Monday, January 7, 2013

نامه های سرخ از اتاق زرد

پيوستن نباشد
مگر با گسستن.م
  م
بایزید بسطامی
م
 
بوی بیمارستان می دهد. بوی خون. بوی پوست سوخته زیر ملافه های پر لک. تکه تکه پخش می شود خون روی پالت روز. بوی نحیف مردن، یواش یواش در حواس شب اینجا...م
اینجا را لابد از یاد بردی؟ شاید هم وقتی انگشت دستت را وقت خرد کردن پیاز، با چاقومی بریدی، به اشک های کسی اینجا فکر می کردی زیر دندان لرزه های روز. زیر خُر خُر سنگین تنهایی.این آهنگ ملایم، ریتم سرفه های یکنواخت، مثل غصه های ریز ریزاین باران است. همه چیز انگار شکل یکدست یک نقاشی است بر بوم روزمرگی. من اما می گویم مرگ روز. اینجا بدبو ترین جاست برای مردن. با این نور مهتابی های سفید و خیره. هی اشک هایم قطره قطره با این سِرم می چکد روی دیوار.
می گوید کجایی حالا؟ مثل گاو مش حسن گم شده ام زیر باران. هوس نیمرو های کوکب خانم را کرده ام. دلم می خواهد پاهایم را زیر کرسی بی بی ببرم. دست های شیطان کی بود از زیر لحاف، پاهای کوچکم را نیشگون می گرفت ها؟ چقدر زود مثل نوار کاست به تاریخ پیوستند آن آدم ها و قصه ها. شب های یلدا و فال حافظ و همین کرسی و بی بی . کلمه ی "قدیم " کی قدیم شد یار؟ چرا هر چه تو کلک می زنی باز تازه ای؟ باز کفش های قرمز و لنگه به لنگه ی من در انتظار بوق ماشین توست. شاهدم درخت های گلندل و قنادی شاهرضا. دلم یک سیخ جگر می خواهد، از آنها که بوی کباب شده اش تا سر کوچه ی مکزیکی ها می رفت و تو اشتهای من را مثل نان بربری مسخره می کردی.
من انگار جا مانده ام محبوب. از خودم در کوچه ای که یادم نیست. گاهی چادر سفید سرم است و انگار مادربزرگ می خواهد مرا به زور ببرد مسجد. من هوس بستنی کیم کرده ام از آن بستنی های پاک. دلم آتش گرفته. خنکی می خواهم یار. یخ بریز روی این زخم. یخ بریز روی این کبودی های آمپول و سرم و سنگ. یخ بریز روی این لکه های پیس خون. دلم آتش گرفته و مادربزرگ پا به پا می کند هی. می خواهد مرا به زور ببرد سر سجاده. من هم تا او می رود سجده، پقی می زنم زیر خنده. سینه می کوبد انگار . سینه های کوچکش را می گیرد سمت آسمان و گویی نفرینم می کند که زبانش لال، خدایش را مسخره کرده ام. اما خنده دار است به جان تو، خدایی که حتی اینجا زیر این ملافه های سفید که یک عشقبازی خیس می چسبد، باز به فکر قهقه های کج من است، به درد همان دوزخ می خورد مگر نه؟
بهشت من! یک کف دست بیا نزدیکتر از رویا. چرا هی خودت را به خواب می زنی و کامیون ها از روی صدای من رد می شوند. لیلا زیر تونل مانتری، شیشه ها را می دهد پایین. صدای آهنگ را بلند می کند و صدای خنده ی من بلندتر. با هم بوق می زنیم. شیشه را تا ته می کشیم پایین و جیغ می زنیم. میان خنده، گریه می کنیم. دو تایی سرمان را می کنیم از شیشه بیرون. ماشین ها برایمان بوق می زنند. باران سوت می زند. من و لیلا هم صدا داد می زنیم "یو سف...یو یو یو یو سف سف" و بوی پیراهنت را باد می برد شهر به شهر.
