Friday, May 30, 2008

بنیان تئوریک هارولد پینتز




زبانِ سیاسی، زبانی که سیاست­مداران با آن سخن می­گویند، جرأت ندارد به چنین قلمروهایی وارد شود؛ چه اکثریت سیاست­مداران [...] به حقیقت دل­ نبسته­اند؛ به قدرت دل بسته­اند و به حفظ برای حفظِ قدرت اما، باید مردم را در جهل نگه دارند؛ جاهل به حقیقت؛ حتا حقیقتِ زنده­گی­ی خود। بنابراین ما توسطِ یک گوبلنِ بزرگِ دروغ محاصره شده­ایم که ما را تغذیه می­کند।همان­گونه که همه­ی کسانی که در این­جا حضور دارند، به­خوبی می­دانند، حمله­ی عراق بر این مبنا توجیه شد که صدام یک انبار بزرگ سلا­ح­های کشتار جمعی­ی خطرناک دارد که تعدادی از آن­ها می­توانند به فاصله­ی چهل­وپنج دقیقه شلیک شوند و ویرانی­ی وحشتناک ایجاد کنند. آن­ها به ما اطمینان دادند این حقیقت است. حقیقت نبود. به ما گفتند که عراق با القاعده رابطه دارد؛ هم­دست در جنایتی که در 11 ماه سپتامبر سالِ 2001 نیویورک را دچار کرد. آن­ها به ما اطمینان دادند این حقیقت است. حقیقت نبود. به ما گفتند عراق امنیتِ جهان را تهدید می­کند. آن­ها به ما اطمینان دادند این حقیقت است. حقیقت نبود.حقیقت به­تمامی چیز دیگری است. حقیقت مربوط به این است که آمریکا چه­گونه به نقش خود در جهان می­نگرد؛ چه­گونه می­خواهد این نقش را بازی کند.اما پیش از آن­که به اکنون برگردم. می­خواهم به گذشته­ی نزدیک نگاهی بیندازم؛ منظور من از گذشته­ی نزدیک سیاست خارجی­ی آمریکا بعد از پایانِ جنگ جهانی­ی دوم است. گمان می­کنم وظیفه­ی ما است که این دوران را تا حدودی بررسی کنیم؛ تا حدودی که وقت ما اجازه می­دهد.چیزی که در اتحاد جماهیر شوروی و همه­ی اروپای شرقی در دورانِ پس از جنگ رخ داد را همه می­دانند؛ سیستماتیک؛ بی­رحمی­ی گسترده؛ سرکوب بی­­مهار اندیشه­ی آزاد؛ همه­ی این­­ها مستند و تأیید شده.اما چیزی که من در این­جا می­خواهم ادعا کنم این است که جنایات آمریکا در همین دوران فقط به صورت خلاصه ثبت شده است؛ کم­تر مستند؛ کم­تر تأیید شده؛ کم­تر به­عنوان جنایت پذیرفته­شده. [...]حمله­ی مستقیم به یک دولت مستقل هرگز خطِ آمریکا نبوده است. آمریکا بیش­تر چیزی را ترجیح می­دهد که به عنوانِ جنگِ تدریجی توصیف می­شود. حاصلِ این نوع جنگ این است که هزاران انسان می­میرند، اما آهسته­تر از حالتی که یک­باره بمبی بر سر آن­ها بیفتد. در این حالت قلب یک سرزمین فاسد می­شود، غده­­ای بدخیم آفریده می­­شود و آتش سرد خود را می­گسترد. هنگامی که مردم ساکت یا کشته شدند و دوستان آمریکا، یعنی ارتش و شرکت­های بزرگ، قدرت را در دست گرفتند، آدمی در مقابل دوربین قرار می­گیرد و اعلام می­کند، دموکراسی پیروز شد. در طول سال­هایی که من در موردشان سخن می­گویم، این خوراکِ روزانه­ی سیاست خارجی­ی آمریکا بوده است.تراژدی­ی نیکاراگوئه مثال بسیار مناسبی است. من نیکاراگوئه را به مثابه مثال تکان­دهنده­­ای در مورد نگاه آمریکا به نقش­اش در جهان انتخاب کردم؛ نقشِ آن زمان و اکنون­اش.در پایان دهه­ی هشتاد من در جلسه­ای در سفارت آمریکا در انگلستان شرکت کردم. کنگره­ی آمریکا در حال مشورت بود که پول بیش­تری در نبرد بر علیه حکومت نیکاراگوئه به کنتراها بدهد. من عضو هیئتی بودم که به نیابت از نیکاراگوئه سخن می­گفت. اما مهم­ترین عضو هیئت یک پدر روحانی بود؛ جان مدکاف. رهبر گروه آمریکا ریموند سیتز بود ( نفر دوم سفارت آمریکا که بعدها سفیر شد). پدر مدکاف گفت: آقا من کشیشِ کلیسایی در شمال نیکاراگوئه هستم. کسانی که به این کلیسا وابسته هستند، یک مدرسه، یک درمانگاه و یک­ فرهنگ­سرا ساخته­اند. ما در آسایش و وحدت زنده­گی می­کردیم. چند ماه پیش نیروهای کنتراها به این منطقه حمله کردند. آن­ها همه چیز را خراب کردند: مدرسه، درمانگاه، فرهنگ­سرا. به پرستارها و معلم­ها تجاوز کردند و پزشکان را به وحشیانه­ترین شکل سر بریدند [...] محبت بفرمایید ترتیبی دهید که رژیم آمریکا از حمایت از این جریانِ تروریستی­ی خشم­بر­انگیز دست بردارد. ریموند سیتز چهره­ی بسیار موجهی بود. به­عنوانِ شخصی خردمند مسئول و بافرهنگ به شدت در حلقه­های دیپلماتیک مورد احترام بود. او گوش داد و پس از لحظه­ای با وقار تمام گفت: پدر به من اجازه دهید چیزی را به شما یادآوری کنم. در جنگ همیشه انسان­های بی­گناه قربانی می­شوند. سکوت سردی برخاست. به چهره­اش خیره شدیم. کوچک­ترین تغییری نکرد.به­راستی که انسان­های بی­گناه همیشه قربانی می­شوند.سرانجام کسی گفت: اما در این مورد انسان­های بی­گناه قربانی­ی جنایت کثیفی شدند که مورد حمایت رژیم شما است. یکی از بسیار جنایاتی از این دست. اگر کنگره پرداختِ کمک دیگری به کنتراها را تصویب کند، وضعیت به همین شکل ادامه پیدا خواهد کرد. با این موافق نیستید؟ در این صورت آیا رژیم شما مسئول نیست که مخارج قتل و ویرانی­ی شهروندان یک دولت مستقل را پرداخته است؟ سیتز تکان نخورد. گفت: من مدارکی در اختیار ندارم که سخن شما را تأیید کنند.وقتی می­خواستیم سفارت را ترک کنیم یک مشاور آمریکایی گفت نمایش­های من را دوست دارد. جواب ندادم.م

ادامه این مطلب گیرا را در سایت بهروز شیدا بخوانید.م..

1 comment:

مهرداد فلاح said...

زبان بی حضور و دخالت آدمی یک ماشین زنگ زده است که دود می کند فقط!
پهلوهای زبان وقتی آشکار می شود شود که یکی چون تو یا من زیر و رویش کنیم.شعر فرزند رابطه ی نامشروع زبان و شاعر است...
..
..
..
زبان باز در دهان می شود!