Tuesday, February 15, 2022

گرامیداشت یاد و نقش بکتاش آبتین در لس انجلس


گزارش ایران اینترنشنال از بزرگداشت بکتاش آبتین در لس انجلس


بزرگداشت و نکوداشت بکتاش آبتین
شاعر و فیلمساز کشته شده در زندان های حکومت اسلامی در لس انجلس، ۱۲ فوریه ۲۰۲۲.
با سپاس از دوستانی که مرا در این راه یاری دادند.
هنگامه عباسی، گروه همسفران (لیلا محمدی و بهنام ضیایی)، مسعود رضایی (نوازنده سه تار)، دکتر مسعود نقره کار، پرتو نوری علا، و شهریار مندنی پور. 
با سپاس از نیلوفر مقصودی و آرش راد عزیز بابت تهیه و تدوین این گزارش. 

Thursday, February 3, 2022

نیمه ی روشن وجودم، آبتین





نیمه ی روشن وجودم
آبتین
چگونه در خاک خفتی
وقتی تاریکی
تمامی تنم را تسخیر کرده است؟

ابروار می گریم در سوگ سهمگین تو
که خُرده خُرده 
خُرده می گیرند بر من این گل‌ابرها
در غیاب تو.م

نیستی
و مرگ این بار
پا بر حیحون  و سر بر کارون
ایستاده در آستانِ غریبِ این دیار
تا کِی باز سواری
ستاند از دل ما سلام.م

واپسین پسین آدینه بود
و من آسیمه سر
در سرزمینی که هیچ سکوتی را بر نمی تافت
سینه می کوبیدم بر سی واژه ی مستأصل
تا از میانش
بیابم آن هجای خونین را
که بر دهان تو شتک زده بود
و گریه هیچ سودی نداشت
انگار در صحرای ساهاری
در پی عکسی بودم
که آن غروبِ چادر نشین از من ستاندی
و من آینه وار در کلاهی آبی رنگ 
خم بودم بر سراب صحرا
و دریغ دریغ از آن غوغایِ پر آشوب تو
از آن عشقِ خاموشِ تو
که در ریگزار وا می گشت وُ مرا تنها جا می گذاشت.م

چگونه بدینجا رسیده‌ام؟
چگونه از چهار پاره‌های تنم بریده‌ام
و در این سه واژه ی پُر تبادر گم شده‌ام؟
من که شیدای جهان بودم
چگونه ماه واره‌ی آن قصه‌ی بدگو شدم؟ 
و تو در غیبت آن حرامیان
چنگ در رکاکتِ لکاته های شعرفروش انداختی
تا انتقام آن سی وُ دو حرفِ تحریم شده را 
از دفتر کودکان فردا بگیری
و یادت رفت که من چون سایه ای پنهان در این سطور
قطره قطره می بارم از چشمان شما.
آیا تو رفته‌ای؟ 
یا من در امتدادِ «به امٓید دیدار» بی ادامه مانده‌ام؟
آیا این «یا» هایِ بیشمار که در سر من است
آیا در بی سامانی شما نیز هم؟
آیا آن سلاحی که تو را چکاند
از سمت بی تفاوتی دوستان بود  آیا؟ 
و یا   آیا    ما 
در تسلسلِ بی تسبیحِ یار 
در پیِ تثبیت این ادعا
که آیا باز
به خطا رفته ایم تاریخمان را  باز؟
آیا این ها که می پرسم از شما
هذیانِ تنهایی یک صداست؟
یا یک دست بی‌صداست باز  اما؟

من کم می‌آورمت آبتین
سخت در بی‌پسین‌ترین آدینه‌ی سال
کم می‌آورمت
آبتین
صدایت که عصای سال های من بود
حتی از سلولِ بندِ هشتِ زندانِ اوین
مرا در سی و دو حرف بی معنا
معنا می داد یکجا
چرا که هر بار که می رسیدیم به سرِ سطرِ
«به امٓید دیدار» 
من باز بر می‌گشتم به حروف کشیده الفبا
و با صدای بلند     سی بار فریاد می زدم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
ب ب ب ب ب ب 
ت ت ت ت ت 
تا به لکنت می افتاد دهانم
تن‌ام 
تهران‌ام
تا بگویمت
آبتین
آب
به امٓید دیدار
و من چه هراسناک روزهایِ پس از تو را
آیا چگونه سپری می شدند 
یا شدند از من 
یا من از زمان؟ 
چگونه گذاشتم که این همه سال
بی دیدار تو
بی صدای تو
در من چون موجی بشکند کنارهور را
و آن سوتر از بی‌سویی ما
این سو که من ایستاده ام
حذف کنند آن صدایِ صریحِ صادقِ تو را
و این سو 
خطابه‌هایِ  پُر خطرِ رجٓاله‌ها
از مرگ تو 
تابویی بسازند بر قامت ناراست مردمان
که دیگر نمی ایستند بر سر کلام
چُنان خمیده که نان
چُنان تشنه که آب
چُنان بی رمق که کار
چُنان ناامید که زندان
و چُنان پایدار که اعتصاب
بر عصبِ بی اعصابِ این سالها
که از سلول های انفرادی انباشته اند
و همه ی آب وُ نان وُ کار وُ کارگر را 
یکجا جمع کنند در یک کلام
و همه را ممنوعه اعلام کنند در مرگ تو 
که در کشته‌شدن تو 
شهادتِ سیاووش بود 
و سُلاله ی پر اصل او 
که می چکید خونش چکّه چکّه از ریه های بی‌هوای تو
و من بی نقطه
بی نقطه سر خط
بی هیچ خطی
یکباره مُردم از مرگِ تو 
که مرگ بر مرگ باد که تو را ستاند از روزهای نیامده  شده
نامیده شده
نا امید شده.م

