جاهایی هست که مرگ نمی شناسد.
راه هایی هست که مرگ نمی شناسد.
و آدم هایی هستند که مرگ نمی شناسند. م
این را که از این سطر بگیری، می ماند همان جوهری که مرگ نمی شناسد و من این را در همین دل و دیوانگی یافته ام. این من نه من باشد که منی است در سیر این سیرسیرک ها و سویه های زمان. وقتی هم در برگ انجیر و این سوزن های کاج و این شب که پلک پلک می زند در صدای باد، ورق بزنی می یابی که از چه ریختنی گذشته است تا درخت شده است. تا سلام شده است. تا شده این سفینه ای که هر روز از سر ما می گذرد. م
راه هایی هست که مرگ نمی شناسد.
و آدم هایی هستند که مرگ نمی شناسند. م
این را که از این سطر بگیری، می ماند همان جوهری که مرگ نمی شناسد و من این را در همین دل و دیوانگی یافته ام. این من نه من باشد که منی است در سیر این سیرسیرک ها و سویه های زمان. وقتی هم در برگ انجیر و این سوزن های کاج و این شب که پلک پلک می زند در صدای باد، ورق بزنی می یابی که از چه ریختنی گذشته است تا درخت شده است. تا سلام شده است. تا شده این سفینه ای که هر روز از سر ما می گذرد. م
بیا زسنگ بپرسیم زآنکه که غیر از سنگ
ReplyDeleteکسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیکتربه ما سنگ است
نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است وقلب ها همه سنگ
چه سنگبارانی!
گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری؟
خانه ی خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که من نه سنگ صبورم
نه سنگم ونه صبور
خوشحال میشم بهم سر بزنی و نظری بنویسی.....