کجای من به خواب رفتی که خواب از من رفته است یار؟ کجای کلک، گول زدی مرا که دیگر هیچ کس دلم را نمی برد؟ چرا هر چه می نویسم، افسانه ی تو و گل سرخ پلاسیده ای است که از شدت تکرار نخ نما شده است؟ اسمت تکرار گردنبند های بنفش و یکریزی است که در سنگ دستشویی می شکند و من حین رانندگی با مادرم در جاده ی بارانی کارمل یادم می افتد که چقدر گردنبند و گوشواره و دستکش و دامن بخشیدم. به مامان می گویم پشیمانم. می گوید آنچه داده ای، داده ای دیگر.. آنچه باید می رفت، رفته است دیگر. اما این دیگر ، دگر باره می شود و من از هر چه بخشیده ام حرصم می گیرد. مثل بچه ها می خواهم زل بزنم به چمدان قرمزی که از شدت حسرت بخشیدم به ورونیکا. خانه ی رضا را ابر و دود برده بود و من می خواستم هر چه یاد کلاغ و سار و باغ است بدهم به باد. همه را دادم جز اسم قشنگ تو. حالا انگشت هایم، اینجایِ اینجایم گز گز می کند. پرستارهی لوله ی پلاستیکی را سفت می بندد دور بازویم، هی فشارم می دهد به تخت و نوک تیز سوزن را که می کند توی رگ هایم، آآآآاآااااااخ! می چکد در خون و خون فواره می زند روی ملافه و اشک اشک می ریزم یار و اینبار تو نیستی. تلفن مهرداد در دسترس نیست و همه یادها به خواب رفته اند اینبار.
اینبار کی این بار شد یار؟ مگر چند بار یک نسخه را بیمارستان می پیچد که من از گرده ی آمبولانس پایین نمی آیم؟ بهمن می آید دنبالم. با دندان لرزه ی من آشنا نیست. مرا می برد کافی شاپ رو به دریا. یاد شعر یاشار می افتم:
 
"نمي‌خواستم تو با اين شكل تازه ات بروي
مي‌خنديدي و از حسوديم خوش‌ات مي‌آمد
شب‌ها با كسي حرف مي‌زدي
گريه هم مي‌كردي "
 
اما تو هیچ وقت گریه نکردی، کردی؟ شاید یواشکی من، در راهروی بیمارستان وقتی من هق هق می زدم و بچه ام را از شکمم بالا می آوردم. همان که دکتر می گفت نطفه ی چند روزه. چند روز گذشت مگر؟ من هنوز باردارم می دانی؟ ویار هندوانه و خورش بادمجان دارم. هی دلم می خواهد با کتاب آناکارنینا بروم ایستگاه قطار "کالج پارک" روی سکوی طبقه ی دوم و به درختان یخ زده ی دانشگاه مریلند نگاه کنم. دلم می خواهد لِی لِی روی ریل ها راه بروم و تف کنم روی قیر و بوی گند گازوییل. ویار دارم و حالم از هر چه دست و چشم مرد است به هم می خورد. سبیل های این مرد بازپرس چندش آور است. نمی گذارد مُسکن ها، نرم و قشنگ نشئه ام کنند. هی سیلی می زند توی صورتم. خاطراتم گز گز می کنند از درد. دلم می خواهد با نوک چکمه ام بزنم زیر ریش و سبیل بو گندویش. اما دست هایم بسته است به تخت و حواسم به پاییز. باز از تو می پرسد. فکر می کند من تو را لای حوله و مسواک و ریش تراش، از گمرک عبور داده ام. من از مادرم سراغ آن تابلوی گل سرخ را می گیرم که به زری دایی دادم. می گوید مگر هنوز یادت است، بچه بودی آخر؟ من همه ی بچگی ام را مثل بوی لَوِندر به یاد دارم. مامان می گوید هنوز توی کمدش است. همه ی یادگارهایت. می گویم اگر مُردم چه کسی این پیراهن و چکمه ها و دستکش ها را می برد؟ بی خیال جواهرات، فقط دلم نمی خواهد هیچ کس چشمش به نامه های عاشقانه ی ما بیفتد. دلم نمی خواهد اینجا روی این صندلی آهنی زنگ زده، جلوی این بازپرس گنده با آن شکم ورقلمبیده اش که از زیر پیراهنِ سفیدِ یقه آخوندی در حال منفجر شدن است، بمیرم. دلم می خواست تو مثل همفری بوگارت از راه می رسیدی و مرا با معشوقه ام می فرستادی به کازابلانکا. شاید هم به مراکش. در قهوه خانه ای خلوت و دنج و دستم را می دادی به دست آن مرد چشم سبز با تتوهای آبی، تا عبورم دهد از مرز. از لب های تو که این همه سال بی کلام ماندند.