من چگونه چگونه چگونه 
تاب بیاورم بیقراری قرارهایم را 
که هر بار  ای خوش گوی وُ خوش خوی
با آن همه شور زیستن
با آن همه شمیم خوش سخن
هر بار   هر بار   از نو  باز می گفتی
شیدا «به امٓید دیدار»!م
و من، آبتینم
دستم حتی کوتاه است از سینه ی تو
از سنگِ قبر تو
و از قاتلین تو 
که مرگ نمی خواهم مگر بر آنها
که سیاهی را چنان نشاندند در سالهای بی صلابتِ نسل ما
که چادر بر سر زنانشان
و ما اگر چه گریختیم از گریز مرکز
ولی باز 
سر در گریبان
      دست به گریبان سایگ ها
در تکرار اسم های بی صفت
و مردهای بی صفت
در صف پُست‌های بی‌صفت از سفاکی‌شان
مُثله شدیم 
مِثل همین مَثل 
که « سینه پر از قصه‌ی هجر است
ولیکن 
از تنگدلی 
طاقت گفتار ندارم»
از تنگ دلی
تنگ دلی
تنگ دلی
طاقت ندارم
طاقت دل تنگی دل تنگی دل تنگی تو را
آبتین…م


شیدا محمدی
جمعه ۲۱ ژانویه ۲۰۲۲

دو هفته از کشته شدن آبتین می گذرد هراسناک


منتشر شده در وبسایت بانگ

در سوگ کشته شدن بکتاش آبتین


  ،آبتینم

،عشق سال‌های سیاه تهران تا تبعید

نگفتی من چگونه در غیاب حضورت، سایه نشین سکوت شوم؟ نگفتی من چگونه حتی می‌توانم این چند هجای سیاه را «س و گ» را بنویسم؟ حتی پنهانی در این شباروز همانند، شهامت تکرارش را به نجوا هم ندارم چرا که چنین رختی بر قامت خنده‌های تو دوخته نشده است. من کاغذین جامه پوشیده‌ام و هر آنچه می‌نویسم در غم فقدان تو «پنداری دلم خوش نیست». با اینهمه، می‌نویسم، چرا که «ستیز با قدرت، ستیز حافظه با فراموشی است». و تو با شعر بلند زیستنت، نیک‌ترین نیکویی‌ها را سرودی در عصر عسس‌های عبوس و پلشتی پر مماشات نایارانت. مرگ چون تو گُردی را چگونه باور کنم وقتی خنداخند هجویه‌هایت تالارهای سخت‌اندیشان را چنان می لرزاند که پس‌لرزه‌های نعره و بیم‌شان می‌رسد به این سوی مرز و سیلابی می‌ریزد به خوابگه مورچگان. و عاشقانه‌های غم آهنج‌ات همچون نامه‌های سربازی بود در سنگر پیش از رخت بر بستن. تو در روزان غم فزای زندان و کوژان شب‌های بی‌ماهتاب تهران، «آ- ز- ا- د- ی» را سرودی ساختی برای کودکان فردا. راستی آبتینم، هیچ فکر کرده بودی به حروف ناپیوسته این کلمه؟ یکایک‌شان در مجاورت یکدیگرند بی آنکه هرگز به هم بپوندند! همچون ما گسستگان و بی جواران خویش. انگار فرهنگ‌های حقیر، همه واژه‌های ارجمند را تحریف می‌کنند، از آنجمله نام تو را، از «آتـبـین» به «آبـتـین»؛ مبادا کسی به یاد آورد که :م

