بلکه یک نوع سرسام وچرخش در مخاطب ایجاد می شود که به همه چیز به صورت متحرک وبدبینانه نگاه می کند تنفر جزئی از نگاه مخاطب است.م
بیشتر کار نویسنده ارجاع به حالتهای درونی ولایه های پر رمز آدمی ست تا از اعماق دریائی انسان خویشتن را به مخاطب بشناساند هر چند ادغام دو حالت بیرونی و درونی کاری بس دشوار است تا تنها به ماجرا بسنده نشود بلکه کلمات با قرار گرفتن در یک ظرف ممکن وفضای جذاب وپر انرژی بتواند همه اندیشه های ذهنی نویسنده وتصاویر وحرکت های بیرونی را بکار گیرد.م
گاه پرش های موضوعی به نظر دور از قاعده می آید اما تنها به یک تجدید نظر ودوباره نگری وهمچنین بینش متفاوت... ونگاه عمودی به کار این گمان را مخاطب دور می کند چه همه ی تردد های ذهنی وکلامی مثل اتوبان118 به راوی می رسد که خودرا چون صخره های زرد سیکامور نشان می دهد آنهم به شکل بسیار درد آلود ومحتوم که از «زن » انتظار نمی رود تا ما در این شعر ویژگی حرکتهای زبانی وشکل پذیری صحیح آن است وبس ، هرچند کوتاهی ها وکم آوردن ها را هم بی توجه نبوده ایم وبا نگاه گذشت وساده انگاری خود از ان رد می شویم.م

حسین دیلم کتولی
17/6/87

2 comments:

امير خالقي said...

شعر زندگي است
خواندني بود
من نيز با داستاني بروز كرده ام

مینو نصرت said...

سلام شیدا جان/ چه سخت است باز کردن قسمت نظرات وبلاگت !! شعرت را در سایت رندان هم خواندم و هم شنیدم با صدای خودت چقدر متفاوت می شود ..نگاه آقای کتولی هم جالب و خواندنی بود ..کتاب ات را خواندم و در باره اش خواهم نوشت ..