خوابم را دیگر ندیدی با موهای دُم اسبی که از پله ات بالا می آمدم و دست پسرم در دستم بود با کفش کتانی سبز و روسری آبی و از پله های خانه ی تو که هیچ وقت در بیداری ندیدم بالا رفتم و روی تختت که در بیداری هیچ وقت روی آن نخوابیدم، دراز کشیدم و تو که هیچ وقت با طوطی نمی آمدی به دیدنم، آمدی و برایم چای با عسل آوردی. دلخور بودم از تو. از دیر آمدن عصر پنج شنبه ی لورکا و ساعت لعنتی پنج عصر. اسم پسرم را خواباندی در دفترچه ی بیمه و نام من که یک روز برایت روشن بود مثل روز، تاریک شد در خواب. ملافه را روی من کشیدی و گفتم خیلی خسته ام. خیلی. دیگر سوال نکردی. در را آرام بستی و از خواب من و اتاق خودت رفتی بیرون. رفتی که رفتی.
در بیداری فکر کردم رفته ای سراغ دایی که این سروها را کاشته اند پشت اتاقم در بیمارستان. فکر کن اگر این حوض پر ماهی و این درختان اکالیپتوس نبود با این پیرزنان مو نقره ای و روپوش های قرمز که روزنامه ی صبح را با قهوه برایم می آورند پایین تخت، فکر می کردم راست راستی در قبرستان امامزاده طاهر بیدار شده ام. آدم است دیگر، دلش می گیرد. می خواهد استفراغ کند. می خواهد غصه هایش را عق بزند، اما یک دفعه می بیند قلبش با کلمه های شکسته ای که مفهوم نیست، روی سنگ قبری کنده شده است. انگار جدی می گوید این دکتر که اینجا را امضا کن. هنوز فکر می کنم این آژیر آمبولانس در سه سالگی من است و امتداد صدایش، هنوز تا اینجای روزم است. اینجای سی سالگیم. باورم نمی شود به جای مامان که گُر گرفته در ماکسی کرم رنگش، دارند مرا می برند بیمارستان. یکباره سرم را بلند می کنم از روی تخت و پسرِ سفیدِ چشم سبز، دو تا قرص می اندازد توی دهانم. اشک هایم قلپ قلپ می ریزند روی کاج ها و دیوارهای مدرسه و شاگردانم با کلاه و تتو، با موهای دُم اسبی و دامن های سورمه ای سرک کشیده اند از پنجره های نیمه باز پاییزی. فکر می کنم عروسیم است و عزیز با اسپنددان آمده است کِل کشان به خوشامدگویی. سرم را که بلند می کنم، می بینم همه جمع شده اند دور متکا و سرم گیج می رود، تلپ می افتم از دهان زمان و می روم در حلق تاریخ گیر می کنم. پسرِ سفید ِچشم سبز، دستم را محکم فشار می دهد با لوله پلاستیکی و می گوید:
Sorry Mam, its tiny needle.
و ناخن هایم فرو می رود در دست هایش و هی جیغ می زنم. جیغ می زنم. اما او دست هایم را خنک می کند با سوزن، یخ و دیوار. سفیدم می کند در ملافه ها و بی اعتنا به التماسم، آمبولانس را هدایت می کنند به سمت بیمارستان.
از اینجا که من افتاده ام سر بالا، فقط نوک سوزنی درختان کاج پیداست و آفتابی بی رمق که از لای ابرها سرک می کشد به چشم هایم. هر چه گریه می کنم با دست های خالکوبیش بیشتر خون از مچ دستم می گیرد. مرفین را که می زنند، بچه دیگر سقط شده است. من از لای "نامه های سرخ از اتاق زرد" بیرون می آیم. چروک خورده و پیر. این صحنه را انگار آنجا پیش گویی کرده بودم . شاید هم آن را زندگی کرده بودم. شاید هم همه ی اینها بهانه ای است برای نوشتن نامه ای که تو هیچ وقت نمی خوانی. اما راست می گویم به جان چشم هات. این بیمارستان، مرا از کودکیم دزدیده است و چشم های سبز آن مرد، مرا یاد مردی انداخت که چندی نامه های عاشقانه ای برایم می نوشت و با چکمه های بلند و نوک تیز، یک روز با آخرین کابوی رفت از اینجا. بی خبر.
