Thursday, April 11, 2013

فراقِ دوست،اگر اندک است ؛ اندک نیست ! مولوی


آمده اند پی ام. مرغابی های سبز و چند پر سیر. بوی شمالِ آن روزها پیچیده است در عید این حوالی. سفره ای که نیست. همه سین ها را هفت روز ِ این مردگی با خودش برده است. من مانده ام و چند عکس شاد. چند شات اگرعقبتر برگردم، دستی دارد در سنگ لخت می شود. باد موهایش را می برد چند سال پیش از عاشقی. روی مبل سفید در خانه کمرنگ گلندل لم می دهد. گردنش را مستانه خم می کند، طوری که موهایش این طوری گرد بیفتد در دایره ی دوربین تو ، یعد چرخی می زند به سمت چشم های عسلینت و بوسه ای جمع شده در خنده، در هوا می ماند. این طوری. مثل گل های قاصدکی که موسم بهار، باد با خود از شمال می آورد. مثل روسری سورمه ای من که در پیچ های مالروی جاده ی همدان ماند. داشت با گون ها شاد می رقصید. آن عکس پیرتر از این خنده است. پرهایش مثل قاصدکِ روان ریخته است. اما این، این عکس و سنگ های زرد و کهربایی، یک جوری می کشدم سمت بوسه. سمت کاج های سوزنی و قدیمی مانتری. تو آنجای ناخن های قرمز من ایست کردی. باد کمی متمایل به موهایم وزید. دوربین شات شات نزدیک آمد. روی رگ های دستم متوقف شد. رگ پستان هایم، آبی و کمرنگ ریخت در رنگ کوه های پس زمینه. بنفش و لاجوردی و عاشق. حالا می آیی نزدیک تر. نزدیک تر از هر شهری که دست هایم می شناخت. گونه هایم را می بوسی. لب هایت ترک خورده است. چند قاچ سفت. مثل پس زمینه ی کویر لوت. کاروانسرای گوگد. می خوابی در کوزه ی هزار ساله ی هولاکو خان. دستی نرم و طناز نقاشی ات می کند روی سفال. زیر بید مجنون شراب می نوشی با باریکی کمری که قوس خورده کمی سمت کاشان. دارد به خانه ی بروجردی ها اشاره می کند. تو حواست یکسر به حمام فین کاشان است. می خواهی رگ روزهایت را بزنی. می خواهی دوربینت بخار نمی گرفت و امیر را می دیدی. موقع فشاندن خونش روی دیوارها. صدای آخ گفتنش هنوز پیچیده در این دالون ها. می گویی، حتی آخ هم نگفت. دلت ریش ریش می شود. می گویی بیا برویم از اینجا. من اما انگشتم جا مانده در کوه "کاتن وود". قرمز و شنگ. یک طره مویم ریخته در لایه های بنفش و سبز کوه. امیر کبیر سرش را کرده توی خودش. خون کمرنگ و رقیق می رود تا پای سپیدارها. اینبار سهراب پاهای خنک مرا از دوربین می کشد بیرون. ریش هایش سفید شده است. دسته ی عینکش باریک و فلزی. باد با دست و موهایش بازی می کند. من رد آب را می گیرم و می روم. لی لی کنان. دوربین نزدیک تر می آید. روی لاک ناخن هایم مکث می کند. آبِ سرد و خنک فین می  جوشد از چشمه. سُر می خورد روی پاهایم. می رقصیم با هم در آب. دست می اندازی دور کمرم. نزدیکترم می کشی. گوشه ی مشکی بلوزم را بالا می زنی. چند شنگه آب می پاشی به صورتم. عقب عقب می رود این قصه. من سر می خورم در جوی باریک. آب می لغزد در نافم. جزیره ی سرگردانی می شوی. سال ها با من می پیچی، دور این دایره.م
باز آمده اند پی ام. انگشرهای یاقوتم کو؟ لاجورد های افغانم؟ چادر کودری کولی ام؟ ترمه های قلمکار اصفهان؟ مربای بالنگ و پوست نارنجم کو؟ ببین آمده اند پی ام. صدای امیر هنوز از شیپور. ناله ی سهراب هنوز از سعات آباد، دست هایش را برق قطع کرد و رگ امیر را نفرتِ مادر شاه. مرا اما چه کسی از پوست تنت جدا کرد؟
  
