Wednesday, November 25, 2009

کارتون های خالی غروب

از وارونه کلید که می گذرم، لبخند می زند. می گوید:

I really miss you_

Me too_

برای او فقط کلمه "Miss" است و برای من معنا و عمقی که در زبان فارسی می یابد. بعضی وقتها با همه کاستی زبان فارسی در معادل سازی کلمات جدید، فکر می کنم چقدر وسعت کلماتی مثل " دلتنگی" "غم" یا "سپاس" و "دوست و دوستی" در زبان فارسی عمیق و لایه ای است.

موهای فرش را می ریزد در صورتم و می گوید:

?What are you doing? I think you are so busy right now, ha-

سر تکان می دهم. می گویم چه بعد از ظهر دلگیری بود دیروز. می گوید: هان؟ می خندم. کارتون های خالی را نشانش می دهم. کتاب های پراکنده، سفال های رنگی و مجسمه هایم را. با محبت اندام کوچکش را رها می کند در بغلم و می گوید:.

I'm here for you-

می روم سمت قوری کوچک سفالی و از او می پرسم:

? Would do you like to have hot tea-

با میل سر تکان می دهد.

Green tea please-

تند تند دستانش را میان روزنامه و سفال ها می گرداند و تا من، موهایم را جمع کنم و بزنم بالای سرم، کلی از مجسمه ها را میان نایلون محکم پیچیده و لبخند زده است. در ساختن مجسمه هم بسیار سریع است. بعضی از ظروف سفالی را جلوی چشمانم می رقصاند و می گوید، اینها را بفروش. می گویم هنوز نمی توانم کارهایم را با کسی تقسیم کنم. گلدانها و کوزه های سبز و آبی را که بر می دارد چنان با تحسین نگاه می کند که فکر می کنم عکس نگاهش آبستره می افتد در عکس رنگها.

می گوید: تو در ساختن و پرداختن رنگ بی نظیری، این کوزه ها خیلی آنتیک هستند، انگار از زیر خاک در آمدند.

چند نت کوچک که شاگردان کلاس در میان بطری ها گذاشتند برای خرید، نشانش می دهم و هر دو از خوشحالی می خندیم. اما او هم هنوز نمی تواند مجسمه های زیبا و پر مفهومش را بفروشد. گاهی فکر می کنم نمایشگاه برای زنان دردمند و تنهای او کوچک است. حتی خانه های بزرگ و زیبا، با دستهای پر کلام زنانش غریبه اند. خودش هم با آن حجم کوچک، دل و تفکر بزرگی دارد.

خسته که می شود، روی عطر چایی پهنش می کنم. می گوید:

Let us listen to some music-

می برمش کنار کامپیوتر و این آهنگ "Kayahan" را برایش می گذارم. مدتی با دستهای یخ کرده در دستهای مورمور من به آهنگ گوش می دهد و خیره می مانیم به نامعلوم.

بعد هر دو که پر می شویم، می گوید، عجیب است، نه تو زبان ترکی می فهمی و نه من، ولی چقدر پر از حس بود. چقدر قلب مرا لمس کرد.

گفتم مثل مجسمه های تو، ما به زبان مشترک دست یافتیم، این فراتر از زبان روزمره است. باز با هیجان موهای فرش را فرو کرد در بغل من. بی مقدمه گفت:

دلم می خواهد عکس های قدیمت را ببینم. وقتی در ایران بودی. یا زمانیکه روزنامه نگار بودی، ممکن است؟

به بسته رسیده ای فکر می کردم که داشت در آفتاب تنبل روی میز چرت می زد. به عکس سالهای دور. تو در پمپ بنزین خیابان زرتشت بودی، من در آفتاب دلپذیر پاییزی لس انجلس. تو گفتی شب شده است و تهران سرد. گفتم اینجا بهاری است و هوا گرم. گفتی داری می روی خانه. گفتم دارم می روم کالج. گفتی عکسها دستت رسید. گفتم آره. هر دو سکوت کردیم. من اما به تو نگفتم که وقتی عکس ها را با "نیکا" نگاه می کردم، به او گفتم، انگار من در سالهای دور این سالها را زیستم.

حرفم را انگار نفهمید ولی گفت:

.Sheida, your appear very strong woman and mature in this picture-

آهم می آمد مثل یک بعد از ظهر پر رخوت پاییزی. بعد کتاب" افسانه بابا لیلا "را نشانش دادم و گفتم:

_داشتم این کتاب را می نوشتم.

به خط فارسی که نگاه کرد گفت:

_آرزو می کنم یک روز کتابت را به انگلیسی بخوانم، اما با این همه چقدر خط فارسی زیبا و آرتیستیک است. مثل نقاشی است. لذت می برم از دیدنش.

موزیک را دوباره تکرار کردم، گفت:

خیلی دلم می خواهد برقصم. بلند شد. من خندیدم. رفتم سراغ قوری چای. داشت جلوی آیینه تکان می خورد. من بغض کرده بودم. آفتاب داشت روی کارتون های پر، غروب می کرد.

2 comments:

محمد افراسیابی said...

قشنگ و پر احساس بود بویژه زمانی که از کوچه‌ی زردشت، گذرگاه سال‌های جوانی من به محل کارم، سخن گفتی، خودم را در آن دور یافتم و دوران دور جوانی و عاشقی. اما افسوس که قطعه ترکی نواخته نشد!

مهتاب کرانشه said...

شیدا جان چقدر دلم برای این نوشته هایت تنگ شده بود.دراین متن شاعرانه نوستالژی عجیبی موج می زنه
مرسی