Tuesday, June 3, 2008

Brad Temkin
______________________
به طرز غریبی
وقتی آسمان تنگ می شد و
حوصله باران سر می رفت و
آفتاب از پنجره می پرید
از تو متنفر بودم.م

وقتی فنجان روبرو
در موهایم دم می کشید و
ساعت لنگ می زد تا صبح و
تلفن سرسام می گرفت از سکوت
از تو متنفر بودم.م

وقتی خانه خالی می شد از بو و من از شادی
و رخت های چرک
هی می چرخیدند ...می چرخیدند در ماشین لباسشویی
و من کانالهای تلویزیون را عوض می کردم
تا خمیازه بیاید در پلک های باد کرده ام
از تو متنفر بودم.م


حالا
از اتوبان که می گذرم
از کنار حرفهای عاشقانه تو
از دقایق لوس ِجون من و جون این بازی
از این حواسم پرت بود.... خدانگهدار!م
از این تا سه بشمار این ماه و آن ماه
از تو متنفر می شوم از تو متنفر می شوم.م

6 comments:

از زبان ديگران 2 said...

شعر زيبايي است.وقتی آسمان تنگ می شد و
حوصله باران سر می رفت و
آفتاب از پنجره می پرید
يكي از بهترين تصويرهايي است كه ديده ام.راستي خانه نو مبارك.

نرگس said...

زیباست و روان، به آب می ماند...

اهور said...

شعر زیبایی بود خانم محمدی.

اهور said...

شعر زیبایی بود خانم محمدی.

امير خالقي said...

تا خميازه بيايد در پلك هايم باد كرده ام
سپاس محمدي
تصويرهاي نابي يافتيم
باي

مانی ب said...

سلام
.زیبا بود. ممنون