Thursday, December 15, 2016

فلسفه شادی و شادکامی در ادبیات فارسی

  ارسطو شادکامی را در خوب بودن، نیکی کردن و زندگی در سایه آن می دانست و مارتین سلیگمن در سال ۲۰۰۲ میلادی،  با بیان نظریه شادکامی که به مفهوم “اودایمونیا *” ارسطو شباهت بسیاری دارد، گام بزرگی را در جهت تعریف شادکامی برداشت. او شادکامی حقیقی را رسیدن به فراخنای شناسایی و رشد توانایی (کنجکاوی، نیروی حیاتی و قدردانی) در 
بازی، کار و عشق بیان کرده است. خیام نیز در رباعی زیبایی تعریف خویش را از شادکامی بدین‌گونه بیان نموده است.م

برخیز و مخور غم جهان گذران/ بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی / نوبت به تو خود نیامدی از دگران

خیام معتقد است که بخشیدن، روح را آزاد و ترس را از بین می‌برد. او با اشاره به زود گذر بودن ایام، زراندوزی را می داند.م

هم دانه‌ی امید به خرمن ماند/ هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا بجوی/ با دوست بخور گر نه بدشمن ماند

تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه؟
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پركن قدح باده كه معلوم نيست
كاين دم كه فرو برم برآرم يا نه


شمس معتقد است كه : عالم بس بزرگ و فراخ است . تو در حقه كردی كه همین است كه عقل من ادراك می كند .. در عالم اسرار اندرون آفتابهاست ، ماه هاست ، ستاره هاست در اندرون من بشارتی هست. مرا عجب از این مردمان است كه بی آن بشارت شادند . اگرهر یكی را تاج زرین بر سر نهادندی بایستی كه راضی نشوندی كه ما این را چه كنیم . ما را گشاد اندرون می باید.
(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)

حافظ که غم را در فانی بودن جهان می بیند چاره اش را جز در می ناب نمی یابد که در این فلسفه با خیام همگون است.م

می خور كه هر كه آخر كار جهان بدید

از غم سبك برآمد و رطل گران گرفت

غم زمانه كه هیچش كران نمی بینم

دواش جز می چون می چون ارغوان نمی بینم


خیام به گذرانی زمان واقف است و بر تنها چیزی که می توان ارزشی نهاد همین نقد است یعنی عمر که خود مایه افسوس است. او زندگی را تنها در همین "دم" می جوید.م

گر یک نفست ز زندگانی گذرد / مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سودای جهان / عمر است، چنان کش گذرانی گذرد


از دي كه گذشت ، هيچ از او ياد مكن
فردا كه نيامدست فرياد مكن
بر نامده و گذشته بنياد مكن
حالي خوش باش و عمر بر باد مكن

مولانا جان عاشق را دور و دون از غم می داند. او نیز در غزلیات شمس می گوید:م

در خانه غم بودن از همت دون باشد

و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد


اگر چه حافظ بر این باور است که این قرعه ای است که به نام هر کسی نمی افتد در حقیقت او در عاشقی "گزیده شده است" در حالی که مولانا "خود برگزیده است" از این رو در عرفان ایرانی غم معادل عشق است چرا که در عشق باور و شناخت به خویش نهفته است که خالی از رنج نمی باشد. در مناقب العارفین آمده است: م
م" حضرت خداوندگار تبسم کنان فرمود که ایشان را (منصور حلاج. بایزید..) مقام عاشقی بود وعاشقان بلاکش باشند و ما را مقام معشوقی است.م
( افلاکی . مناقب العارفین. ج1.ص467)

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل دیوانه ی ما بود كه هم بر غم زد

در قصه ارباب معرفت چنین می خوانیم: " حافظ در قید زمان بود و مولوی از بند زمان رسته.... مولوی فرح بن فرح است اما حافظ شقایقی که همزاد داغ است. حافظ غمگین و شرابخواه است و مولوی بی غم و بی باده مست"م

( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص256)

حافظ : شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

مولوی : باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش


رواج اندیشه های جبر گرایانه اشاعره، از قرن دوم تا نهم بسیاری از شاعران و نویسندگان بنام ایران زمین را در سیطره تفکری جبری قرار داد. از میان همه شاعران نامی این چند قرن، شاید تنها به صراحت بتوان از مولانا نام برد که خود را همواره از این دایره تنگ تفکرات جبرگرایانه به دور داشته است. نزدیک به دوهزار بیت از مثنوی معنوی به اثبات اختیار اختصاص می یابد. همین تفاوت، شادمانگی وصف ناپذیر متفاوت تری را در کلام او می ریزد که بعد از چند صد سال با خوانش غزلیات سماع انگیز او این وجد و حال با گسست و شکست زمان خود را به انسان غم آلوده و اندوه نصیب همه قرون می رساند.م

ای شکران ای شکران کان شکر دارم ازو

پند پذیرنده نیم ،شور و شرر دارم ازو

خانه ی شادی ست دلم،غصه ندارم، چه کنم؟

هرچه به عالم ترشی،دورم و بیزارم ازو

کی هلدم با خود؟کی؟می دهدم برسر می

گل دهدم در مه دی،بلبل گلزارم ازو

من خوش و تو نیم خوشی،جهد بکن تا بچشی

تا قدحی می بکشی،زانکه گرفتارم ازو

(غزل2146)

"از عصر خنیاگران باستانی ایران تا امروز آثار بازمانده هیچ شاعری به اندازه مولوی با نظم موسیقایی هستی و حیات انسانی هماهنگی و ارتباط نداشته است. تنوع اوزان در غزلیات مولانا بسیار درخور تأمل است. در یك صد غزل حافظ دوازده وزن به كار رفته، سعدی هیجده وزن و مولوی بیست و دو وزن. این تنوع اوزان عروضی در دیوان شمس به حدی است كه كمتر وزنی از اوزان شفاف و شاد عروض فارسی را می توان یافت كه در دیوان شمس مورد استفاده قرار نگرفته باشد. بدین گونه دیوان شمس جامع ترین سند اوزان شعر فارسی به ویژه اوزان شفاف است. چون خواستگاه طبیعی وزن در دیوان شمس، حركت سماع و رقص و تپش قلب و نبض سریانده است و چنگ و چغانه مولوی با حركت های طبیعی زندگی و قلب انسان كوك شده است در دیوان شمس با همه تنوع اوزان جای چندان زیادی برای اوزان كدر و غمگین وجود ندارد علت این امر آشكار است زیرا مولانا عاشق سماع و رقص بوده و آهنگ‌هایی كه به هنگام سماع می نواخته اند غالباً شفاف و شاد و پر جنبش و پویا بوده است و این آهنگ ها حركت اصلی را در موسیقی شعر سبب می شده است".م

(شفیعی کدکنی، محمد رضا. موسیقی شعر. ص 312)

جنتی کرد جهان را زشکر خندیدن

آنکه آموخت مرا همچو شکر خندیدن

گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم

عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

به صدف مانم،خندم چو مرا درشکنند

کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا

جان هر صبح و سحر ،همچو سحر خندیدن

گر ترش روی چو ابرم ،زدرون خندانم

عادت برق بود وقت مطر خندیدن

گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون

بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن

از چهل و هشت وزن عروضی كه مولوی در غزل های خود به كار برده است هیجده وزن یا به ندرت در شعر فارسی به كار رفته است یا اصلاً پیش از مولوی به كار نرفته است. حداقل می توان سیزده وزن را از ابتكارات خود مولوی دانست.م

(پورنامداریان، تقی.در سایه آفتاب . ص 183)