آمده اند پی ام. کابوس به کابوس.خواب دیده ام باز. خواب زلزله چند ریشتری. در نافم، صخره های سنگی منفجر می شود. در پستان هایم انار می ترکد. هی سنگ به سنگ پرتاب می شوم تا سال های چند عاشقی. تا فیلم غمین و فرمز 2046. عکسش در خانه ی تو بود اما سالی یکبار صدای این موسیقی چشم هایم را نمناک می کند. کافکا هنوز می گوید باید داستان تو را سخت غمگین کند. باید در تو دردی کهنه را بیدار کند. باید به تو زخم بزند وگرنه چه فاید دارد خواندنش؟ من هم پی آن دستکش های سیاه، پی دیدن آنچه گم کرده بودم، هی سال ها را با دهان آن مرد و کوه سنگی که با گِل سوراخش را می پوشاند دوره کردم. سوراخی که رازش را به آن گفت.  راز مگو را. تو راز من بودی که در خواب هایم تکرار می شد. اما این خواب عجیب، این زلزله ی غریب تنها شش سالی یکبار می آید. نه در بم، نه در بوشهر، نه در تبریز، در روزهای من، در بازوهای آویزان از درخت های جاشوا تری. سنگ های جدا شده، روی هم می لغزند. صدای طوفان های سیاه، روزهایم را ویران می کند. من پله پله پایین می افتم. همه جا تاریک می شود. به جای خانه میان کوهسارم. اما می دانم خانه است. خانه نه، عمارتی قدیمی و سبز. شاید جایی مثل کاخ گلستان. آیینه کاری و روشن. اما در خواب من هیچ نوری نیست. می دانم حوضی دارد دلشگا. آبی فراخ و درخت های افرا. اما در خوابم همه جا تاریک است. من دالون به دالون می دوم. اینجا دیگر انگار خانه ی بروجردی هاست. روسری ام گل گلی و بزرگ. رنگ ابیانه دارد انگار. پاچین دامنم بلند و براق. رنگش فیروزه ای است. موهایم تیره تر از حالاست. تیره تر از گلندل. تیره تر از ماسوله و اینجا. سیاه و صاف. انگار یادگار کردستان است. درهای قلمکار را باز می کنم. نقش خورشید هشت پر کنده شده است روی همه ی درهای چوبی. هشت پرش رو به دلم. اینجای دلم. جیغ می زنم انگار. کسانی در پی ام هستند. سوارانی از سال های وبا. از سال های سیاه جنگ و تظاهرات. من به این خانه پناه آورده ام. نه، خانه مال من است انگار. زنان دور بام هایش نشسته اند. سرشان را انگار که کرده باشند درون تنور، خم کرده اند تا سینه به حیاط  حوض دار ما. دارند مرا نگاه می کنند. دارند مرا می بینند که درها را یکی یکی باز می کنم و می دوم از این اتاق به آن اتاق. درهای تذهیبی. درهایی با شیشه های رنگین. رنگ های سبز. رنگ های زرد. صدایی پشت سرم است. تهدید آمیز وغرا. هر در را که باز می کنم.، مویم تاب می خورد. می مالد به گوشه ی دیوار. حالا حتی در خواب هم خنکی کاه گل ها را حس می کنم. تراشه ی کوچک چوب را که به زیر ناخنم رفته است. پیراهن بلند آبی ام. شکل غریب اعصار دور است. دوره ی شیرین و خسرو پرویز انگار.  صدا نزدیک می شود. سم اسبان. زنان نفس بریده تماشا می کنند. کسی به کمک نمی آید. کسی در پی دادرسی نیست. کسی صدایی نمی زند. نه آوایی. نه پیغامی. درها یکی یکی باز می شوند.. موهایم تاب می خورند و دست هایم میانه ی چهارچوب است و بعد آن زمین لرزه ی لعنتی. همه چیز می ریزد. ریز  ریز. و من دیگر نه در خانه هستم و نه در هیچ مکان آشنایی که پیش از این بودم.  روی صخره های زرد جاشوا تری هستم. اما همه جا تاریک است. من سخت به خودم پیچیده ام. همه ی تنم را جمع کرده ام در خویش. دیگر آن بانوی اساطیری نیست. رخت و لباس قدیمی نیست. یک دست بلوز و شلوار اسپرت سیاه است. با همین قیافه ی امروزی. رنگ موهایم نیز. اما میانه ی سینه ام پسر بچه ای است که سخت به خودم می فشارم. سرش را فرو برده در سینه ام از ترس. دست هایم را سخت حلقه کرده ام دورش. به خودم می فشارمش. حرف نمی زند. مثل همیشه. همیشه ی خواب هایم این پسر هست و می دانم پسر من است اما پنج، شش ساله است. صورتش را نمی بینم فقط انبوه موهایش است. خرمایی روشن. کمی موج دار. لطیف و نرم. پوستش خیلی نرم است. از گونه اش که می ساید روی سینه ام می فهمم. اما حرف نمی زند. می لرزد از تاریکی . از زلزله. من و او یکبار دیگر هم اینجا بودیم. در خواب من که از بیداری روشن تر است.  کوه زیر پایم تکان می خورد و سنگ ها تکه تکه می شوند. ما هی به اعماق می رویم. اعماق تاریکی. اعماق زمین. آن صدای سیاه پوش باز پی ماست. اینبار اسب سوار نیست. جا مانده از ما. این را حس می کنم. پس چرا از او می ترسم؟
