Thursday, May 15, 2014

شب رفت و سحر نشد، شب آمد...

 
Jumeirah Mosque
 

روزهای اول بعد از تردید های اولیه برای مهاجرت به جزیره یک احساس عجیبی مرا محصور کرده بود. چیزی مثل یک هاله ی نورانی در درونم. یک اشراق. مثل وعده ی انجام نشدنی با خورشید. یک حس ناشناخته و مرموز. صدای کشنده ی بیا بیا. انتظار یک اتفاق موهوم. یک دیدار اسرارآمیز. یک رابطه ی عاشقانه و اتفاقی. آنقدر تصادفی مثل اینکه بپرسی ساعت چنده؟ و من روزنامه ام را ببندم و نگاهت کنم و یکباره برگردیم به عصر دیجیتال. به متروی سریع السیر شهری که نه از زیر زمین بلکه از روی هوا می گذرد و من دستم آویزان دستگیره ای از لیبا بپرسم کدام ایستگاه باید؟ کلاهش را بردارد و بخندد، بعد هلال های بزرگ و پنچ پره ی طاق بزرگ را نشانم بدهد و بگوید آنجا. تلالو کوچکی از دریا پیدا شود و من حیران بپرسم از سلیمان اینجا؟

این بار یکبارگی. این بار چون دیوانگی. این بار چون جاودانگی. همیشه کولی وش از پی دوباره. پس دوباره. بی قرار. فرار. از پی هنوز اما. فرقم نبودهیچ بار. ازهمیشه تا کنون سنگین تر، همه ی بستگی ها و دلبستگی های سرزمین مادری تا سرزمین موعود را مورچه وار آمده بودم پی قالیچه ی سلیمان. انگشتری اش را که نشان داد  چون پرنده ای بی نام پریدم پی سیمرغ در جبران نقصانی که نمی دانستم در خویش است. پروازم داد در نامعلوم تا تیر خورده سقوط کنم رو به سنگینی تحمل ناپذیر همین  هستی. زندگی از همین دست که ما مدرنش می خوانیم. تنها و دور از خویش و دیگری. یخ زده در جعبه های سیمانی. در شهر آسمانخراش و سنگ. در بی حوصلگی آهن و تکرار و تمددی از این دست هیچ مرا آسودگی نبود.م
ناخن جویده چنان از شوق سبکبال بودم که ذره ای در هوا. معلق در هوای بی بارگی. اینبار از یکبارگی. از نو باز نوتر شدن. سرگردان میان صحرای سینا. سرزمین موعود دورتر و من چون شیئی بی حجم، بی شکل تر از بی شکلی در فضا اصابت می کردم به حجم های بی واژه. بی نام. بی حس. از ابر و باد و مه گرفتی ام به کفران ناسپاسی و مرا آوردی در سرزمین آفتاب. در بیابان سین. سرزمین شن و شتاب. چشمانم چنان لبریز شد از دیدار دریای سرخ که ابهت مردمان تنومند، رعب بازگشت را از من ربود. مرگ چون نعمتی از من دریغ شد و محکوم شدم به زندگی جاویدان در سن بی سنی. هی چهل ساله بازگشتم. هی چهل بار سرگردان تر از باد خودم را به باد سپردم که هر که بادا باد نوش، نوشاندیش هبوطی دیگر را. هیجان این هبوط چنان بی خودم کرد که آدم از دیدار حوا. لخت چون مادرزاد از مادر این دهر زایاندی مرا تا جبرانی باشم بر گناه ناکرده ی قومم. برق گوساله ی سامری مرا رساند به طواف چهل ساله ی این طور؟ یا آتش سرخی که در سینه ی کوه بود چنین صحرای سینا را به دیدگانم بی نهایت کرد؟ که بدایت در این بی نهایت بود. که آتشی که نمیرد منم.م
 در میانه ی سماع رقصاندیم. نوشاندیم. مست که شدم به جای دستانم، پستانهایم را فشردی تا خشکی چروکیده اش را زهرخندی کنی به طعنه ی الهه ها و من از همه ی رب النوع های مستی و سکر و شراب، چشم های خیره سرم دوخته شد به آلت سرگردان آپولو که چون شماطه ای زنگ دار در تنبان روزهای من افتاد که جان نداشته ام را بی جان کرد و چنان زهدان زخم خورده ام را مکید که باد کردم و شکم بر آمده ام مایه ی حیرانی مردمان شد و هر بار که از من پرسیدند بارداری؟ شرم زده از جیب بی نورم دست به گریبان ماندم شرمنده ی زائوهای در راه و گفتم چهل سال است که جنینم را روز چهلم در خواب می بلعد و هر بار درد زایمان مرا می گیرد و فغان که بر می آورم تنها بادی از من رها می شود. نه خونی و نه جنینی. از همین روست که سنگ شده ام تا سنگم بزنند و طعنه ی هراسبار سنگسار در زمینی که زنا رواست  بر من ناروا تا به این بهانه بخواباندم با معشوقه ی سنگی هر شب تا صبح از خیال لمسی به آرزوی لمسی که آرزو آدمی را حریص کند، چنان که من هر صبح عجوزه وار برخیزم با موهای ژولیده و دل پریش تا شیشه ی این آسمانخراش ها هر بار منعکسم کنند در تکرار روزان و شبان . هر آنچه اندوخته بودم در انبان این سالها چون نفرینی پرتاب کرد در دامن این شهر تا شیونش حدیث هجرانی لیلایی شود که حوا از آدم ربود. من سیاهنامه ی گیسوان توام لیلا. تعبیر چشم های سیاه تو، بی آنکه دیگر در خیمه ی به یغما رفته ام از ستم باد و آفتاب هیچ مجنونی سری بساید به آستان که شب و روزم خرقه ی انداخته ای بود در پی آن پشمینه پوش تندخو. م