مسجد اقصاست دلم ، جنت مأواست دلم

حور شده ،‌ نور شده ، جمله آثارم از او

قسمت گل خنده بود ، گریه ندارد چه كند ؟

سوسن و گل می شكند در دل هشیارم از او

خانه شادی است دلم ، غصه ندارم چه كنم ؟

هر چه به عالم ترشی ، دورم و بیزارم از او

خیام در طول حیات خود شاهد وقایع مهمی از جمله انقلاب دولت سلجوقی و سقوط آل بویه، جنگ های صلیبی و سپس جنبش باطنیان بوده است. او زمانی از شادکامی و لذت از زندگی شعر می سرود که شیعه و اهل تسنن، اشعری و معتزلی در اوج بحث و مناظره بودند، فیلسوفان به اتهام کفر در زندان بسر می بردند. در چنین فضای تعصبی، جنگ و بی ثباتی، مثبت‌اندیشی و دعوت مردم به شادکامی تنها راه مبارزه با افسردگی جامعه و بی‌انگیزگی مردم بوده است. خیام باور دارد که شادکامی، موجب نگرش خوش‌بینانه نسبت به رویدادهای پیرامون می‌گردد. او معتقد است که انسان به طور فطری همیشه در جستجوی حالات خوشایند و لذت بخش می‌باشد.م

نتوان دل شاد را به غم فرسودن / وقت خوش خود بسنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن/ می باید و معشوق و به کام آسودن

خردورزی مایه شادمانی است و همنشین خردمندان بودن. این اساس اندیشه فردوسی و خیام است. م

ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است / رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
با اهل خرد باش که اصل تن تو/ گردی و نسیمی و غباری و دمی است

به عقیده ی اپیکور، اختلالاتی که تعادل روانی را به مخاطره می اندازد و مانع نیکبختی انسان می شود، بیم از خدایان و ترس از مرگ است. هر کس که می خواهد سعادتمندانه زندگی کند، باید بر ترس خود از خدایان و مرگ چیره گردد. اپیکور بیم از مرگ را نیز بیهوده می دانست. به عقیده ی اپیکور، روح نیز مانند کالبد، طبیعتی جسمانی دارد و از اتم-ها ترکیب شده است. استعداد دریافت حسی، خصلتی تصادفی است که از پیوند گذرای اتم های روح و جسم به وجود آمده است. با مرگ، این پیوند گسسته می شود و از این طریق توانایی دریافت حسی نیز از میان می رود. بنابراین اگر مرگ به معنای عدم کامل دریافت حسی باشد، یعنی اینکه با عدم آگاهی و بی دردی همراه است، پس ارتباطی به ما ندارد.از همین رو اپیکور در نامه ای به شاگردش منویکویس می نویسد: «به این اندیشه عادت کن که مرگ ارتباطی به ما ندارد. زیرا همه ی چیزهای خوشایند و ناخوشایند مربوط به دریافت حسی است. اما مرگ به معنی فقدان دریافت حسی است…مادامی که ما زنده ایم، مرگ حاضر نیست و به محض اینکه حاضر شد، ما دیگر وجود نداریم." م

چون گل همه من خندم نز راه دهان تنها

زیرا كه منم بی من با شاه جهان تنها
...
چو در سلطان بی علت رسیدی

هلا بر علت و معلول می خند
...
هر كه حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد

تو اگر انكاری ازو من همه اقرارم ازو
جلال الدین رومی

(Eudaimonia)*
در آخرین نشست "ضرورت ادبیات در زندگی انسان معاصر" به فلسفه شادی و شادکامی در ادبیات می پردازم. مشتاق دیدار شما ساعت شش شامگاه در جردن سنتردانشگاه ارواین کالیفرنیا هستم.م
:لینک صفحه شاعر مهمان  - جردن سنتر- دانشگاه ارواین
http://www.humanities.uci.edu/persianstudies/spotlight_det.php?id=357

1 comment:

Sheida Mohamadi said...

بیا تا به شادی دهیم و خوریم

چو گاه گذشتن بود بگذریم

چه بندی دل اندر سرای سپنج

چه نازی به گنج و چه نالی زرنج