از مرگ نمی ترسم. راست می گویم به جان این سنگ. خروس شوم اگر دروغ بگویم!م
بویت را حس می کنم، بوی غریب مرگ را. بوی عجیب عشق را. بوی تنت نزدیک تر می شود. بوی عرق خیس عشقبازی. بوی تن اسبی که سالها پیش انگار در حیاط کاخ سلطان محمد بسته بودند. بوی کاه گل خیس. سرم را بر می گردنم. چند صخره بالاتر روی تکه سنگی نشسته ای. مثل لوتوس. اما سیاه پوشیده ای سراسر. زلزله ما را جدا کرده یا جدایی پرتابمان کرده در این کوه؟ حتی در تاریکی چشم های درشت کهربایی ات را می بینم. خیسی نمور مردمک هایت را و پلک نزدنت را. خیره ای به چند سنگ پایین تر که من و پسرم نشسته ایم. با اینکه چشم های پسرم را نمی بینم اما حس می کنم مژگان بلند و برگشته اش شبیه توست. طعم عسلین نگاهش شبیه توست. تو اما آرامی. مثل پایان. مثل خیال مرگ. مثل خواب دم صبح. قلب من تند تند می زند. بغض تلخی گلویم را فشار می دهد. مثل گنجشک باران خورده ای می ترسم. نه از مرگ. نه از ویرانه های مانده.. دروغ نمی گویم به جان این سرو. از توست که می ترسم. پی چه بودی؟ دنبال چه رنگی آمده بودی تا اینجا؟ چرا حالا خیره خیره به ما نگاه می کردی؟ منتظر چه بودی؟ یک تکان دیگر؟ یک فشار دیگر؟ چرا این همه ساکت نشسته بودی؟
زمین باز دهان باز کرد و ما را بلعید. دستم شکل فریاد شده بود. دیگر دوربینت نبود. دیگر هیچ کس، تماشایمان نمی کرد. من اما شکل تماشا شده بودم. مثل شاخه های بید خم شده در آب، خودم را در چشم هایت می ددیم. همه ی لحظه ی سقوط سنگ ها فقط به تو نگاه می کردم. دستم محکم دور شانه ی پسرم بود. مثل عقربه های روی هم افتاده. زمین شکل دوار همان ساعت بود. داشت ما را جاودانه می کرد. تو اما انتخاب زندگی بودی. لحظه ای و بعد هیچ. میان این و هیچ، تنها صدایت کردم. به نام اینبار. این سال تو را شناختم. شش سال پیش تنها سایه ای بودی در خواب. این بار اسمت زبانم شده بود. سرم، گل آفتاب گردانی چرخیده به سوی نور. نفسم شب پره ی به آفتاب رسیده بود. می دانستم میان من و هیچ تنها یک نفس دیگر است. همان نفس تنها تو را صدا کردم. و میانه ی صدا تنها یک سوال کردم. باور می کنی تنها تو را ؟ و تنها پرسیدم هیچ وقت دوستم داشتی؟
چه سماجتی در سیاهی سکوتت بود. مثل بیداری، دوست نداشتی پاسخ بدهی. مثل سال های دور مهتابی، نگفتی دلم برایت تنگ شده. مثل عکس هایی که همیشه می دزدیدی از دقایق من و هیچ وقت بر نمی گردانی به اشتیاق لب سوخته ام، بی حرکت بودی.
زمین سخت لرزید دوباره و اینبار درد همه ی تنم را گرفت. پسرک چنگ می زد تنم را، مثل وحشت سقط کردن بود. مثل شهوت گناه دوباره بود دست هایش. همه ی شادیم از این بود که اینبار حتی مرگ هم دیگر ما را تلخ نمی کرد. من و او با هم بودیم بریده از تو. صخره که از تنم جدا شد. تنم که پر سبکی شد میان پرتاب، فریاد زدم اینبار هیچ وقت دوستم داشتی؟
و توی لعنتی و توی لعنتی چقدر خونسرد نشسته بودی لوتوس وار بر ویرانه های بالا. مرگ مثل کلاغی آمد و نشست روی شاخه ات. اینجا وجود دارد معشوق؟ پرسیده بودی انگار. و سرت را شکل تمام، تمام کرده بودی در من. برگردانده بودی بالا. بالای سرت انگار. مثل اینکه ترسیدی . شاید از سایه ای حالا، در تعقیب تو این بار. بعد میانه ی تکان آخر و فریاد من گفتی " دوبار. دوبار عاشق شدم" گفتم کِی؟ کی؟ گفتی دو بار. و تو دومی. اسم اولی آمد بر زبانت؟ یا زمین لرزه ان را لرزاند و انداخت در دامنم. کور شود این شب که نگذاشت تمام شود این بیدار.م
 l" ما رفتیم و دل شما را شکستیم"L    
 

2 comments:

Anonymous said...

Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to more added agreeable from you!
By the way, how could we communicate?

My homepage; properties to buy

Anonymous said...

Thanks for sharing your info. I truly appreciate your efforts
and I am waiting for your next post thank you once again.


Review my weblog: www.propertywide.co.uk