چو ضحاک بگرفت روی زمین

!پدید آمد اندر جهان: آتـبین

با این همه، آن سوی زاری‌های مادرم در ابیات تنهایی تو، زمزمه‌ای بود در گاهواره‌ی ناگرم مام وطن «چقدر دست مرا کم می‌گیری/ چقدر مرا دست کم می‌گیری» که قتل تو را باور پذیر می‌کرد. چرا که تاریخ خونین ما، نَطع سرخ و بالا بلندِ بریدن سرهاست! سرهای بریدۀ بی‌جُرم و بی‌جنایت! پس من چگونه می‌توانم فغان شهر را در خودم ساکت کنم؟ چگونه می‌توانم بی‌روشنایی خنده‌های شاد تو و آن شور زیستنت، پلشتی این جهان را تاب بیاورم؟

یار اندوه گسار من، در حزن تو «وقت من وقتی است که در سخن نگنجد» و دل سوخته تر از آنم که آهی برآورم تا از لاژورد شعر برگذرد. اگرچه از بزرگ توس تا سعد سلمان، از مویه‌های سعدی تا فراق نامه‌های عراقی و از سوگنامه‌های خاقانی شروانی تا شاملو... برگ سبز شعر پارسی، در سوگ آزادمردان و دلیرانی سیاه شده است که همچون تو استوار ایستادند در برابر تاریکنا و چنان در نور آمیختند که خود رنگی از حقیقت زمانه شان و زمانه مان شدند. چنان که فردوسی توسی در سوگ . سیاووش صحنه‌ای می‌آراید و زبانی می‌پالاید که هنوز مویه‌های سرزمین من از میانش پیداست.م

گرفتند شیون به هر کوهسار

نه فریادرس بود و نه خواستار

...

برفتند با مویه ایرانیان

بدان سوگ بسته به زاری میان

همه دیده پرخون و رخساره زرد

زبان از سیاوش پر از یاد کرد

سوگ سیاووش با آن پاکی و پیراستگی که بر پیمان خویش راسخ بماند چنان بر فردوسی توسی سهمگین بود که از خون او راستان دیگری در این سرزمین سر برآوردند که تو بی هیچ شبهه‌ای از سلاله سیاووشانی. ایستاده در برابر تیغ و تیغه‌لیسانی که با سوهان زبان یا سکوت، تیغ را تیز می‌کنند! و تو را چه باک! آنسو، تو به روشنایی می‌پیوندی، و این سو، همدمان تیغ، به نشخوار نواله‌های مهتران ژاژ می‌خایند!  اینها را چه آزرمی از دریوزگی‌ی ننگ-نام!  و خزیدن در برابر تخت به امید بخت! و بوسیدن پای منبر، به امید آنکه من بر کشند به فرِ ...! و دریغ من از جان شیرین توست ‌ای گشاده دل وُ گشاده رخ وُ گشاده سخن. م

:و جایی از اسلامی ندوشن در سوگ کشته شدن ایرج می‌خواندم

«ایرج بی‌گناه‌ترین پهلوانی است که در شاهنامه بتوان یافت حتی از سیاوش و فرود و سهراب مظلوم‌تر و شهید‌تر است. هر چند که داستانش به غم‌انگیزی داستان آن سه نیست. او به سادگی گمان می‌کند که می‌توان با سلاح مهربانی و خوبی، به نبرد خشونت و زشت خویی رفت»  و تو رفتی یگانه‌ی من، اما هنوز آوازت را می‌شنوم در پسلای لرزالرز پرده‌ها و اهتزاز پرچم‌ها و طنین شیپورها: مثل صدای شاملو — رسا و آهنگین! — بُرّان، همچون کلمات صادق هدایت در پلشتی واژگون زمانه ما. و چه کور خوانده‌اند مرغان مرگ‌اندیش! هنوز هیچ نشده، تو تکثیر شده‌ای! عسس، همچنان، از انبوه خنده و خرَد و اندیشه و زیبایی ی تو در هراس است! و از میان همین انبوه، چه جنگاورانی سر برآورده‌اند به کین‌خواهی! اینها، همه جا صدای تو خواهند بود، شعر تو خواهند بود چنانکه تو گویی، من و ما را با این جهان دگر کاری نیست مگر، همانگونه که تو می‌خواستی فرا گزاردن زیبایی؛ و ایستادن و نه گفتن به زبونی و حقارت. م


 منتشر شده در وب سایت ایرون

Monday, August 9, 2021

مصاحبه با شیدا محمدی Sheida Mohammadi interview with Persian Awards


گفتگوی من (شیدا محمدی) با مژده مقدم از سایت جوایز پارسی پیرامون زندگی حرفه ای، روزنامه نگاری، هویت زبانی و
نوشتاری و سرانجام مهاجرت و ماجرای نوشتن در زیستگاه نوساخته. م 

ادبیات به گفته فلوبر «تربیت احساسات است» و پروست کتاب ادبی را «فضای ابزاری بصری» می دانست که نویسنده دراختیارِ خواننده گذاشته تا به او فرصتِ درک و دیدِ چیزی را بدهد که بدون این کتاب نمی توانست آن را در درون خود ببیند.م