من هم بی صدا روی ریل های ایستگاه "سیلور اسپرینگ" راه می روم. کتاب هاروکی موراکامی را می خوانم. می گوید کسی که از طوفان می گذرد دیگر همان آدم قبل از طوفان نیست. تن من نیز. دست من نیز. لب پس از بوسه ی تو نیز. این پاها که لمس می شد در تاریکی بار و با مزه ی گس شراب نیز. این چشم ها که این همه عقیق می ریخت و باز می ریخت و دم نمی زد از بوسه ی یکریز و باران، موهایت را می شست و چکه چکه می ریخت رویِ در ماشین و لباس سیاه من. کلاهم را می گرفت باد و چتر را دست می شکست طوفان و باز ما میان نور چراغ پارکینگ و پاهای بالارفته ی من در آغوش تو همدیگر را می بوسیدیم.
کاش کارگردان بودم و سر همین صحنه می گفتم کات. بعد همه ی تماشاچی ها که حالا با گلدان و شراب و شیرینی می آیند ملاقاتم، با ساعت کوک شده روی قلب من و لب های ورم کرده و سرخم از بوسه های تو، این فیلم را ترک می کردند. اما همیشه اینجای قصه، پلیسی ماشین را می زند کنار و نور چراغ قوه اش را می چرخاند توی چشم های خیس از خنده و بوسه ی من و دهان تو را بو می کند. می گوید بگو "ها" و تو می گویی "ها" و بوی مشروب می زند بیرون. می گویی پارک کرده ای کنار جاده چون مست بودی. دست من هنوز میان پاهای گرم و بلند توست. پلیس چراغ را می گرداند روی دست های کبود من. جای سرنگ ها و چسب های باند هنوز روی آرنج و مچ خیس من هست. نگاه مشکوکش سر و سینه های لختم را می کاود و می گوید"
Are you Ok Mam?
سرم را به تایید تکان می دهم. همه ی ماشین را می گردد لابد دنبال من. من هنوز جا مانده ام در پارکینگ بار سینه سرخ "سانتا کروز" و هنوز تو داری مرا دیوانه بار، زیر باران می بوسی. سراغ مرا از تو می گیرد. عکسم را نشانت می دهد. چشم هایت مثل قفس پرنده خالیست. چراغ قوه را می گرداند روی دست های کبود دختر و چشم های شهوتناک تو. باز می گویی مرا نمی شناسی. چراغ را که می برد پشت، روی صندلی بچه و جای خالیش، تکان می خوری. نمی دانم معذبی یا غمگین. پلیس به زنی که می بوسی نگاه می کند و تابلوی نقاشی پاییز من که افتاده پایین داشبورد. یک لنگه دستکش من و کلاه بنفشم که به تازگی از "دریاچه ی تاهو"خریدم. بوی عطر جدیدت و واکس بوت های من و سیگار برگ می پیچد میان بخار ماشین و سوز سرمای بیرون. پلیس دیوانه و عصبی ترکت می کند. می گوید نمی توانی کنار جاده بایستی. تو لبخند فاتحی به من می زنی از گوشه ی لب. فکر کنم مرا با دختری که در خیابان پالاس وردس در صندوق عقب ماشین خواباندی و با پستان های اناریش بازی می کردی تا صبح و دندان لرزه های سرماییش را با دست خفه می کردی، اشتباه گرفتی. عصبانی به چشم های من نگاه کردی. شاید مرا با زنی که حامله اش کرده بودی یکی گرفتی، یکهو مهربان دست زدی روی شکم من و گفتی "ترسیدی بیبی"؟ رنگم پریده بود. داشتم بالا می آوردم. گفتی سینه ات را بپوشان. لحنت دیگر عوض شد. پایت را عصبی گذاشتی روی گاز. گفتم حالت پلیس و کنکاشش مرا یاد ایران انداخت و گشت ارشاد . نگاهی از سر همدردی به من انداختی. نفهمیدی چه می گویم. سر تکان دادی. به اسپنیش گفتی "فاحشه" فکر کردی نمی فهمم. تا گوش هایم سرخ شد. حتی بیشتر از وقتی دکتر لای پاهایم را باز کرد. بازِ باز و مچ پاهایم را بست به تخت و چراغ را انداخت آن تو. درون رحمم و با دست و دستگاهی سرد و مکنده رفت توی تونل زمان و هی سرم را چرخ کرد، سرخ شدم. حتی سرخ تر از وقتی بچه ام را همان که تو می گفتی جنین، تکه تکه از رحمم کشیدند بالا و نافم را خیس چسباندند به باقیمانده ی یاد تو، که از یادم نمی رود. اسمم را اشتباهی چند بار در تبریز صدا کردند. چند بار در قونیه، چند بار هم در استانبول. اسمم را در بیابان های کاشان و کوه های ابیانه باز صدا کردند. سرم را چرخانده بودند در چلندر و ماسوله. هی چرخانده بودند و چرخانده بودند تا بیهوش شده بودم در بیمارستان "پاستور نو" و به هوش آمده بودم در بوی اکالیپتوس و مواد ضد عفونی و خون در بیمارستان "چمپ در کالیفرنیا" . کوچک شده بودم مثل زنی که فروغ به او برخورده بود. کوچک کوچک. آنقدر که مهرداد می توانست مرا روی دست هایش بغل کند و ببرد مدرسه و شاگردانم کولی ام بدهند و بخندند. دلم برای صدای پدرو تنگ شده اینجا. برای چشم هایش و حرف های شیرینش که از فرط خجالت به اسپانیش می زد. برای شعر خواندن بنجامین وقتی می گفت"گمگینم...گمگینم..گمگینم.." و من از فرط خنده سرخ می شدم و می گفتم حالا که شعرم را حفظ کردی درست بخوان"غمگینم غمگینم غمگینم" و او محکم می زد توی سرش و آلیشا لب هایش را خیس می کرد با زبان و با شهوت چشم های سبزش را می دوخت به من و صورت هنری و با لهجه حرف زدن فرانسیس مرا به غش غش خنده می انداخت.
باز غش می کنم و اینبار مهرداد می گوید "باید پسرم را ببرم ورزشگاه. خودت یک فکری بکن. زنگ بزن یکی عصر بیاد پیشت اگه تنهایی، من نمی توانم. بیخودی هم نترس. نمی میری."
اما من مرده بودم با همین حرف و دلم می خواست زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید یک جا. اما نبلعیده بود بی وفا. من هاج و واج فقط نگاه کرده بودم به چشم های عصبانی و مضطرب مهرداد و کفش هایم را بی اراده پا کرده بودم که نترسم از تاریکی، از تنهایی. کلک زده بودی بی وفا و مرا تنها فرستاده بودی تویِ دهان اژدها و او میان راهرو مرا دیده بود و دزدیده بود از سر راه. دکتر مرا برگرداند و پلیس تو را از میانه ی راه. جاده آنقدر تاریک بود که نفهمیدی تا کجا سرخ شدم. از نوک پستان هایم چکه چکه عرق می ریخت. انار شدم. له و پوکیده. نگاهم نکرده بودی انگار. حتی یادت رفته بود آنکه کلاه گذاشته بود سرش و از نوک موهایش آّب می ریخت قطره قطره و باز با ولع، همه ی تنت را بوسیده بود من بودم. مرا مثل حبه ی قند انداخته بودی بالا و رفته بودی در چاه بلا.
آدم اول درخت می شود یا درخت اول آدم؟ آخر مگر می شود من این همه دلبسته ی چنار باشم و سرو و این بونزای چند ساله. و گلدان کوچکی که تو به من دادی و حالا برای خودش مردی شده. هنوز به نقاشی پسرت روی دیوار نگاه می کنی؟ هنوز نگاه مغموم مرا بعد از آن آسمان پاک و آبی و درخت همیشه سبز نقاشی اش به یاد می آوری؟ یادت هست زالو ها را؟ زالو های مهربان را که چگونه خون مرا مکیدند؟ سیگار پشت سیگار فوتم کردی و از یادت نرفتم. زن های زیادی را زیادی کردی و از یادت نرفتم. موهایشان را خرمایی، کوتاه. بلند و سیاه کردی و از یادت نرفتم.
این گوشه ی بیمارستان و روز شکر گذاری هم از تن من. از دست های عرق کرده ام . از عشقبازی پر شور روز قبل از کریسمس هم. مرا با چراغ ها آویختی به درخت و صبح با زنگ تلفن زدی به چاک. چه کسی آن وقت صبح به تو زنگ زد که رنگت پرید؟ من چقدر خنگ شده ام از شدت بوسه ها؟ شاید تب کرده ام و هذیان می گویم حالا. شاید همه ی این حرف ها، تاثیر این مسکن ها و مخدر هاست. شاید زن های قاجار با شلیته های کوتاه و ابروهای وسمه کشیده پای بساط تار و بوی قلیان، تنها در عکس روی دیوار است. شاید این حرمسرا و خواجه ی تتو شده ی تو و این مجسمه ی بودا، تنها در خیال من است؟ شاید تو از قصه ی دیگری آمدی به این ایستگاه و اشتباهی در شعر من پیاده شدی؟ شاید این لباس ها که بوی تو را گرفتند، سرگیجه ی ماشین لباس شویی است؟
 اما نه، این نسخه ها که دروغ نیست. دست زخمی من که دروغ نیست. این درد نا گرفته و این بوی ملافه های خیس از عشقبازی که دروغ نیست. پس چرا تو به موقع نرسیدی؟ تو که آنقدر سفید بودی؟ پسرم چرا در چند ماهگی من باد کرد؟ چرا دکتر تلویزیون را خاموش نکرد و صدای "بوش" تا اعماق خواب من کابوس شد. چرا فرمان آتش این همه دیر در گرفت در تن من؟ چرا این سربازان رو به دوربین، این همه با کلاهخود و تفنگ و توپ به سمت بقعه ها و رقعه ها شلیک می کنند؟ چرا بازپرس صندلی را از زیر حواس من بیرون کشید و من محکم با پشت خوردم زمین و هنوز اینجای سرم ، اینجای سرم. آخ! محبوب چرا این همه درد، درد دارد؟ چرا من که از خواب گریختم این همه خوابم می آید و دلم می خواهد تو پاهایت را از روی پدال گاز برداری و نگاهی بیاندازی از آینه به من و ببینی چقدر سرخ شدم. چقدر زیر این روسری سیاه، کوچولو شده ام و چقدر گریه می کنم از فراقت. چقدر دلم می خواهد مرداد بیاید و تو بیایی و مرا ببری کیش. ببری جاده ی دنیا. با آبتین تماس بگیرم و کنار دریاچه ی یخ زده ی ژنو ببینمش با دوربینی که همیشه قاب قشنگی است برای عکس های من. دلم می خواهد دست های مهرداد باز مهربان شود. برایم ماهی با سبزی پلو درست کند، فریبا را هم صدا کند با چند داستان و کلاغ و به فریبا بگوید که به من بگوید این همه رُک حسم را به مردها نگویم. و این همه بلند آه نکشم و این همه میانه ی دعوا نگویم نرو. آخر رفتن را مگر برای همین فیلم فارسی ها نساخته بودند؟ مگر شماره تلفن های تهران هشت رقمی نشده است؟ مگر آنجا برق رفته است که سهراب انگشت هایش قطع شده است؟ آخ، اینجای دلم. اینجای دلم. سهراب! سهراب! صدایم را می شنوی؟ چرا برق تو را گرفت؟ چرا انگشت های قشنگت که نقاشی می کرد و برای من گندم می آورد از لالون، قطع شده است؟ مگر تلفن نیست در آن سعادت آباد خراب شده؟ چرا کلاغ ها یادت را بردند؟ چرا تد هیوز نمی آید برای من و سیلویا چند بطری شیر و نان و کره و عسل بیاورد؟ چرا نمی گوید سایه ی عشقبازیش که افتاده در نامه های فروغ، دروغی بیش نبوده است؟ چرا من عکسم را آن شب در بار "دافی" خط خطی کردم؟ چرا خداداد را خدا دیگر به من پس نداد؟ چرا من این همه چرا دارم یار؟ مگر نگفته بودند بعد از طوفان، دیگر من همان من نیستم؟ پس این چند شیدا که مرا شیدا کرده اند کجای من و این فصل زیسته اند؟
لابد من از لابد نگذشته ام یار که این همه نام و یاد و منقار. وگرنه مگر می شود تو این همه مرا پُک بزنی و دلم بترکد اینجا؟ نه، وقت رفتن است به قول شمس ما. " اکنون، وقت رفتن شد. از جهت آن، این وجود را هر لحظه فراق، هر لحظه بیا، هر لحظه برو. "
 
 
 


1 comment:

Anonymous said...

wish you happiness and health.
hope all you dreams come true.
If you wonder how I ended up on your blog, feeling homesick i visited a Persian weblog site just to read from my sad and brave hamvatan and I saw that your blog did not exist anymore and of course became more sad. but i searched your name and ended up here :)
send you a hug