 در ضمن «زبان» بخش اساسی و توانمند هر جامعه ای است. ما از طریق زبان است که با هم تبادل نظر و ایده می کنیم مباحث سیاسی، اجتماعی، ادبی و تمامی روابط انسانی از طریق «زبان» میسر است. تمامی حکومت های توتالیتر از جمله حکومت اسلامی با مخدوش کردن زبان و ادبیات جامعه و تنظیم و تقسیم واژه ها به «آواها و واژه های» ممنوع و مختار سطح سانسور را به عمق خودآگاه و ناخودآگاه جامعه می برند. با سانسور، تعدیل و پریشان کردن معناها و واژه ها کم کم زبان ادبی و گفتاری جامعه ناپخته، خامکار،و بی بهره از حساسیت و شور عشق در سخن گفتن و نوشتن می شود. این کابوسی است که دهه هاست که بر فضای روزنامه، مدیا، و بخش نشر و گفتار ایران مستولی است از طریق وزارت سانسور و صدا و سیما. گاه اهالی قلم هم خواسته و ناخواسته تن به این زبان پریشی می دهند و از سویی دیگر با مخدوش کردن زبان نوشتاری و ابداع دستور زبانی بی پشتوانه و منطق و یا رسم الخطی یاجوج و ماجوج گام در نابودی زبان دیرین پارسی می نهند. چنین جامعه «بی ادبیات مکتوب» ای تن به قدرت حاکمه می دهد و آهسته اهسته خود بخشی از بدنه سانسور و تخریب زبان و ادبیات سرزمین اش می شود. ماریو بارگاس یوسا می نویسد:م

یکی از اثراتِ سودمند ادبیات در سطحِ زبان تحقق می‌یابد. جامعه‌ای که ادبیاتِ مکتوب ندارد، در قیاس با جامعه‌ای که مهم‌ترین ابزار ارتباطیِ آن، یعنی کلمات، در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته، حرف‌هایش را با دقت کمتر، و غنای کمتر و وضوحِ کمتر بیان می‌کند. جامعه‌ای بی‌خبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده، هم‌چون جامعه‌ای از کرولال‌ها دچارِ زبان‌پریشی است و به سببِ زبانِ ناپخته و ابتدایی‌اش مشکلاتِ عظیم در برقراریِ ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق می‌کند. آدمی که نمی‌خواند، یا کم می‌خوانَد یا فقط پرت و پلا می‌خواند، بی‌گمان اختلالی در بیان دارد، این آدم بسیار حرف می‌زند اما اندک می‌گوید، زیرا واژگانش برای بیانِ آن‌چه در دل دارد بسنده نیست.م


Here is my interview with Mojdeh Moghadam host of the Persian Awards. I talked briefly about my history, career, and the importance of language specifically in our era where censorship is omnipresent. More generally about the government of Iran, control of words, giving/subtracting meanings, assigning which context can be emphasized, and in general robbing a culture of its potential complexity. Aware of these facts, responsibility is given to us to protect our rich language and literature since future generations will surely judge us.

Tuesday, June 8, 2021

Poetry reading and talk at Virginia Tech University

Poetry reading and talk at Virginia Tech University, Saturday, April 24, at 6 pm EST. 




شعر «تنت هذیان تختم باشد» در فصل نامه آرمان شماره ۱۶

فصل نامه پژوهش های فرهنگی آرمان، شماره ۱۶ با سردبیری شیریندخت دقیقیان منتشر شد. در این شماره در بخش شعر، «تنت هذیان تختم باشد» از شیدا محمدی منتشر شده است. مطالب خواندنی این شماره را می توانید در تارنمای آرمان بخوانید.
بریده ای از شعر «تنت هذیان تختم باشد»

می ترسم این پاییز به تاریکی ی خاطره ام فرار کنی
دختری بیابی سه ساله یواش از نرده های مهتابی آویزان
مادرش بسوزد در آفتاب
و هیچ کس نباشد لباسش را توی لاوک ماه بشوید.
می ترسم به فرداها فرار کنی
خواهرم با شب و مهتاب بیامیزد
بچه اش را در شکم من پیدا کنند
تار تار مویم را کشف کنند در مهمانسرای ماسوله دورم لفاف سیاه بپیچند سنگسارم کنند
در "افسانه ی بابا لیلا".
می ترسم به خوابت بیایم
مثل عکس های سی سالگی
یادت برود بیوه ی باد شده ام
برهنه ام کنی و ببینی پستان هایم مثل دو ماه سیراب می تابد میان باغِ داغ تساهارا
نبینی تنم خیالی همیشگی ست
بازوانم ابری سبک
که می لغزد به سمت و سوی تاریکی.